سفارش تبلیغ
صبا ویژن
خلـــوتگـــه دل
 
 RSS |خانه |ارتباط با امیر امیری| درباره امیر امیری|پارسی بلاگ
»» خانه دوست !!!!

من دلم میخواهد

خانه ای داشته باشم ؛؛؛؛ پر دوست

بر درش ؛؛؛ برگ گلی میکوبم

روی گل با قلم سبز بهار

مینوسم ،، ای یار

خانه دوستی ما اینجاست

تا دیگر نپرسد سهراب

خانه دوست کجاست

 



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( چهارشنبه 86/12/8 :: ساعت 11:24 صبح )
»» شهرت یا ...

 

دیشب برای شام در جایی بودم که نمیدونم بگم

که یه تراژدی بود یا یه طنز

فردی رو دیدم که تا حالا فقط اسمش رو شنیده بودم

ولی واقعاً مسخره بود و  بیشتر از دختری آرایش کرده بود

زیر ابرو و رو ابرویی برداشته بود که مطمئنم پیش یه آرایشگر زنانه رفته بود

 با یه تیشرت کوتاه و یه سندل ریشی که واقعاً مضحک بود

وقیافه ای که بیشتر به یه دلقک شبیه بود تا یه فوتبالیست

والبته خدا رو هم بنده نبود

خیلی دوست داشتم ازش عکسی می گرفتم که بتونم امروز وارد وبلاگم کنم اما نشد

نخواستم پررو بشه

تعدادی از جونها دوروورش بودند

وواقعاً نگاه فخرآمیزی به همه داشت

واقعاً برام خنده آور بود

ولی نکته جالبتر این بود که متوجه شدم طرف مدرکش اول دبیرستانه

وخیلی سعی میکرد باکلاس صحبت کنه

در تمام مدتی که اونجا بودم داشتم قهقهه میزدم

واقعاً نمیدونم بگم یه تراژدی بود یا یک کمدی

ولی واقعا برای بعضی از آدمها تاسف خوردم

بعضی از ما آدمها فقط کافیه که کمی اسممون بپیچه

کافیه که مردم کمی با اسم ما آشنا بشند

اونوقته که دیگه ما حتی خدا رو هم بنده نیستیم

اونوقته که خودمون رو هم گم میکنیم

و در این گم کردن حتی خانواده خودمون رو هم فنا میکنیم

مثل همین اقایی که دیشب دیدم

چون فهمیدم که با سوء استفاده از اسمش  دنبال ......

شهرت یعنی چی؟

اگه شهرت ؛؛‏ خود رو گم کردنه ؛؛؛؛ که وای به ....

محبوبیت یعنی چی؟؟

مگر نه اینکه محبوبیت یعنی در قلب مردم بودن؟؟

نمیدونم چرا هر کس که کمی مشهور میشه فکر میکنه که محبوب هم شده

اما این غلطه

به نظر من آدم بهتر محبوب باشه تا مشهور

ما از آدمهای مشهور فقط یه اسم میدونیم

فقط میدونیم که یه همچین کسی با این نام و نشانی وجود داره

ولی خیلی از ما حتی یک بار هم اونها رو ندیدیم

مثل نویسنده ها که ما فقط اسمشون رو شنیدیم ولی ندیدیمشون

شهرت یهنی اینکه من کسی رو کاملاً بشناسم

به اخلاق اون آشنا باشم و اون محبوب باشه

واینقدربا اون و اخلاقش آشنا باشیم که حتی بدونم که به چه چیزی علاقه داره و چه چیزی باعث ناراحتیش میشه

شهرت یعنی این

یعنی درک متقابل با مردم

اما متاسفانه در خیلی موارد اینطور نیست

شهرت یعنی محبوبیت

مثل پهلوان تختی

شهرت یعنی مردم عاشق تو بودن و تو هم با مردم یکی بشی

شهرت یعنی بی ادعا بودن

شهرت یعنی افتاده بودن

مثل اون خلبانی که جون صد نفر در دستشه ولی وقتی سالم میرسونشون انتظار تشکر تشویق از کسی رو نداره

