سفارش تبلیغ
طراحی فروشگاه اینترنتی
طراحی فروشگاه اینترنتی
خلـــوتگـــه دل
 
 RSS |خانه |ارتباط با امیر امیری| درباره امیر امیری|پارسی بلاگ
»» یک کلام!


ترجیح می دهم فردی عامه باشم و دیگران حقم را بخورند تا اینکه بر مسند قدرت بنشینم و حق دیگران را بخورم

(امیر امیری)



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( شنبه 89/4/12 :: ساعت 9:41 صبح )
»» کاش می دانستم

 

نمی دانم باید با چه زبانی باید به عده ای یاد دهم که این عقده خود بزرگ بینی را از خود دور کنند و آدم باشند



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( یکشنبه 89/3/30 :: ساعت 7:35 صبح )
»» ترس!!

 

من به عبـور از ترس ها ایمــان دارم

اما کاش می شد...!!

* امیر امیری *



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( سه شنبه 89/3/18 :: ساعت 7:7 صبح )
»» و بازهم فریــادی دیگــر!

 

و اینک بازهم ناعدالتی ای دیگر!که مرا وادار کرد به نوشتنی دیگر:

کاش باور داشتم زندگانی را

محبت و دوستی را

کاش باور داشتم عدالت را

ظــالم و مظلــوم را

کاش باور داشتم حرف ها را

نه ‏آنچه را که با نسیمی نوسان می کند

کاش باور داشتم حس خویشتن را

و دستهایم را که حَکاکگر کلماتند

و کاش باور داشتم آنچه را که همگان می پندارند که در باورشان گنجانیده شده ولی سرابی بیش نیست

و کاش میتوانستم فریاد کنم حس محبت و دوستی را در زندگی

و فریاد کنم عدالت را؛در دالان های پیچ در پیچ و اتاقهای بی نام نشان

و کاش میتوانستم با ترکه ای خیس خورده، همانند معلم یک مکتب؛

فلک کنم و بر کف دستهایش کوبم تا یاد گیرد آنچه را که نیاموخته است

و کاش میتوانستم شجاعت و حس فریاد را در خود بیدار کنم؛تا پرده حجاب را دریده و از هزاران قید و بند خلاص گردم

و کاش میتوانستم!! نه... بهتر است بگــــویـم:

کاش می تـوانستیـــم؛

کاش مـی توانستیم باور کنیــم که حق مظلوم ستــانده شده از ظالـــم!

آری من باور دارم

و نفرین بر شمایی که باور ندارید و می پندارید که دروغ است و کذب!

آری من با تمام وجودِ خویش باور دارم

باور دارم که حق ستانده شده است،آنهم از ظالم

و اما

نکته ای باقیست! و آن تغییر جای ظالم و مظلوم است در دالانی بی انتها که هیچ دربی برای خروج مظلوم وجود ندارد. پس به ناچار و حَسَبِ امر عالیجنابان مظلوم در نقش ظالم قرار می گیرد و حق خویش را ادا می نماید،چرا که خصوصیت  این دالان ها جز این نیست

همانگونه که میزهای ریاست هم انسان را دگرگون می سازند و انسانی جدید خلق می کنند.

آری من یقین دارم

پس نفرین بر شمایی که هنوز هم در باور خویش نگنجانیده اید.

و کاش......

کاش می توانستم خوب بودن را باور کنم

و خوب زیستن را

و پــاک زیستن را

کاش دیگر نمی دیدیم زخم های التیام نیافتنی را

و کاش می دانستیم که هنوز هم فریاد ظالم از مظلوم رســاتــر است

و ایکاش می دانستیم و باور می کردیم آنچه را که به آن معتقدیم

چرا که، آنچه را که نمی توان با هیچ رَنگـــی پاک نمود؛ نَنگ است .... نَنگ !

 

خسته ام از روزگار بی وفا

خسته از این زندگی بی صفا،

خسته ام از این همه درد و جفا

خسته از دوز و کلک های شما،

خسته ام از کار این مردان پست

خسته از نامردی رندان مست،

خسته ام از بی وفایی زمان

خسته از فریاد و درد عاشقان،

خسته ام از اینکه دنیا پر غم است

خسته ام از اینکه نامم آدم است،

 

خسته ام از اینکه نامم آدم است

خسته ام از اینکه نامم آدم است
(( تقدیم به تویی که سرابی بیش نیستی! ))

(  امیر امیری )

 



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( یکشنبه 89/3/9 :: ساعت 11:13 صبح )
»» زمــان !

 

کاش زمان هم به عقب بر می گشت

تا بدانیم که چگونه می توان آدم بود

( امیر امیری)

 



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( شنبه 89/3/1 :: ساعت 5:14 عصر )
»» بیریا شوید!!


