سفارش تبلیغ
مجله هاست ایران
مجله هاست ایران
خلـــوتگـــه دل
 
 RSS |خانه |ارتباط با امیر امیری| درباره امیر امیری|پارسی بلاگ
»» بچه مردم

 

داستان بچه مردم


جلال آل احمد

جلال آل احمد

 

 خوب من چه می توانستم بکنم ؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگه دارد.بچه که مال خودش نبود . مال شوهر قبلی ام بود ، که طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود بچه را بگیرد. اگر کس دیگری جای من بود ، چه می کرد؟ خوب من هم می بایست زندگی می کردم.اگر این شوهرم هم طلاقم می داد ، چه میکردم؟ناچار بودم بچه را یک جوری سر به نیست کنم . یک زن چشم و گوش بسته ،مثل من ، غیر از این چیز دیگری به فکرش نمی رسید.نه جایی را بلد بودم ، نه راه و چاره ای می دانستم . می دانستم می شود بچه را به شیرخوارگاه گذاشت یا به خراب شده دیگری سپرد. ولی از کجا که بچه مرا قبول می کردند؟ از کجا می توانستم حتم داشته باشم که معطلم نکنند و آبرویم را نبرند و هزار اسم روی خودم و بچه ام نگذارند ؟ از کجا؟ نمی خواستم به این صورت ها تمام شود . همان روز عصر هم وقتی همسایه ها تعریف کردم ،... نمی دانم کدام یکی شان گفت :
«خوب ، زن ، می خواستی بچه ات را ببری شیرخوارگاه بسپری. یا ببریش دارالایتام و...»
نمی دانم دیگرکجاها را گفت . ولی همان وقت مادرم به او گفت که :
«خیال می کنی راش می دادن؟ هه!»
من با وجود این که خودم هم به فکر این کار افتاده بودم ، اما آن زن همسایه مان وقتی این را گفت ، باز دلم هری ریخت تو و به خودم گفتم:
«خوب زن، تو هیچ رفتی که رات ندن؟»
و بعد به مادرم گفتم:
« کاشکی این کارو کرده بودم.»
ولی من که سررشته نداشتم . من که اطمینان نداشتم راهم بدهند. آن وقت هم که دیگر دیر شده بود. از حرف آن زن مثل اینکه یک دنیا غصه روی دلم ریخت . همه شیرین زبانی های بچه ام یادم آمد . دیگر نتوانستم طاقت بیاورم. و جلوی همه در و همسایه ها زار زار گریه کردم . اما چه قدر بد بود ! خودم شنیدم یکی شان زیر لب گفت :

«گریه هم می کنه!خجالت نمی کشه...»
باز هم مادرم به دادم رسید.خیلی دلداری ام داد.خوب راست هم می گفت، من که اول جوانی ام است، چرا برای یک بچه این قدر غصه بخورم؟آن هم وقتی شوهرم مرا با بچه قبول نمی کند.حال خیلی وقت دارم که هی بنشینم و سه تا و چهارتا بزایم . درست است که بچه اولم بود و نمی باید این کار را می کردم...ولی خوب، حال که کار از کار گذشته است.حالا که دیگر فکر کردن ندارد.من خوودم که آزار نداشتم بلند شوم بروم و این کار را بکنم.شوهرم بود که اصرار می کرد.راست هم می گفت. نمی خواست پس افتاده یک نره خر دیگر را سر سفره اش ببیند. خود من هم وقتی کلاهم را قاضی می کردم ، به او حق می دادم .خود من آیا حاضر بودم بچه های شوهرم را مثل بچه های خودم دوست داشته باشم؟ و آن ها را سربار زندگی خودم ندانم؟ آن ها را سر سفره شوهرم زیادی ندانم؟ خوب او هم همین طور. او هم حق داشت که نتواند بچه مرا ، بچه مرا که نه ، بچه یک نره خر دیگر را-به قول خودش-
سر سفره اش ببیند. درهمان دو روزی که به خانه اش رفته بودم ، همه اش صحبت از بچه بود. شب آخر،خیلی صحبت کردیم. یعنی نه این که خیلی حرف زده باشیم.او باز هم راجع به بچه گفت و من گوش دادم . آخرسر گفتم :