شهرت یعنی محبوبیت

نه فیس و افاده داشتن و مثل دختری بزک کردن

                                      

( امیر امیری )



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( چهارشنبه 86/12/8 :: ساعت 11:13 صبح )
»» تقدیم به یاران


 ........بعضی وقتا عجولانه جلو میریم


اونقدر عجولانه که حتی به عاقبت کار هم فکر نمیکنیم

نمیدونم چرا؟؟ اما فکر میکنیم که اینکار یعنی شجاعت و شهامت

اما این همه ماجرا نیست

گاهی وقتها همون اول جا میزنیم؛؛گاهی وقتها هم تو طول راه میمونیم

اما اگه واقعاً بخوایم بریم؛؛تا آخرش میریم

ولی بعدها پشیمونی میاد سراغمون

اونوقته که باید بشینیم و فکر کنیم که چی میشد اگه اگه اینطور نمیشد

اونوقته که از خدا میخوایم که برمون گردون به عقب

به همون ابتدای راه

و گاهی هم پامون رو از گلیممون درازتر میکنیم این میون تنها خدا رو مقصر میدونیم

ولی فکر نمیکنیم که تا همین جا هم که موندیم بگیم خدا رو شکر..

و شاید هم هیچوقت از کاری که کردیم پشیمون نشیم

هیچوقت

....



شب بدی بود. ترسیده بودیم. نمیدونستیم دقیقاً کجاییم

از ثانیه های بعد خودمون بی خبر بودیم . هر لحظه در انتظار بودیم...انتظار مرگ

اگه تیری شلیک میشد یعنی پایان همه چیز ؛؛ یعنی پایان ماهها تلاش کسایی که عاشق بودند

آروم خمیده خمیده رفتیم جلو

5نفر بودیم....5نفری که نمیدونستیم چی شده بود که در کنار هم قرار گرفته بودیم

تو اون لحظات حتی جرات نمفس کشیدن هم نداشتیم

مهندس جلوتر از بقیه بود....3متر جلوتر

حاج علی سمت راست و محسن سمت چپ

از سیدجواد خبری نبود..مونده بود عقبتر تا راه برگشت باز بمونه

منم آروم بودم

آروم آروم

اونقدر آروم که فقط شنیدم یکی گفت:: چیه بچه پررو صدات در نمیاد

آروم گفتم:: برا شنیدن حرفام گوش بصیرت میخواد که تو نداری

محسن دوباره گفت:: نکنه خودتو خیس کردی؟؟

گفتم :: نترس،، مامانم پوشکم کرده...

اونم گفت خوش بحالت......

خندیدم و گفتم::: چیه خودت و خیس کردی؟؟پوشک بدم خدمتتون

یهو سید جواد رسید و گفت: کل کل شروع شده؟؟ 

گفتم :: نه!! آبیاری آقا محسن شروع شده

داره همه جا رو به گند میکشه

حاج علی گفت:: بابا بیخیال شین ...این دم آخری ول کن نیستین 

 گفتم:: حلوا بدم خدمتتون

مهندس که تا حالا ساکت مونده بود گفت:: الحق که خیلی پر روییدو نیشخندی تحویل حاج علی داد

دوباره همه ساکت شدند

مجبور بودیم نیم ساعتی صبر کنیم تا .....

سکوت وحشتناکی بود

آروم رفتم پیشش و در گوشش گفتم:: حاجی یه خبر بد

گفت چی شده؟؟؟

گفتم محسن  خرابکاری کرده

گفت چرا؟ چی کار کرده؟؟

گفتم نمیدونم فقط میدونم که کم کم داره بوش در میاد

خندید و گفت::

اون بوی عطر

منم خندیدمو گفتم::

بابا شما ....خرابکاریتونم چقدر خوشبو ست...پس دستشوییتون چه بویی میده و زود از کنارش فرار کردم

اونهم که دیگه نمیتونست جلو خنده خودشو بگیره در اوج خنده گفت:

پدر سوخته گفتن نیارمتها ولی ....