خوشا به حال آنانی که نه از اخلاص و ایمان و ترس از خدا، بلکه تنها برای رسیدن به پستی بالاتر رو بسوی خدا سجده می کنند و نماز می گذارند.


گر برای خدمت خلق خدا می آیید

قدمی باب دل و میل خدا بر دارید

تا مبادا بشکنید حرمت انسانی را

و زِ یاد هم نبرید، مرگ و مسلمانی را

مبادا برانید از دلتان ایمان را

و به خود راه دهید سیرت  شیطانی را

مبادا برود از یادها

مردی و فطرت پاک شما انسانها

پس

گر برای خدمت خلق خدا می آیید

قدمی باب دل ملت ما بر دارید

( امیـر امیـری)




کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( سه شنبه 89/2/21 :: ساعت 1:20 عصر )
»» یک عقیده!!


هیچگاه نتوانستم این حقیقت را درک کنم که چرا ما آدمیان هرگز فرصتی برای عریان شدن حقایق نمی دهیم!

و عقیده ای راسخ دارم، که گاهی بودن در کنار حیوانات بهترازهمزیستی با بسیاری ازانسانهاست که تنها نام انسان را یدک می کشند و ازانسانیت بی بهره اند.

*** باز یاران بی بهانه،      قلب من را هم شکستند  ***


* امیر امیری *



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( چهارشنبه 89/2/15 :: ساعت 11:57 عصر )
»» ...!


چقدر زیبا بودند روزهای کودکی،

که از پستی دنیا و آدمیانش بی خبر بودیم و آسوده

و اما اینک.....!


* امیر امیری *



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( دوشنبه 89/2/6 :: ساعت 10:2 صبح )
»» دانشگاه یعنی...!

 

مانده ام بر سر گفتن و نگفتن! و اینکه چه باید بگویم؟ آیا باید باز هم گِلِه کنم؟ آیا باید بازهم فریاد بی عدالتی را سَر دَهم؟ مدتهاست که کارم فریاد است و گله مندی! هرچند که اگر گلایه ای هم هست بخاطر تمام آنانی ست که مورد بی عدالتی عده ای از انسان نماها قرار گرفته اند (که متاسفانه عده اشان هم کم نیست).
چه بگویم از این روزها که روزهای بدیست، نامردی فراگیر شده، هیچکس به فکر دیگری نیست. اینجا پُر شده از مکر و ریا و دروغ های زیبا و رنگارنگ؛ این روزها بر خلاف آنچه که بزرگان ادعا می کنند اینجا گلستان نیست، شاید روزگاری گلستان بود اما دیگر نیست، اینک گلستانی سوخته و نابود شده بیش نیست که تبدیل به محیطی متروکه گشته و تا چند صباحی دیگر هم مبدل به لجنزاری می گردد که همه را در خود غرق خواهد کرد.

پس خداوندا.... تو فریادرس آنانی باش که دستشان به هیچ طنابی برای نجات خود نمی رسد و کسی یاریگرشان نیست، تو فریادرس آنانی باش که طوق بندگی و اسارت بر گردن دارندو غل و زنجیر بر دست،و کاری از دستشان بر نمی آید جز دعا.
تو می دانی که من از چه سخن می گویم،اما هستند کسانی که صحبت مرا زود به غزه و لبنان و عراق ربط می دهند(ولی من با تمام وجود برآنان می خندم)؛من کاری به هیچ کجای دنیا ندارم،من دلسوز وطن خویشم و شهرم _اهواز _ که سالهاست به دست فراموشی سپرده شده(چون ایران یعنی تهران)؛ولی اگر بخواهم کمی دقیقتر بگویم منظورم جایی ست که به اسم علم و دانش همه چیزمان را به یغما برده اند،وقتی صحبت از مهد علم دانش می شود منظورم جایی جز دانشگاه نیست. آری دانشگاه،همان جایی که از بیرون زیباست اما درونش مالامال از غم و اندوه کسانی ست که تمام زندگی خویش را وقف اعتلای آن کرده اند(کارمندان) و در آخر هم دریغ از تشکری،چراکه تشکر و حق شناسی مختص کسانی ست که قبضه کرده اند اینجا را،و نصیب ما چیزی نیست جز کاری مضاعف و اجباری.شاید سخنانم را باور نکنید اما اگر شما هم چند روز در اینجا باشید و با رفتاری که می بینید بی شک به سخنانم ایمان آورده و باور می کنید آنچه را که گفته ام.
 شما را نمی دانم اما من آنان(مدیران
)
را همانند فــراعنه ای می دانم که برای رسیدن به قدرت همه کار می کنند و پای بر هر اصولی می گذارند(آنهم به اسم خدا)،آنان مانند فراعنه اند،فقط لباس هایشان به کت و شلوار مبدل گشته و شلاقشان به قلم،و البته هنوز هم بعد از گذشت قرنها همان تفکرات خودخواهانه و جاهلانه را در ذهن دارند و دیگران را بنده خود می دانند و خود را بالاتر از هر کسی می بینند. در تمام مدت سازهای عجیب و غریبی می نوازند و دیگران را وادار به رقص و پایکوبی با آن آهنگ می کنند، زیرا در زمانی که هیچ کس را یارای کمک به کارمندان این اجتماع دلخوشکنک نیست ما هم مجبوریم با هر سازشان خود را وفق دهیم؛ چراکه هر روز طرح ها و قوانین نانوشته ای را با هزاران زور و ارعاب بر این قشر زحمتکش اعمال می کنند،و متاسفانه بدلیل عدم نظارت صحیح  و اهمال کاری مسئولین کشوری،آنان نیز وقیح تر گشته و خَـــر خود را پیش می رانند.
شاید باور نکنید اما این توصیف اندکی از محیط دانشگاه است، مدتهاست که همه مسئولین آن را به فراموشی سپرده اند،چراکه تمامی آنان تنها به فکر نگه داشتن میز ریاست هستند و بس(آنهم به هر قیمتی).