«خوب میگی چه کنم؟»
شوهرم چیزی نگفت. قدری فکر کرد و بعد گفت:
«من نمی دونم چه بکنی . هر جور خودت می دونی بکن.من نمی خوام پس افتاده
یه نره خر دیگه رو سر سفره خودم ببینم .»
راه و چاره ای هم جلوی پایم نگذاشت. آن شب پهلوی من هم نیامد.مثلا با من قهر کرده بود.شب سوم زندگی ما باهم بود . ولی با من قهر کرده بود.خودم می دانستم که می خواهد مرا غضب کند تا کار بچه را زودتر یک سره کنم.صبح هم که از در خانه بیرون می رفت ، گفت:
«ظهر که میام ، دیگه نبایس بچه رو ببینم ،ها!»
و من تکلیف خودم را همان وقت می دانستم. حالا هرچه فکر می کنم، نمی توانم بفهمم چطور دلم راضی شد!ولی دیگردست من نبود. چادر نمازم را به سرم انداختم ، دست بچه را گرفتم و پشت سر شوهرم از خانه بیرون رفتم. بچه ام نزدیک سه سالش بود. خودش قشنگ راه می رفت. بدیش این بود که سه سال عمر صرفش کرده بودم .این خیلی بد بود. همه دردسرهایش تمام شده بود. همه شب بیدار ماندن هایش گذشته بود. و تازه اول راحتی اش بود. ولی من ناچار بودم کارم را بکنم . تا دم ایستگاه ماشین پا به پایش رفتم. کفشش را هم پایش کرده بودم. لباس خوب هایش را هم تنش کرده بودم.یک کت و شلوار آبی کوچولو همان اواخر، شوهر قبلی ام برایش خریده بود . وقتی لباسش را تنش می کردم،این فکر هم بهم هی زد که :
«زن!دیگه چرا رخت نوهاشو تنش می کنی؟»
ولی دلم راضی نشد. می خواستم چه بکنم؟ چشم شوهرم کور، اگر باز هم بچه دار شدم، برود و برایش لباس بخرد.لباسش را تنش کردم. سرش را شانه زدم. خیلی خوشگل شده بود.دستش را گرفته بودم و با دست دیگرم چادر نمازم را دور کمرم نگه داشته بودم و آهسته آهسته قدم برمی داشتم. دیگر لازم نبود هی فحشش بدهم که تندتر بیآید. آخرین دفعه ای که دستش را گرفته بودم و با خودم به کوچه می بردم . دوسه جا خواست برایش قاقا بخرم. گفتم :
«اول سوار ماشین بشیم، بعد برات قاقا می خرم!»
یادم است آن رو ز هم ، مثل روزهای دیگر ، هی ا ز من سوال می کرد.یک اسب پایش توی چاله جوی آب رفته بود و مردم دورش جمع شده بودند.خیلی اصرار کرد که بلندش کنم تا ببیند چه خبر است. بلندش کردم . و اسب را که دستش خراش برداشته بود و خون آمده بود، دید . وقتی زمینش گذاشتم گفت :
«مادل!دسس اوخ سده بود؟»
گفتم : آره جونم ، حرف مادرشو نشنیده ، اوخ شده .
تا دم ایستگاه ماشین ، آهسته آهسته می رفتم .هنوز اول وقت بود.و ماشین ها شلوغ بود.و من شاید تا نیم ساعت توی ایستگاه ماندم تا ماشین گیرم اومد.بچه ام هی ناراحتی می کرد.و من داشتم خسته می شدم. از بس سوال می کرد ، حوصله ام را سر برده بود. دوسه بار گفت:
«پس مادل چطول سدس؟ ماسین که نیومدس.پس بلیم قاقا بخلیم.»
و من باز هم برایش گفتم که الان خواهد آمد. و گفتم وقتی ماشین سوار شدیم قاقا هم برایش خواهم خرید. عاقبت خط هفت را گرفتم و تا میدان شاه که پیاده شدیم ، بچه ام باز هم حرف می زد و هی می پرسید. یادم است که یکبار پرسید:
«مادل !تجا میلیم؟»
من نمی دانم چرا یک مرتبه ، بی آن که بفهمم ، گفتم :
میریم پیش بابا.
بچه ام کمی به صورت من نگاه کرد بعد پرسید :
«مادل! تدوم بابا؟»
من دیگر حوصله نداشتم .گفتم:
جونم چقدر حرف می زنی؟ اگه حرف بزنی برات قاقا نمی خرم ها! حال چقدر دلم می سوزد. این جور چیزها بیش تر دل آدم را می سوزاند.چرا دل بچه ام را در آن دم آخر این طور شکستم ؟ از خانه که بیرون آمدیم، با خود عهد
کرده بودم که تا آخر کار عصبانی نشوم .بچه ام را نزنم. فحشش ندهم. و باهاش خوش رفتاری کنم .ولی چقدر حالا دلم می سوزد!چرا اینطور ساکتش کردم؟ بچهکم دیگر ساکت شد. و با شاگرد شوفرکه برایش شکلک در می آورد حرف می زد گرم اختلاط و خنده شده بود. اما من به او محل می گذاشتم ، نه به بچه ام که هی رویش را به من می کرد.میدان شاه گفتم نگه داشت.و وقتی پیاده می شدیم ، بچه ام هنوز می خندید. میدان شلوغ بود .و اتوبوس ها خیلی بودند.و من هنوز وحشت داشتم که کاری بکنم . مدتی قدم زدم.شاید نیم ساعت شد. اتوبوس ها کم تر
شدند. آمدم کنار میدان . ده شاهی از جیبم درآوردم و به بچه ام دادم .بچه ام هاج و واج مانده بود و مرا نگاه می کرد. هنوز پول گرفتن را بلد نشده بود . نمی دانستم چه طور حالیش کنم. آن طرف میدان ، یک تخمه کدویی داد می زد. با انگشتم نشانش دادم  و گفتم:
بگیر برو قاقا بخر.ببینم بلدی خودت بری بخری.
بچه ام نگاهی به پول کرد و بعد رو به من گفت:
«مادل تو هم بیا بلیم.»
من گفتم :
نه من این جا وایسادم تو رو می پام .برو ببینم خودت بلدی بخری.
بچه ام باز هم به پول نگاه کرد . مثل اینکه دو دول بود.و نمی دانست چه طور باید چیز خرید.تا به حال همچه کاری یادش نداده بودم.بربر نگاهم می کرد.عجب نگاهی بود! مثل اینکه فقط همان دقیقه دلم گرفت و حالم بد شد. حالم خیلی بد شد. نزدیک بود منصرف شوم .بعد که بچه ام رفت و من فرار کردم و تا حالا هم حتی آن روز عصر که جلوی درو همسایه ها از زور غصه گریه کردم -هیچ این طور دلم نگرفته و حالم بد نشده .نزدیک بود طاقتم تمام شود.عجب نگاهی بود.بچه ام سرگردان مانده بود و مثل این که هنوز می خواست چیزی از من بپرسد. نفهمیدم چه طور خود را نگه داشتم . یک بار دیگر تخمه کدویی را نشانش دادم و گفتم :
«برو جونم !این پول را بهش بده ، بگو تخمه بده ، همین . برو باریکلا.»
بچهکم تخمه کدویی را نگاه کرد و بعد مثل وقتی که می خواست بهانه بگیرد و گریه کند، گفت :
«مادل من تخمه نمی خوام .تیسمیس می خوام . »
من داشتم بی چاره می شدم . اگر بچه ام ی: خرده دیگر معطل کرده بود ، اگر یک خرده گریه کرده بود ، حتما منصرف شده بودم . ولی بچه ام گریه نکرد . عصبانی شده بودم . حوصله ام سر رفته بود . سرش داد زدم :
«کیشمیش هم داره.برو هر چی میخوای بخر. برو دیگه.»
و از روی جوی کنار پیاده رو بلندش کردم و روی اسفالت وسط خیابان گذاشتم.
دستم را به پشتش گذاشتم و یواش به جلو هولش دادم و گفتم:
«ده برو دیگه دیر میشه.»
خیابان خلوت بود. از وسط خیابان تا آن ته ها اتوبوسی و درشکه ای پیدا نبود که بچه ام را زیر بگیرد.بچه ام دو سه قدم که رفت ، برگشت و گفت :
«مادل تیسمیس هم داله؟»
من گفتم :
«آره جونم . بگو ده شاهی کشمش بده .»
و او رفت . بچه ام وسط خیابان رسیأه بود که ی: مرتبه یک ماشین بوق زد و من از ترس لرزیدم . و بی این که بفهمم چه می کنم ، خود را وسط خیابان پرتاب کردم و بچه ام را بغل زدم و توی پیاده رو دویدم و لای مردم قایم شدم. عرق سر و رویم راه افتاده بود و نفس نفس می زدم . بچهکم گفت :
«مادل !چطول سدس؟»
گفتم :
