سفارش تبلیغ
صبا ویژن
خلـــوتگـــه دل
 
 RSS |خانه |ارتباط با امیر امیری| درباره امیر امیری|پارسی بلاگ
»» یک داستان

 

چقدر دلش برای قدم زدن تنگ شده بود، اونم قدم زدن زیر بارون

دلش هوایی جایی رو کرد که سالها از رفتنش به اونجا گذشته بود، بدون توجه به زمان و مکان و صحبتهای دیگران سوار ماشینش شد، و باز بدون توجه به علائم رانندگی کرد؛ در تمام طول راه فقط فکر می کرد و در خیالات خودش بود.جاده خلوت بود و زمین لغزنده

 به اونجا که رسید بی اختیار به سمت نیمکتی رفت که براش پر بود از خاطره؛اونجا تغییرات زیادی کرده بود اما هنوز هم میتونست در اون تاریکی نیمه شب اون نیمکت رو بشناسه،آروم آروم به سمت نیمکت رفت، وقتی مقابلش رسید لحظه ای مکث کرد و بعد نشست و در خیالات خودش غوطه ور شد.نمیدونست چقدر از نشستنش رو اون نیمکت همیشگی گذشته اما یکهو شروع به لرزیدن کرد ولی اهمیتی نداد

تو خیال خودش بود و غرق در رویاهای خودش، غرق در رویای شیرین گذشته

یادش اومد وقتی رو که برای اولین بار به همراه کسی که خیلی دوستش داشت به اونجا اومده بود،

یادش اومد وقتی رو که هر روز میومدن اینجا و ساعتها فارغ از دنیا و آدمهاش خوش بودن

یادش اومد وقتی رو که برای اولین بار اینجا کادوی تولدش رو از اون گرفته بود

و یادش اومد وقتی رو که به گربه های اونجا پفک میداند و فیلم میگرفتن

و هزاران خاطره دیگه که از جلوی چشمای اون رژه میرفتن

خیلی دلش گرفته بود

دیگه بدجوری داشت میلرزید و میون لرزشها بود که اشک تمام صورتش رو پر کرده بود

بیشتر از خاطرات، نبودن عزیزش بود که اذیتش می کرد، عزیزی که سالها در کنارش بود و عزیزی که بالاخره بعد از 6 سال و اندی حالا دیگه تنهاش گذاشته بود

2 سال بود که فهمیده بود عاشقشه اما چه سود...... چون می دونست تا آخر عمرش باید به یاد این عشق بسوزه و بسازه

عشقی که مدتها بود با یاد اون داشت زندگی می کرد، 2 سال بود که فهمیده بود عاشقانه اون رو دوست داره و اون رو میپرسته

عشقی که براش مقدس بود و داشت با اون زندگی می کرد اما حالا.....

حالا دیگه اون نبود تا بتونه بهش آرامش بده

حالا دیگه اون نبود تا با صدای آرام خودش ازش بپرسه... خوبی؟

آره...حالا دیگه نبود و این چیزی بود که داشت آزارش میداد

دیگه مامنی برای آرامشش وجود نداشت

دیگه مطمئن بود که برگشتی وجود نداره و اون برای همیشه تنهاش گذاشته

در خیالات خودش دنبال مقصر گشت، خودش رو متهم کرد و وجدانش شد قاضی، براش حکم برید، یه حکم سنگین، سوختن و ساختن و دم نزدن و از این پس یه زندگی پر حسرت

اون خودش رو متهم کرد که چرا اینقدر اون رو آزار داده

خودش رو متهم کرد که چرا اینقدر اون رو در شرایط بدی قرار داده

و خودش رو متهم کرد به صدها جرم کرده و نکرده و دهها گناه دیگه

اون خودش رو متهم کرد، متهمی که محکوم بود به تنهایی

آهی پر از حسرت کشید و سرش رو به سوی آسمون بلند کرد تا ماه رو نگاه کنه، اما چیزی که نصیبش شد فقط قطره های بارون بود که مثل سوزن توی سورتش فرو میرفتن

یادش بخیر؛ یه روزی تا ازش میپرسید من مزاحمتم؟ اون با عصبانیت و البته کمی خنده جواب میداد بازم گفتی....نه! و این دل مرد رو قرص میکرد، قرص به موندن، قرص به عشق ورزیدن

اما در این مدت اخیر هربار که این سئوال رو پرسیده بود جوابی رو که شنیده بود دیگه مثل قبل نبود، حالا دیگه دلش قرص نبود؛ بخاطر همین مرتب سئوالش رو تکرار میکرد، مرتب میپرسید تا به جواب دلخواهش برسه

وای که چقدر دوست داشت اون دوباره و هزارباره با قاطعیت سرش داد بزنه و بگه نه

دوست داست که اون...... ولی افسوس

افسوس که که مرد دیگه دلش قرص نشد و در عوض روحش داغون شد

در خیالات و توهمات خودش غرق بود که صدایی اونو به خودش آورد...

