سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
خلـــوتگـــه دل
 
 RSS |خانه |ارتباط با امیر امیری| درباره امیر امیری|پارسی بلاگ
»» داستان 24 سال پیش من

 

وقتی به خودم اومدم  متوجه شدم که بین یه جمعیت گم شدم

جمعیتی که همه سیاهپوش بودند

واین باعث شد که با تمام وجودم بترسم 

تازه معنی ترس رو فهمیده بودم 

پس واقعاً ترسیدم 

4 یا 5 سال بیشتر نداشتم 

خدایاااا اگه من گم بشم چی؟ 

نکنه من اینجا تنها بمونم 

بغض کرده بودم 

اشک توی چشمام بود 

اونجا برام خیلی وحشتناک بود 

همه با هم فریاد میزدند 

همه با هم یه چیزی رو تکرار میکردند 

هر کس من رو بطرف دیگه ای هُل میداد 

همه مشغول کار خودشون بودند 

وای خدا پس بابام کجاست 

دیگه داشتم از ترس سکته میکردم که یهو پیرمردی با ریش سفید و لباسی سراسر مشکی بغلم کرد 

قیافش برام آشنا بود ؛؛ اما نمیدونستم که کیه؟؟ 

اول فکر کردم که امام حسینه که اومده سراغم 

 اونشب شب هشتم محرم بود 

که منهم با بابا و عموهام و داییم اومده بودم مسجد 

ولی اونها رو گم کرده بودم 

 پیرمردصدای دلنشینی هم داشت 

کمی آروم شدم ولی بهر حال من گم شده بودم 

نه  از بابام خبری بود نه از عموهام و داییم 

برای اولین و اخرین بار بود که اونجا از همه شون بدم اومده بود 

نمیدونم چقدر از تنها بودنم گذشته بود که یهو دیدم صدای بلند صلوات اومد 

همه به یه سمت نگاه کردن 

صدای یاحسین یا حسین همه جا بود  

پیرمرد منو گذاشت رو گردنش تا خوب ببینم 

وای خدای من 

یه علم (( کُتَل  25 پَر )) بود که یه نفر بلندش کرده بود 

چه علمی بود 

بزرگ و سنگین 

وقتی اون رو میچرخوندن صداهای زیبایی میداد ،،صدای بهم خوردن آهنها 

وقتی نگاهم به کسی که اون رو بلند کرده بود افتاد خشکم زد 

خدای من اون بابام بود 

ذوق کرده بودم 

همه دور تا دور علم زنجیر میزدند اما من از ذوق زیاد دست میزدم 

به پیرمرد گفتم  که اون بابامه 
اونم فقط یه لبخند زد و گفت:::
                 بگــــو  یا حسین بگو پسر
 

وقتی اینو گفت فکر کردم که مگه اون خودش امام حسین نیست؟؟ 

پس چرا  گفت بگم یا حسین؟؟ 

اونشب فهمیدم که چرا  وقتی هر سال  همه سیاهپوش میشند
لباس بابام با بقیه فرق داره
 

اونشب فهمیدم که چرا همه به بابام احترام ویژ ای میذارند 

دوستش دارن 

اونشب فهمیدم که اون عَلَم بزرگترین عَلَمِ اهوازه(( البته 24سال پیش )) 

و تنها 2 نفرند که میتونند اون رو بلند کنند 

یکی بابای منه ویکی هم آقا عزیز 

اونشب چقدر ذوق کردم که من هر دوشون رو میشناسم 

و تا مدتها توی محل قیافه میگرفتم 

اونشب در عالم بچگی فکــــر کردم که خدا بابام چقدر زور داره 

ولی فهمیدم که اون زور زیادی نداره 

بلکه عشق به حسین داره 

فهمیدم که چرا بابام همیشه موقع خوردن آب میگه یا حسین 

اونشب تصمیم گرفتم که منم مثل بابام بشم 

و این آرزویی بود که برای همیشه در دلم موند 

چون عشق من کجا ووووو عشق بابام کجا؟؟ 

از اون سال هر سال محرم در کنار عَلَمی که بابام بلند میکرد منم زنجیر میزدم 

و بعدهااااااااا 

ساعتها زنجیر میزنم،،،سینه میزنم،،، برای مداح ها شعر میگم 

ولی تنها 2 بار تونستم علم رو بلند کنم اونهم چند سال پیش  

و اونهم از این عَلَمهای چــــوبـــی نه عَلَمِ بزرگ آهنــی 

بعدها فهمیدم که اون پیرمرد مهربون خادم مسجد بوده و من رو هم میشناخته 

ولی 

بعدها بابام بهم گفت که اگه عشق به حسین نباشه نمیتونی کاری کنی 

گفت هر سال با عشق اون عَلَم رو بلند میکنه 
و شاید در روزهای عادی نتونه  تنها نصف اون وزن رو هم بلند کنه
 

          سالهاست که فهمیدم عشق به حسین یعنی چی 

                     ولی هنــــوز کاملاً عاشق نیستم 

                           هنوز هم راه زیادی مونده 

                             راهی بی انتهاااااااااااا 



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( سه شنبه 86/10/18 :: ساعت 11:1 صبح )
»» لیست کل یادداشت امیر

چیزکی
نیش انسان
اسارت
اصیل باش رفیق
راه رسیدن
فرار
قضاوت
غبار
پرستش
خیال
خدایا شکر
حکایت شب
یک کلام
آدمهای شجاع
[عناوین آرشیوشده]

ابزار وبمستر

ابزار وبمستر