هیچی جونم . از وسط خیابان تند رد میشن .تو یواش می رفتی ، نزدیک بود بری زیر هوتول.
این را که گفتم ، نزدیک بود گریه ام بیفتد. بچه ام همانطور که توی بغلم بود ، گفت :
« خوب مادل منو بزال زیمین.ایندفه تند میلم .»
شاید اگر بچهکم این حرف را نمی زد، من یادم رفته بود که برای چه کاری آمده ام . ولی این حرفش مرا از نو به صرافت انداخت.هنوز اشک چشم هایم را پاک نکرده بودم که دوباره به یاد کاری که آمده بودم بکنم ، افتادم. به یآد شوهرم که مرا غضب خواهد کرد. افتادم . بچهکم را ماچ کردم . آخرین ماچی بود که از صورتش برمی داشتم .ماچش کردم و دوباره گذاشتمش زمین و باز هم در گوشش گفتم:
«تند برو جونم، ماشین میآدش.»
باز خیابان خلوت بود و این بار بچه ام تند تر رفت . قدم های کوچکش را به عجله برمی داشت و من دو سه بار ترسیدم که مبادا پاهایش توی هم بپیچد و زمین بخورد. آن طرف خیابان که رسید ، برگشت و نگاهی به من انداخت . من دامن های چادرم را زیر بغلم جمع کرده بودم و داشتم راه می افتادم . همچه که بچه ام چرخید و به طرف
من نگاه کرد ، من سر جایم خشکم زد . مثل یک دزد که سر بزنگاه مچش را گرفته باشند ، شده بودم . خشکم زده بود و دستهای یم همان طور زیر بغل هایم ماند. درست مثل آن دفعه که سرجیب شوهرم بودم - همان شوهر سابقم - و کندو کو می کردم و شوهرم از در رسید.درست همان طور خشکم زده بود . دوباره از عرق خیس شدم. سرم را پایین انداختم و وقتی به هزار زحمت سرم را بلند کردم ، بچه ام دوباره راه افتاده بود و چیزی نمانده بود به تخمه کدویی برسد. کار من تمام شده بود . بچه ام سالم به آن طرف خیابان رسیده بود.از همان وقت بود که انگار اصلا بچه نداشتم .آخرین باری که بچه ام را نگاه کردم .درست مثل این بود که بچه مردم را نگاه می کردم . درست مثل یک بچه تازه پا و شیرین مردم به او نگاه می کردم.درست همان طور که از نگاه کردن به بچه مردم می شود حظ کرد، از دیدن او حظ می کردم.و به عجله لای جمعیت پیاده رو پیچیدم . ولی یک دفعه به وحشت افتادم .نزدیک بود قدمم خشک بشود و سرجایم میخکوب بشوم .وحشتم گرفته بود که مبادا کسی زاغ سیاه مرا چوب زده باشد. از این خیال ، موهای تنم راست ایستاد و من تند تر کردم. دو تا کوچه پایین تر خیال داشتم توی پس کوچه ها بیندازم و فرار کنم.به زحمت خودم را به دم کوچه رسانده بودم، که یکهو ، یک تاکسی پشت سرم توی خیابان ترمز کرد .مثل این که حالا مچ مرا خواهند گرفت. تا استخوان هایم لرزید. خیال می کردم پاسبان سر چهارراه که مرا می پایید ، توی تاکسی پریده حالا پشت سرم پیاده شده و حالا است که مچ دستم را بگیرد . نمی دانم چه طور برگشتم و عقب سرم را نگاه کردم. و وارفتم. مسافرهای تاکسی پولشان را هم داده بودند و داشتند می رفتند. من نفس راحتی کشیدم و فکر دیگری به سرم زد. بی این که بفهمم ، و یا چشمم جایی را ببیند، پریدم توی تاکسی و در را با سروصدا بستم. شوفر غرغر کرد و راه افتاد. و چادر من لای در تاکسی مانده بود .وقتی تاکسی دور شد و من اطمینان پیدا کردم ، در را آهسته باز کردم. چادرم را از لای در بیرون کشیدم و از نو در را بستم. به پشتی صندلی تکیه دادم و نفس راحتی کشیدم.و شب ، بالاخره نتوانستم پول تاکسی را از شوهرم دربیآورم.