سید جواد خندید و گفت:: امیر جان بابا دست بردار

گفتم از چی؟؟؟ از خرابکاری محسن

محسن که تمام صورتش سرخ شده بود گفت خجالت بکش بی حیا

داشتم برا محسن ادا در میوردم که یکهو همه جا مثل روز روشن شد

همه جا

نزدیکمون پر از سایه بود.....صدای خش خش میومد

صدای بدی بود اون اولین صدای تیری که شنیده شد

و این یعنی شروع بدبختی.....

شروع کردیم به برگشتن

اما دیر شده بود

چون سید جواد گفت عقب بسته ست

برید به چپ

با صدای اولین تیر؛؛ صدای محسن هم رفت به هوا

خدایا سوختم

خدایا سوختم

خدایا سوختم

همه نگاهها به محسن قفل شد

بی اختیار به سمتش دویدم

حاجی هم اومد

ولی محسن دیگه محسن سروحال من نبود

اون محسنی نبود که من چند ماه سربه سرش گذاشتم

محسن داشت زیر لب چیزی میگفت

درگیری شدید شد

خیلی شدید

وقتی منور دوم روشن شد تازه فهمیدیم که چه خبره

5 به 5 بودیم

اما حالا شده بودیم 4 به 5

مهندس شلیک کرد

حاجی هم همینطور

اما من بهت زده بودم...نمیتونستم تکون بخورم....اونهم از جفت محسن

محسنی که حالا دیگه زنده نبود

انگار که غم تموم دنیا رو سرم بود

صدای وحشتناکی اومد

فهمیدم که کار کار مهندس بوده

سید جواد نبودش

بلند شدم

اما خیلی بلند...فقط صدای زوزه ای از کنار گوشم منو به خودم آورد

در جا خوابیدم...حالا دیگه ترسم ریخته بود...چون خون دوستم رو دستهام بود

دلم نیومد اما زدم ...تا زدم خورد به هدف

یکی کمتر شد

حاجی گفت:: حالا شدی تک تیرانداز

برو سمت چپ سید

موندم اما سید ندیدم

با این حال حرکن کردم که یکهو صدای انفجاری یه قسمت و ساکت کرد

مهندس هم رفت...رفت تا با محسن برن و خوش باشند

یکهو خاکی به صورتم پاشید..یه تیر بود که دقیقاً جلوی صورتم خورده بود به زمین

دیدمش

اون سید جواد بود که دقیقاً پشت سر اونها بود

برا اینکه حواسشون رو پر کنم کمی نیم خیز شدم و شلیک کردم

یکهو دلم گرفت

تمام بدنم سوخت

انگار که ....

منم داد زدم سوختم

ولی من با تمام وجودم داد  زدم...برخلاف محسن که خیلی آروم گفت و مهندس که بیصدا رفت

من با تمام وجودم داد زدم

دیگه چیزی نفهمیدم

فقط یه جایی توی اون برهوت که به هوش اومدم

حاجی گفت:: چیه ؟؟ دیدی آخر خودت و خیس کردی آقا امیر

متوجه نشدم

گفت: نترس بابا خشکه... شوخی کردم

فقط کمی با خونریزی که داری لباست خیس شده

بعدها فهمیدم که اون دو نفر کیلومترها یه جسد نیمه جون رو با خودشون آوردند

کشون کشون


ولی حالا خیلی بی ادعا نشسته اند یه  گوشه

ولی دیگران که هیچ کاری نکردندبجای اونها ادعا دارند


                                       ( امیـــر  امیری )



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( سه شنبه 86/12/7 :: ساعت 5:53 عصر )
»» دلتنگی یا...

