هرگاه دفتر محبت را ورق زدی،
هرگاه زیر پایت خشخش برگها را احساس کردی،
هرگاه در میان ستارگان آسمان تک ستاره خاموش دیدی،
برای یک بار
فقط برای یک بار
در گوشهای از ذهن خود
آنهم نه به زبان
بلکه از ته قلب خود بگو:
یادت بخیر
دلی دارم که از تنگی
در او جز غم نمی گنجد،،
غمی دارم ز دلتنگی
که در عالم نمیگنجد
من دیدیم ، عابری دعا میخرید
و ثروت میفروخت
!من دیدیم قلبی عشق گداییمیکرد
شاید گلی پژمرده باشد
...شاید
لذتی بود در تبسم
لذتی بود دراستشمام بهار
لذتی بود در لمس گلبرگ بنفشه
لذتی بود در نگاهی ، ژرف ، ژرفتراز ایمان
به آسمان
لذتی بود در درک سیاهی شب
لذتی بود در هم صحبتیشقایق
لذتی هست ... آری ، لذتی
عابرهای خیابان متروکه دل را صدا کنید ،آرام
بگویید دلم تنگ شده
بگویید ، دلم برای یک لبخند ، برای یک صدا ، تنگشده
بگویید دلم برای ناله ی ساز ، عشوه رز ، لبخند بهار نارنج
برای استواریسپیدار ، برای آواز رود
دلم برای زندگی تنگ شده
بگویید ، بگویید
آرزویعابران خیابان دل ، تن تقدیر را میلرزاند
بگوییدشان
کسی در شب ، صدایشانمیکرد
بگویید
دوباره شب شد
دوباره شب شد . چند وقتی است که شب ها دلم از تنهایی می گیرد . نمی دانم چه کار کنم . روی تخت دراز می کشم و بالشت را آن قدر محکم در دستانم فشار می دهم که صدای آخ گفتنش را می شنوم . تا چند روز پیش میلاد را محکم در آغوش می گرفتم و او هیچ وقت آخ نمی گفت . دستان پر مویش را دور بدن لاغرم حلقه می کرد و در چشمانم زل می زد و می گفت : حالا نوبته منه که فشارت بدم . هیچ وقت اما اذیتم نمی کرد . فقط لبان داغش را به پیشانی ام می چسباند و آرام آرام لبانش را روی چشمانم ، گونه ام ، لبانم پایین می آورد . به لبانم که می رسید ، چشمانش را می بست و آهسته لبانش را از روی لبانم برمی داشت . هیچ وقت نپرسیدم چرا هرگز لبانم را نمی بوسد . خودم هم دوست نداشتم . از این که سبیل های یک روز نزده اش توی دهانم برود خوشم نمی آمد . هفته ی پیش بود . دیر وقت آمد و لباس هایش را جمع کرد . ساکش را برداشت . فکر کردم برای ماموریت می رود . گفتم : این وقت شب ؟! جواب نداد . ساکش را که بست ، توی چشمانم زل زد و گفت : هیچ وقت ماله من نبودی . تمام این ماهها این جا بودی ولی روحت جای دیگر بود . می رم تا هم روحت آزاد باشد و هم جسمت . بعد هم خم شد و آرام لبان سردش را روی پیشانی داغم گذاشت . از کجا فهمیده بود فقط جسمم با اوست ؟ من که جواب اس ام اس های عاشقانه اش را الکی می دادم . وقتی مامان و بابا خواستند بروند سفر ، من بودم که به او گفتم بهترین وقته . پیشنهاد عشق بازی را هم خودم به او دادم . دیگر چه کار باید می کردم که نکردم . فقط هر بار که در چشمانم زل می زد و می گفت : دوستت دارم . چشمانم را می بستم و به این فکر
می کردم که چه دوست مهربانی دارم . خدا کند خوشبخت شود . آخر فقط دوستم بود . کاش می شد فرق بین دوست و عشق را برایش توضیح بدهم . هر وقت می گفتم : تو بهترین دوست منی . از داشتن سکس با تو لذت می برم ، ساکت می شد . چشمانش پر از اشک می شد و روی تخت پشتش را به من می کرد . از وقتی رفته ، خیلی تنها شدم . به بودنش عادت کردم . به بوی جوراب هایش که همیشه اتاق را پر
می کرد . بوی پا ی مردها را دوست دارم . بوی عرقشان را هم . تند است و جالب . تمام بینی ات را پر می کند و برای مدتها در یادت می ماند . هنوز تخت بوی پاهایش را می دهد . بالشت را بو کردم . شاید بوی عرق سرش مانده باشد . نمانده بود . یک شب بالشتم را با بالشت او عوض کردم . تا صبح خوابش نبرد . من اما راحت خوابیدم . تمام شب هم فکر می کردم که دارم با او عشق بازی می کنم . خودش کنارم خوابیده بود ولی دوست داشتم با عطر بالشتش عشق بازی کنم .