آقا ساعت 3 نصفه شبه، وشما بیشتر از 3 ساعته که اینجایی... اینجا چکار میکنی؟ حالت خوبه؟

سرش رو که بالا کرد 2 تا مامور رو دید که بالای سرش ایستاده بودن،

اینو میگن بدشانسی و تنها خوش شانسیش این بودکه تو این بارون شدید حداقل متوجه اشکاش نمیشن

نمیدونست چه جوابی داد و چی شنید اما وقتی داشتن ازش دور میدن ازش پرسیدن حالا چرا اینجا؟ برو خونه آقا!!!!

یکهو میون توهمات خودش جواب داد....اون منو دوست نداره

و این آخری جمله ای بود که از میون گلوی بغض گرفتش بیرون اومد

اون منو دوست نداره

 

* امیر امیری *



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( یکشنبه 90/11/23 :: ساعت 1:16 عصر )
»» سکوت

 

برای دردهایم فریادی ندارم

نه فریادی و نه کلامی

حتی توانی برای فریاد

دیگر هیچ چیز در چنته ندارم

هیچ چیز

پس سکوت میکنم

با دلی مالامال....

سکوت و سکوت وسکوت

چرا که میدانم هیچ فریادی جایگزین سکوتم نیست

سکوت و سکوت و سکوت

 

* امیر امیری *



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( چهارشنبه 90/11/19 :: ساعت 8:43 صبح )
»» گاه گاهی


گاه گاهی دل آدم می گیرد

به هوای دل غمگین یه دوست

و عجب حال و صفایی دارد

که دلم در گرو عشق به اوست

( امیر امیری )



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( شنبه 90/11/8 :: ساعت 4:56 عصر )
»» مدتهاست...


مدتهاست که دیگر در کلماتش نشانی از تو جاری نیست،

مثالها فراوانند و الفاظ پر معنی

الفاظی که تغییر یافته اند....

تــــو به شما تبدیل گشته،

تبدیل کلمات خود پر است از تعابیر

و دوری ساده ترین و واقع بینانه ترین دلیل و برهان است

حتی نگاه ها هم سرد شده اند

نگاههایی که روزی منبع حرارت بودند و انرژی، اینک سردند

گاهی خسته اند و گاهی غمگین

و دلیل نگاه غمگین هم وجود ابله یست که تمام زندگی او را در سیطره خویش قرار داده است.

کاش بداند که دیگر همه چیر تغییر یافته و دیگر جایی برایش نیست

 

و این حقیقتی تلخ است که دلیل تلخیش واقعیتیست که در خود پنهان کرده است و بس

( امیر امیری )



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( شنبه 90/11/8 :: ساعت 11:28 صبح )
»» سکوت !!!!


و گویی سکوت همچنان  پابرجاست آنگاه که حرفها درستند و بی کم و کاست

 

* امیر امیری *




کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( شنبه 90/11/8 :: ساعت 10:58 صبح )
»» یک داستان تلخ...یک واقعیت محض


میدانم

بخدا قسم که میدانم مزاحمم

میدانم که با بودنم همه زندگی و عمرت را به تباهی کشانده ام

میدانم

به تمام مقدسات میدانم که بودنم بسیاری از چیزها را از تو گرفته، آرامش و آسایش، یک زندگی راحت.

و من حتی اعتماد به نفس تو را هم کور کورانه لگد مال کرده ام.

میدانم که تو تمام آنچه را که میگویم باور داری اما در تمام این سالها تنها بخاطر من سکوت کرده ای و سکوت

میدانم عزیزم

میدانم که که نبودنم بهتر از بودنم است و این همان چیزیست که ماههاست در آرزوی آن هستم....نبودنم.....

قدرت جدایی از تو را ندارم...هیچگاه نداشته و ندارم  و حتی نخواهم داشت، به همین دلیل است که ماه هاست آرزوی رفتن از این دنیا را دارم تا شاید با رفتنم حداقل کمی از آرامشی را که از تو گرفته ام به تو بازگردانم...اما نتوانسته ام.....ولی بدان با تمام علائقی که به ماندن در این دنیا دارم( که تو هم از اصلی ترین عوامل آن هستی) اما بازهم رفتن را بر ماندن ترجیح میدهم.