 منبع:

liliandmajnon.blogfa.com



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( چهارشنبه 88/12/12 :: ساعت 8:31 صبح )
»» یک حقیقت دردناک

 

 

تلاش پسرکی 12 ساله برای نجات مادرش از تن فروشی

 

چگونه بغض فروخورده اش را فریاد خواهد زد؟ و کی؟ «امین» را می گویم. پسر 12 ساله ای که برایم از خصوصی ترین راز دردناک زندگیش گفت.

غالبا"این منم که بدنبال خبر و ماجرا می روم ولی گاهی هم خبر و ماجرا به سراغم می آید! مثل این ماجرا که با یک s.m.s اشتباهی به سراغم آمد!

ده دوازده روز قبل پیامکی روی تلفن همراهم گرفتم که «فوری با من تماس بگیر! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتر دیدم تماس بگیرم.پسرکی جواب داد و قبل از هر چیز حرفهایش را قطار کرد.گفت:«من امین پسر سیمین هستم. (اسامی را تغییر داده ام). این s.m.s رو برای همه اسمهایی که توی موبایل مامانم بود فرستادم تا به همه مشتریاش بگم تو رو خدا دیگه بهش زنگ نزنید.»
راستش فکر کردم شاید مادرش،فروشنده یکی از مغازه های محل باشد! اما یادم نمی آمد شماره ام را به فروشنده ای داده باشم.پرسیدم:« مادر شما چی میفروشن پسرم؟»کمی مکث کرد.بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو!» اول شوک شدم.اما زود مسلط شدم و کمی آرامش کردم و بهش اطمینان دادم مادرش را نمی شناسم و شماره را اشتباه گرفته است.اما از چیزی که پسرک درباره مادرش گفته بود،هنوز بهت زده بودم.«تنش رو می فروشه»! باقی حرفهایش را دیگر نمی شنیدم. اما دست آخر چیزی گفت که یقین کردم باید او را ببینم!
امین یک پسر «ایرانی» است؛ ایـــــــرانـــی، این را حتی برای «یک لحظه» هم فراموش نکنید.هنوز نمی دانم این پسر، چرا اینقدر زود بمن اطمینان کرد؟ گرچه اطمینانش بیجا نبود و من واقعا" به قصد کمک به دیدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود 9 روز،هنوز هیچ کمکی نتوانسته ام به او و خانواده اش بکنم.با اجازه خودش، ماجرا و اسامی را با مختصری «ویرایش و پوشش» نقل می کنم تا نه اسمها و نه مکانها،هویت او را فاش نکند.پس امین یک اسم مستعار است برای پسری که مرا «امین» خود و امانتدار رازهایش دانست.پسری که بعدا"دلیل اعتمادش را گفت:«صدای شما، یه طوری بود که بهتون اعتماد کردم.با اینکه چندتا مرد دیگه ای که بهم زنگ زدن،فحش دادن و داغ کردن، اما شما عصبانی نشدین و آرومم کردین.همون موقع حس کردم نیاز دارم با یک بزرگتر حرف بزنم!یکی که مثل پدر واقعی باشه.بزرگ باشه نه اینکن هیکلش گنده شده باشه!» حس کردم پسرک باید خیلی رنج کشیده باشد که اینطور پخته و بزرگتر از سنش بنظر می آید. امین حدود 2 ماه پیش فهمید مادرش، شروع به «تن فروشی» کرده است! مادرش که «یک تنه» سرپرستی او و خواهر کوچکترش را برعهده دارد و زن جوانی است که امین می گوید «زنی معصوم مثل یک فرشته» است.اما اگر شما جزو جمعیت پانزده میلیونی فقیر این مملکت نیستید، لابد اینجا و آنجا «شنیده اید» که در این سرزمین، «خط فقر» به چنان جایی رسیده که فرشته های بسیاری به تن فروشی مجبور شده اند! امین از روز اولی که مادرش بالاخره مجبور شد خودفروشی کند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه رفت،خاطره سیاهی دارد.می گوید «خاطره سیاه»! و این ترکیبی نیست که یک بچه 12 ساله به کار ببرد، حتی اگر مثل او «باهوش و معدل عالی» باشد! اما غم، همیشه مادر شعر است.اندوه،مادر سخنانی است که گاه به شعر شبیه اند! و گاه خود شعرند..
امین گفت آن روز مادرش دیگر ناچار بود، زیرا «هیچ هیچ هیچ راهی برای سیر کردن من و خواهر 8 ساله ام سراغ نداشت»!
مادر بیچاره و مستأصل،پیش از رفتن به خیابان و شروع فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست. او کلی با خدایش حرف زده و نجوا کرده بود! شاید از خدا اجازه خواسته تا این گناه ناگزیر را انجام دهد! یا شاید پیشاپیش استغفار و توبه کرده! کسی نمی داند! شاید هم خدایش را سرزنش می کرده است!کاش می شد فهمید او با خدا چه ها گفته است؟ در شبی که قصد کرده برای نجات فرزندانش از زردی و گرسنگی، به آن عمل تن دهد.این سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست که او با خدا چه ها گفته است؟
بعد به قول امین با دلزدگی و اشکی که تمام مدت از بچه هایش پنهان می کرد،کمی به خودش رسید و خانه و خواهر کوچکتر را به امین سپرد و رفت! امین مطمئن شده بود مادرش تصمیم سخت و مهمی گرفته است.چون در آخرین نگاه،بالاخره خیسی چشمان مادر بیچاره را دید.
چند ساعتی گذشت. خواهرش خوابید ولی امین با نگرانی،چشم براه ماند: « حدود 12 شب مامانم کلید انداخت و اومد تو! ظاهرش خیلی کوفته و خسته تر از وقتای دیگه ای بود که برای پیدا کردن کار یا پول یا خریدن جنس قرضی بیرون می رفت و معمولا" سرخورده و خسته برمی گشت. مانتوش بوی سیگار می داد.مادرم هیچوقت سیگار نمی کشه.با اینکه نا نداشت،ولی مستقیم رفت حمام. رفتم روسری و مانتوشو بو کردم. مطمئن شدم لباسهاش بوی مرد میدن.از لای کیفش یه دسته اسکناس دیدم! با اینحال یکهو شرم کرده.از اینکه درباره مامان خوبم چنین فکر بدی کرده ام، خجالت کشیدم.گفتم شاید توی تاکسی،بوی سیگار گرفته باشد!گفتم شاید پولها را قرض کرده باشد! اما یکهو از داخل حمام،صدای ترکیدن یک چیز وحشتناک بلند شد. بغض مامان ترکید و های های گریه اش بلند شد...»
دو جوان که در آن شب، فقط به اندازه اجاره 2ماه خانه خانواده امین، گراس و مشروب و مخدرمصرف کرده بودند،طبیعتا" آنقدرها جوانمرد نبودند که از یک «مادر مستأصل» بگذرند و او را بدون آزار و با اندکی کمک و امیدبخشی از این کار پرهیز دهند.
امین از آن شب که مادر را مجاب کرد با او صادق باشد و همه چیز را از او شنید،دنیای متفاوتی را پیش روی خود دید. بقول خودش این اتفاق،یک شبه پیرش کرد.او دیگر نه تمرکز درس خواندن دارد و نه دلزدگی و بدبینی،چیزی از شادابی یک نوجوان دوازده ساله برای او باقی گذاشته است.امین آینده ای بهتر از این برای خواهر کوچکش نمی بیند که روزی،به زودی، او نیز به تن فروشی ناگزیر شود.