الان یک هفته است که منتظرم برگردد . هیچ خبری از او نیست . انگار آب شده است . دلم برایش تنگ شده . شاید . نمی دانم . دلم برای هیچ کس تنگ نمی شود . مامان و بابا هفت ماه است که رفته اند سفر . اگر خودشان زنگ بزنند ، صحبت می کنم ، آن هم خیلی کوتاه ، وگرنه اصلا دل تنگشان نمی شوم . شاید مریض باشم . ولی آخر اینها که بیماری نیست . از آدم ها زیاد خوشم نمی آید . از میلاد ولی خوشم
می آمد . شاید هم نه . بهش عادت کرده بودم . ولی از تو خوشم می آید . هیچ وقت هیچی نمی گویی . همیشه همه جا دنبالم می آیی . از بوی عرق تنت هم خوشم می آید . فقط بدی ات این است که تا چراغ را خاموش می کنم می روی . آخر توی روشنایی که نمی شود عشق بازی کرد . خوشم نمی آید . ولی چه کار می شود کرد ، باید عادت کنم . عادت می کنم . بلند شو چراغ را روشن کن . تا من هم لباسم را در بیآورم . نه صبر کن ، خودم روشن می کنم . بیا جلوتر . مثل همیشه کنارم باش . تو را از میلاد بیشتر دوست خواهم داشت . دیوانه نیستم ولی عشق بازی با سایه عجب لذت دارد نه ؟!
صــدای اشک من نــاقوس مــرگ است
کتـاب عشق من تنهــا سه بــرگ است
یکی بــرگ فــراق و درد اسیـــری
یکــی هــم غــم دردست و تنهــایی
یکـــی دیگـــر نگـــویــم آیــا نـدیـدی؟
همــان بــرگ تــار نـا امیــدی
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد/
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت/
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد/
گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش/
و او یکریز و پی در پی دم گرم و چموشش را در خاک گلویم سخت بنشاند/
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد...
هنگامی که گریستم گفتند : کودکانه است .
هنگامی که خنده کردم گفتند : دیوانهاست .
هنگامى که به حقیقت روی آوردم گفتند : دروغ است .
هنگامى که به ستایش روی آوردم گفتند : خرافات است .
هنگامى که سکوت کردم ،گفتند :عاشق است .
هنگامى که عاشقت شدم ، گفتند : گناه است .
هنگامى که به دوستى روی آوردم ،گفتند : تنهاست .
و من تو را هدیه می دهم
به کسی که برای تو
از من
عاشق تر باشد
و از من مهربان تر
من تو را هدیه می دهم به کسی که
صدای تو را از فرسنگها راه دور
در خشم
در مهربانی
در دلتنگی
در هزار همهمه ی دنیا
یکه و تنها بشناسد
من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که
راز آفتاب گردان
و تمام سخاوتهای عاشقانه این
گل معصوم را
بداند
و ترنم دلپذیر هر آهنگ
هر نجوای کوچک،برایش یک خاطره مشترک باشد
او باید از رنگین کمان چشمان تو تشخیص بدهدکه
امروز هوای دلت آفتابی است
یا آن دلی که من برایش میمیرم
سرد و بارانی است
ای بهانه ی زنده بودنم تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که
قلبش بعد از دوبار دیدن تو
باز هم دیوانگی و بی پروائی اولین نگاه من بتپد
همان طور عاشق
همان طور مبهوت وقار وجمال
بی مثالت
آیا کسی پیدا خواهد شد؟از من عاشق ترو از من
مهربانتر
برای تو
تو را سخاوتمندانه ،با خود
خواهم بخشید
تو را فقط و فقط به خدا
میسپارم
تو را فقط به ......