خداوندا:

از زمان کودکیم در گوشم خوانده اند که تنها فرستادگان تو معصوم بوده اند و بَس، حال اگر آنان معصوم بوده اند پس اینانی که بر مسند صدارت ها تکیه زده اند و اینجا را ملک آبا و اجدادی خود دانسته و خود را در زمره معصومین قرار می دهند چه؟ آیا آنان هم فرستادگان تو هستند که اینگونه با استفاده از نامت هرچه که می خواهند می کنند و هر چه که دوست دارند می گویند؟ براستی که معصوم کیست؟ وکاش می دانستم که چرا تو اینچنین سکوت اختیار کرده ای و نظاره گری!

و باز هم از کودکی شنیده ام که دنیا دار مکافات است! ولی  آیا مکافات تنها برای کسانی ست که مورد تاراج فرهنگی و اقتصادی قرار می گیرند و زندگی و غرورشان لگد مال می گردد؟ براستی که این دار مکافات برای کیست؟مگر نمی بینی که این روزها بنام تو همه کار می کنند و همه چیز می گویند،بنام تو قوانین را تغییر می دهند و بنام تو زندگی را سخت می کنند.کجایی که ببینی این مردمان زحمت کش از این بروکراسی اداری به تنگ آمده و تحملشان پایان یافته!و مگر نمی شنوی صدای یارب یارب گفتنشان را که در عرش کبریائیت طنین انداخته.

خداوندا تا کی باید ظلم را تحمل کرد و دم نزد؟ تا کی باید سوخت و ساخت؟
نمی دانم اما اگر این خود نوعی مکافات برای ما است پس چقدر تعداد ما گناهکاران زیاد است.

 

ای خدایا خسته ایم از این همه نامردمی

این همه دربدری، سردرگمی

خسته ایم از اینکه خر سلطان شده

بی سبب مانند یک انسان شده!

خسته ایم از ظلم این سلطان ما

سیرتش را برده از یاد، یار ما

او شده بالاتر از هر آدمی

حکم بی ربط می دهد بر ما همی

ای خدا ما تا به کی باید شویم

نوکر بی اجر و مزد این رجیــم

ای خدا اندک نگاهی کن به ما

تو برس بر داد ما، ای یار ما

ای خدا ما خسته گشتیم از ستم

تو کمک کن تا ر هیم از درد و غم

حرف آخر را بگویم ای خدا

خسته ایم که خر شده سلطان ما

خسته ایم که خر شده سلطان ما

خسته ایم که خر شده سلطان ما

                       ( امیــر امیــری )



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( چهارشنبه 89/1/18 :: ساعت 8:4 صبح )
»» تکلیف!!

 

از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق
نبود؟
بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود
این
دایره ی کبود، اگر عشق نبود
از آینه ها غبار خاموشی
را
عکس چه کسی زدود اگر عشق
نبود؟
در سینه ی هر سنگدلی
در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق
نبود ؟
بی عشق
دلم جز گرهی کور چه بود ؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق
نبود
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف
دلم چه بود اگر عشق نبود ؟

 



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( شنبه 89/1/14 :: ساعت 11:40 صبح )
»» لیست کل یادداشت امیر

فرار
قضاوت
غبار
پرستش
خیال
خدایا شکر
حکایت شب
یک کلام
آدمهای شجاع
[عناوین آرشیوشده]

ابزار وبمستر

ابزار وبمستر