چند بار؟ چند بار کبودی آزار مردان غریبه را روی بازوها و پای مادرش دیده باشد،کافی است؟ چند بار دیوانه شدن و به خروش آمدن مادرش را دیده باشد، کافی است تا چنان تصمیمی بگیرد؟ امین کلیه خود را به معرض فروش گذاشته است.اما می گوید تا می بینند بچه ام،پا پس می کشند و گواهی از بزرگترهایم می خواهند:«نه! اینطور نمی شه!»امین می خواهد بداند آیا می تواند کار بزرگتری بکند؟ کاری که مادر فرشته خو و خواهرکش را، برای همیشه از این منجلاب نجات بدهد؟
او واقعا" دارد تحقیق و بررسی می کند که آیا می تواند اعضای بدنش را تک به تک پیش فروش کند؟ و آیا می تواند به کسی اطمینان کند که امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضایش را تک به تک به بیماران بفروشد و پولشان را بگیرد و با امانت داری به مادر و خواهرش بدهد؟و اینکه چگونه مرگی، کمترین آسیبی به اعضای قابل فروشش خواهد رساند؟ تصادف؟ سم؟ سیم برق؟
شاید برای یافتن آن فرد امانتدار، او حاضر شد راز بزرگش را بمن بگوید.منی که کشش درک انجام چنین کاری را از یک پسربچه نداشتم تا آنکه از نزدیک دیدم.و وقتی دیدم، آرزو کردم که ای کاش روزگار از شرم این واقعه، به آخر می رسید.
از او خواسته ام فرصت بدهد شاید فکری کنم.شاید راهی باشد.از وقتی که با حرفه ام آشناتر شده،اصرار دارد خودم این مسئولیت را قبول کنم و «وکیل بدن» او شوم! خودش این عبارت را خلق کرده. «وکیل بدن»! ذهن این پسر دوست داشتنی، سرشار از ترکیبهای تازه و کلمات بدیع و زیباست.
در شروع،سئوالم این بود که امین 12 ساله کی و چطور بغضش را فریاد خواهد زد؟ و حال می پرسم وقتی بغض او و امثال او ترکید،این جامعه ما چگونه جامعه ای خواهد شد؟و چه چیزی از آتش خشم فریاد او در امان می ماند؟ذهنم بیش از گذشته درگیر این نوع «بدن فروشی» شده و کار این پسر را، یک فداکاری «پیامبرانه» می دانم که پیام بزرگی برای همه ما و شما دارد.این روزها دایم دارم به راهها فکر می کنم.آیا راهی هست؟
///