وقتی آسمون دلش میگیره ؛؛؛می باره،،،

می باره تا سبک بشه

وقتی بچه دلش میگیره ؛؛ گریه میکنه،،،اونهم در هر جایی که باشه ؛؛؛

بدون هیچ رودربایستی ای

وقتی مادری دلش میگیره ؛؛؛ خودش رو با بیرون ریختن غمهاش سبک میکنه

و های های میزنه زیر گریه

اما وقتی مردی دلش میگیره چه کار باید بکنه؟؟

نمیتونه گریه کنه!!!

چون اونوقته که همه یه جور دیگه نگاهش میکنند

دل تنگی و دل گرفتگی حتماً تقصیر بدی زمونه نیست

تا حالا شده دلتون بگیره؟؟

مطمئنم که شده؟؟

چند روزیه که احساس عجیبی دارم

یه جور احساس دلتنگی،،،یه جور احساس بیقراری

خودمم نمیدونم چرا؟؟ اما این حس با منه

اطرافم شلوغه،،خدا رو شکر مشکلی هم ندارم جز کار زیاد

دوستان خیلی خوبی دارم

و تو.ی خونه هم یه محیط آرامش بخش و یه زندگی آروم و ایده آل

اما بازم دلم گرفته

همسرم میگه از کار زیاده یا اینکه هوس دیدن خانواده ات رو کردی

اما باور کنید که خودمم نمیدونم چی میخوام

نمیدونم این چه حسیه

به عبارت بهتر خودمم دقیقاً نمیتونم تشخیص بدم که این چه حسیه که من دارم

حس دلتنگی .... یا ..... حس بیقراری . یا حتی حس بیزاری

این روزها سرم خیلی شلوغه

البته از خیلی خیلی بیشتر

این روزها سرو کارم همش با خونِ

اونهم خون  موجودات زنده

مجبوریم که مرگ رو فدای زندگی کنیم

مجبوریم .....

نمیدونم اما شاید به این ربط داشته باشه...نمیدونم

اونقدر خسته میشم که شب وقتی ساعت 7 میرسم خونه بعد یه دوش گرفتن بیهوش میشم

بیهوش ...بیهوش

مثل همون جنازه هایی که باهاشون سرو کار دارم

بهر حال این روزها هوای دلم کمی ابریه

دلم گرفته

پس آدم توی خوشی هم میتونه دلش بگیره

میتونه....

ولی این دست ما نیست

دلتنگی خودش میاد سراغت

و تو هم چاره ای نداری جز مبارزه

مبارزه

مبارزه و .....

                ( امیـــر  امیری  )



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( سه شنبه 86/12/7 :: ساعت 1:30 عصر )
»» من گفتم....دیگه خوت میدونی !!!!

بالا بود.....بالای بالا.....فقط صداش میومد

شده بود یه نقطه

آره دیدمش....چقدر دوره؛؛؛رسیدن بهش سخته ...سخت...اما غیر ممکن نیست

اون بالا چکار میکنی؟

فقط داری مردم رو مسخره میکنی؟ چرا؟ چون بالاتر از بقیه هستی؟

نه اگر بنا بر این بلندی بود که....

نخند....مسخره نکن...نیشخند نزن

فقط اینو بدون که برا همیشه اون بالا نمیمونی

یعنی نمیتونی بمونی

من مطمئنم...چون خدا عادل دتر از اینه تا تو رو بذاره اون بالا تا بقیه رو اذیت کنی

نه نمیمونی

پس فکــــر آینده ات باش

فکر فردا باش که میای پایین و کسی رو این پایین نداری

اونوقته که تنها میمونی

اونوقته که مردم بهت میخندند

پس حالا نخند

فقط بدون که دست بالای دست زیاده

بهرحال یکی پیدا میشه که نردبونش از تو بلندتر باشه و قدرتش از تو بیشتر

دلهایی رو شکوندی...مطمئنم که دلت میشکنه...یعنی میشکوننش

مواظب باش ،،،،کمی بیشتر

آروم باش

کم کم وقت برگشتنت نزدیکه

فکر روزهای آینده رو هم بکن

از من گفتن...دیگه خودت میدونی

 