آری ای عزیزکم

میدانم که مزاحمم

و میدانم که تو هم به خوبی میدانی

اما این آرزوی نبودنم و حسم را به حساب چیری مگذار جز عشق و علاقه بی پایانم نسبت به تو

اما چه کنم!!!! حس بدی ست این مزاحم بودن

آنقدر بد که مدتهاست با آن درگیرم و این افکار مالیخولیائیم بر همه چیز چیره گشته و تمام آرامش را از من گرفته

بارها و بارها از تو گریزان گشته ام و در خلوتگه خودم کریه کردم و نالیدم

اما چه سود که گریه هایم نه حلال مشکلات تو بودهو نه دوای درد من.

کاش به حرف آیی و مرا به جرم مزاحمتم ملامت کنی تا شاید کمی آرام گیرم

کاش کمی از آنچه را که در دل داری بر زبان بیاوری

کاش حرف دلت را بر سرم فریاد کنی تا بدانم تا چه اندازه پستم

پستم که سالهاست وبال گردن توام و با رفتارم همیشه تو را آزرده ام

میدانم

و ایکاش.....///

اینها کلماتی بود که مرد در تنهایی خویش بر زبان می آورد

کلمات و جملاتی که ماهها بود ذهن مرد را آشفته کرده بود

حرفهایی که مرد در دل داشت

ابتدا در خیال خود سخن گفت و بعد از اندکی در میان کلماتش مشکلات او را به یاد آورد و چنان از دست خود برآشفت که کلماتش تبدیل به فریاد گشت و در آخر هم آرام و آهسته

آنقدر آرام که دیگر گویی در درون خود نجوا میکرد و دلیلش تنها چشمان خیس و دل پر دردش بود

دیگر مدتها بود که مرد شکسته بود....و قدرتی برای فریاد نداشت

هرچند که اگر با تمام قوا هم فریاد میزد کسی نبود تا بشنود

چراکه تنها بود...تنها و غوطه ور در افکار خود

و در حسرت لطف خدا و آرزوی نبودنش


( قسمت هایی از یک داستان واقعی و واقعیتی تلخ )

* امیر امیری *



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( چهارشنبه 90/10/28 :: ساعت 1:58 عصر )
»» آهنگ من

 

در لحظاتی که دلم مالامال از درد و غم است،

گاهی در خیالات و توهمات خویش آهنگی ساخته و می نوازم،

با چنان سوز و گدازی که اشک هر سنگ دلی را نیز جاری می سازد،

چه رسد به اشکهای من نوازنده

( امیر امیری )



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( چهارشنبه 90/10/21 :: ساعت 9:33 صبح )
»» چه کنم؟؟


چه کنم

چه کنم که پایم به رفتن نیست و قدمهایم یاریم نمی کند

چه کنم که تمام وجودم، بودن و ماندنم را عاجـــــزانــه فریاد می کنند

چه کنم...نمی دانم!!!!

چه کنم که دلم به رفتن رضا نیست!!

و چه کنم که پایی برای رفتن ندارم

( امیر امیری )




کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( سه شنبه 90/10/13 :: ساعت 10:35 صبح )
»» سکوت و هزاران فریاد


رفت...بی هیچ کلامی و حرفی

گرچه به ظاهر این جدایی موقتی بود

اما مرد به خوبی مبدونست که این جدایی پایانی نداره و موندگاره

اما چاره ای نداشت جز قبول این درخواست

چون مدتها بود که فهمیده بود بودنش کمکی به حل مشکلات نمیکنه؛پس شاید حالا نبودنش باعث بشه تا زن رنگ آرامش رو ببینه

وقتی قبول کرد بخوبی می تونست سبک شدن شونه های زن رو احساس کنه

شونه هایی که بالاخره بعد از سالها درد و رنج حالا دیگه آزاد بودن و رها

و مرد برای این جدایی حرفی نداشت جز سکوت و سکوت و سکوت

و سکوتی که در پشت اون هزاران فریاد نهفته بود

( امیر امیری )




کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( شنبه 90/10/10 :: ساعت 9:26 صبح )
»» فریاد


گاهی فریاد بهانه ایست برای رفع دلتنگی....

اما چه گنم که فریاد هم چاره کارم نیست


* امیر امیری *



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( چهارشنبه 90/10/7 :: ساعت 10:10 صبح )
»» لیست کل یادداشت امیر

فرار
قضاوت
غبار
پرستش
خیال
خدایا شکر
حکایت شب
یک کلام
آدمهای شجاع
[عناوین آرشیوشده]

ابزار وبمستر

ابزار وبمستر