*****

میدانم خسته اید از خواندن چنین متن هایی.متن هایی که تماماً بوی غم میدهد و ناامیدی

شاید این متن را تاکنون بارها و بارها و در بسیاری از سایتها خوانده باشید، شاید قدیمی باشد اما یک حقیقت است؛یک حقیقت غیر قابل انکار.حقیقتی که بسیاری از ما ایرانیان چشم خویش را برآن بسته ایم و در خواب غفلت فرو رفته ایم تا مبادا صدای فریاد زنی تن فروش رو بشنویم که از روی اجبار تن به این کار داده است.

هرچند که این بنده حقیر هیچگاه عمل این مادر را تحسین نمی کنم،اما قبول یا رد چنین کاری دوای درد یک مادر نیست و ما هیچگاه نمی توانیم خود را در موقعیت آن مادر قرار داده به جای او تصمیم بگیرم.

آری من باز هم این حقیقت را مکتوب کردم تا آن احمقانی که میلیاردها تومان پول این مملکت را صرف کمک به غزه می کنند، سینه خود را فراختر نمایند و برگ زرین دیگری بر افتخارات(افتضاحات) خود بیفزایند.

 

ای ایران:

 هیچکس بیدار نیست،تو هم آسوده بخواب، تو خود آسوده بخواب پیش از آنکه تو را نیز همانند مردان بزرگت(امیر کبیر) به خوابی آرام و ابـــدی فرو برند.

ایـــرانم؛آسوده بخواب که زندگی زیبـا نیست

(امیر امیری)



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( شنبه 88/12/8 :: ساعت 9:47 صبح )
»» ایـــران!


اقتدارت رو به پایان است،دیگر هیچگاه نمی توان تو را آنگونه که بودی دید!

تو دیگر پیر شده ای و از کار افتاده،دیگر قادر به تصمیم گیری نیستی! دیگران برایت معلوم می کنند که چه بخواهی و چه نخواهی! چه ببینی و چه نبینی! و این است رسم روزگار نامراد.

آری ای ایران من؛ من تمام کلامم با تو است و تو نیک می دانی که چه می گویم،دیگران نمی دانند که من در چه مورد با تو سخن می گویم،دیگران فکری دگــر دارند؛ اما تو معنی کلامم را بخوبی درک می کنی، میفهمی وقتی می گویم که دیگران برایت تصمیم می گیرند منظورم آن است که دیگر کسی به فکر تو نیست؛ و وقتی می گویم که که دیگران برایت معلوم می کنند چه ببینی و چه نبینی منظورم آن است که دیگران کاری می کنند که تو ویـرانی خودت را نبینی و تو در توهم باشی که آباد هستی و آزاد.

آری ای ایرانم.....

این روزها دیگر نه تنها کسی در فکر تو نیست، بلکه مَـــردُمَت را هم زِ یاد برده اند، آنان فراموش کرده اند که خودشان نیز جزئی از همین مردمند؛ آنان خود را نه تنها از مردمانت بلکه از تـو نیز بالاتر می بینند و خـونشان رنگی دگر است و شاید وطن شان جایی دگر.