           ( امیر امیری )



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( یکشنبه 86/12/5 :: ساعت 5:39 عصر )
»» بی کلامِ بی کلام

پوسیدم اینجا آنقدر طوفان نوشتن
از اشک های کهنه گلدان نوشتم
گندم نشان آخر تنهاییم بود
این حرف را با هرچه اطمینان نوشتم
یکبار هم آدم شدن گفتم خدایا
اما خدا را هم برای نان نوشتم



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( یکشنبه 86/12/5 :: ساعت 3:10 عصر )
»» تمـــام عـاشقــانه هــا

تمام عاشقانه ها فدای یک نگاه تو
که عشق، عشق می کند فدا شود برای تو
تو از همیشه آمدی به گاه گاه شهر ما
نصیب کوچه مان نشد عبور گاه گاه تو
نشان به آن نشان که من همیشه پشت پنجره
تو را مرور می کنم از ابتدای راه تو
از آسمان شنیده ام که در غروب حل شدی
و بعد از آن مگر کسی ندیده روی ماه تو
بیا که جز تو هیچ کس نمی رسد به داد من
که من سقوط کرده ام به عمق پرتگاه تو

       شعر : کامران رسول زاده



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( شنبه 86/12/4 :: ساعت 2:15 عصر )
»» تیشه کوهکـــن

بیا دست قشنگ مهربانت را

عصایی کن که برخیزم

و شورانگیز و شاد الود به دامان شقایق ها بیاویزم..

بدزدم تیشه فرهاد عاشق و بی پروا

 چنان رعدی بنای سنگی غم را فرو ریزم.

 بسازم کلبه عشقی میان باغ فرداها

 و حافظ وار بر بام فلک

 طرح دگر از عشق اندازم و نقش دیگری ریزم......

به یاد بهترینم



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( شنبه 86/12/4 :: ساعت 1:16 عصر )
»» قلب و عشق

                          

 

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا

 می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ

خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که

قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون

دیده‌اند. مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به

تعریف قلب خود پرداخت.


ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو

به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و دیگران با تعجب

به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید

اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده

و تکه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی

جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند برای همین 

گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دیده می‌شد. در بعضی

نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه‌ای آن

را پرنکرده بود، مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند
با خود می‌گفتند که چطور او ادعا می‌کند که زیباترین

قلب را دارد؟


مرد جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت تو حتماً شوخی

می‌کنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه کن؛ قلب تو

فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است .


پیر مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر

می‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض

نمی‌کنم. هر زخمی نشانگر انسانی است که من

عشقم را به او داده‌ام،  من بخشی از قلبم را جدا

کرده‌ام و به او بخشیده‌ام. گاهی او هم بخشی از قلب

خود را به من داده است که به جای آن تکه‌ی بخشیده

شده قرار داده‌ام؛ اما چون این دو عین هم نبوده‌اند

گوشه‌هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم

عزیزند؛ چرا که یاد‌آور عشق میان دو انسان هستند.

بعضی وقتها  بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده‌ام

اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها همین

شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآور هستند اما یاد‌آور

عشقی هستند که داشته‌ام. امیدوارم که آنها هم روزی
بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه‌ای که من در

انتظارش بوده‌ام پرکنند، پس حالا می‌بینی که زیبایی

واقعی چیست؟


مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از
گونه‌هایش سرازیر می‌شد به سمت پیر مرد رفت از

قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بیرون آورد و با دستهای
لرزان به پیر مرد تقدیم کرد پیر مرد آن را گرفت و در

گوشه‌ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و

زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت ..


مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود، اما از

همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از قلب پیر مرد به قلب

او نفوذ کرده بود..



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( شنبه 86/12/4 :: ساعت 12:41 عصر )
»» عشق بــازی کار هر شیاد نیست!!!!

 این اشعار توسط ناصرالدین شاه سروده شده :
 

عشق بازی کارهر شیاد نیست         این شــــــکاردام هرصیادنیست 

عاشقی را قابلیت لازم اســــت         طالب حق را حقیقت لازم است

عشق ازمعشوق اول ســـــرزند         تا به عاشـــــــق جلوه دیگر زند

تا به حدی که برد هســتی ازاو       سرزند صد شورش ومستی از او

شاهـــد این مدعی خواهی اگر       برحســـــــــین وحالت او کن نظر

روز عاشورادرآن میدان عشق           کرد رو را جانب سلطان عشق

بار الها این ســـــــــرم این پیکرم        این علمــــــــدار رشید این اکبرم

این سکینه این رقـــــیه این رباب      این عروس دست وپا خون در خضاب

این من واین ساربان این شهر دون    این تن عــــــریان میان خاک وخون

این من و این ذکــــــر یا رب یاربم      این من واین ناله های زینـــــــــــبم

 



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( یکشنبه 86/11/21 :: ساعت 11:31 صبح )
<   <<   41   42   43   44   45   >>   >
»» لیست کل یادداشت امیر

پیر شده ام
بنیان
شاید وقتی دیگر
باور
سفری بی پایان
شعر
من و عمو ماشاالله
فکر و خیال
قمار دنیا
خسته ام
[عناوین آرشیوشده]

>> بازدید امروز: 5
>> بازدید دیروز: 40
>> مجموع بازدیدها: 466659
» درباره امیر امیری

خلـــوتگـــه دل
امیـــر امیــری
سفری در پیش است سفری بی پایان سفری تا به تمنای نگاهی بماند همه جا و همه وقت (امیر امیری)
» آرشیو مطالب
1. سال 1384 (1)
2. سال 1384 (2)
3. سال 1385 (1)
4. سال 1385 (2)
5. سال 1385 (3)
6. سال 1385 (4)
7. سال 1385 (5)
8. سال 1386 (1)
9. سال 1386 (2)
10. سال 1386 (3)
11. سال 1386 (3)
12. سال 1386 (4)
13. سال 1386 (5)
14. سال 1387 (1)
15. سال 1387 (2)
16.سال 1387 (3)
17. سال 1387 (4)
18. سال 1387 (5)
19. سال 1388 (1)
20. سال 1388 (1)
21. سال 1388 (2)
22. سال 1388 (3)
23. سال 1388 (4)
24. سال 1389 (1)
25. سال 1389 (2)
26. سال 1389 (3)
27. سال 1390 (1)
28. سال 1390 (2)
29. سال 1390 (3)
30. سال 1390 (3)
31. سال 1390 (4)
32. سال 1391 (1)
33. سال 1391 (2)
34. سال 1391 (3)
35. سال 1391 (4)
36. سال 1392 (1)
37. سال 1393 (1)
38. سال 1393 (2)
39. سال 1394 (1)
40. سال 1394 (1)
41. سال 1394 (2)
42. سال 1395 (1)
43. سال 1395 (2)
44. سال 1395 (3)
45. سال 1396 (1)
46. سال 1396 (2)
47. سال 1396 (3)
48. سال 1397 (1)
49. سال 1397 (2)
50. سال 1397 (3)
51. سال 1397 (4)
52. سال 1398 (1)
53. سال 1398 (2)
54. سال 1398 (3)
55. سال 1399 (1)
56. سال 1399 (2)
57. سال 1400 (1)
58. سال 1401 (1)
59. سال 1402 (1)

» موسیقی وبلاگ

ابزار وبمستر

ابزار وبمستر