برایت متاسفم که دیگر نامت بلند آوازه نیست! دیگر کلامت بران نیست! و دیگر نامت لرزه بر اندام دشمنانت نمی اندازد!.من برایت متاسفم که این روزها سراسر وجودت را ویرانی فرا گرفته و دادخواهی، چرا که تمام آنچه را که مردمانت برای تو هزینه می کنند عده ای از احمقان صرف کمک به غزه وافغانستان و عراق می کنند، و این کشورها همان جاهایی هستند که تو حتی آنان را به همسایگی خود قبول نداری چه رسد به شراکت خود! و اینان همانانی هستند که با مخدرات و جنگهای بی دلیل خود تو را به ویرانی کشاندند و نابودت کردند.

اما چرا گفتم نابودی؟! زیرا بعد از جنگ دیگر هیچگاه کسی به آبادانیت فکر نکرد! چرا که معتقدند این ویرانی ها یـادگاریست از روزهای سخت!(آری من و تو در احمق بودنشان با هم همفکریم)و بهمین دلیل هم هنوز بعد از گذشت بیست سال آبادان و خرمشهرت که روزگاری مایه افتخارت بودند هنوز هم در ویرانی بسر می برند! رود پُــر آب کـارون نیز دیگر پُــر آب نیست تا تو را سیراب کند چراکه آب آن را به جایی دیگر فرستادند تا جایی دیگر را سیراب کند، نه تو را! و خوب می دانم که ویرانه های شهر بــم هنوز هم بر روی شانه هاین سنگینی می کند و تو از این بابت ملول و دردمندی اما کاش تو هم همانند رجالت درک می کردی که غزه و عراق واجبتر از توست! هرچند که می دانم درک نمی کنی چرا که احمق نیستی!!!!

تو تشنه ای و گشنه و مردمانت نیز همانند تو در گشنگی و تشنگی بسر می برند و دردناک ترین روزهای زندگی خویش را بسر می برند.حتی آن روزگاری که تو با عراق در جنگ بودی نیز اینچنین در مضیقه نبودی ولی اینک که نه جنگی هست و نه پیکاری چرا اینچنین است! راستش را بگو، آیا تو با خودت در جنگ نیستی؟ راست را بگو تا من هم باور کنم! آیا تو با خودت در جنگی؟و اگر تو با خودت در جنگ نیستی پس چگونه است که بسیاری از مردان سیاسی تو، تیشه بر ریشه تو می زنند و کاری برای آبادانیت نمی کنند و تمام پولهای بیت المال را صرف کشورهای دیگر می کنند؟ من که نمی دانم!! مدتهاست که در پیدا کردن جواب این سئوالات مانده ام و سردرگمم.

کاش تو پاسخی برایم داشتی

کاش




کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( شنبه 88/12/1 :: ساعت 12:57 عصر )
»» نفـــرین بر شمـــا!

 

گاهگاهی به ایرانی بودنتان شک می کنم،به مرام و معرفتتان و حتی به مسلمان بودنتان!

نمیدانم تا کی باید فقط ادعای عدالت داشت؟ تا کی باید ادعای مسلمانی کرد و از اسلام و مسلمانی چیزی ندانست؟ تا کی؟

مدتهاست که عقیده هایتان مرا به آتش کشیده است!کارهایتان دیوانه ام کرده است! و سخن و کلامتان همانند پتکی بر سرم فرود می آید و تمام اندیشه هایم را بر هم می زند! من از شماها متنفرم، از شماهایی که چشمهایتان فرسنگها دورتر را براحتی می بیند و در دیدن اوضاع پیرامون خویش ناتوانید!

من عقیده ای راسخ دارم بر وطن فروش بودنتان و بهمین خاطر متنفرم از شماهایی که وطن فروشید! وطن فروشی تنها جاسوسی و محاربه نیست،وطن فروشی یعنی ایران و ایرانی را به فراموشی سپردن و دایه دیگران شدن است. وطن فروشی یعنی فقر ایرانی را ندیدن!وطن فروشی یعنی کمک کردن به لبنان و غزه آنهم در حالیکه در همین ایران هم بسیارند کسانی که شب و روز خویش را در گرسنگی بسر می کنند و دم نمی زنند، چرا که سهمشان را به لبنان و غزه داده اند. 

و وطن فروش یعنی شماهایی که خود را مفتخر می دانید که حامی غزه و لبنانید و به کمکهایتان افتخار می کنید و به آن می بالید،شماها بزرگترین خائنان مملکتید.

 ما از مسلمانی فقط ادعا داریم و بس،،آنهم ادعایی بیش از تمام دنیا

 نفــرین بر شما وطن فروشـان

نفـــرین

(امیر امیری)

 



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( شنبه 88/11/3 :: ساعت 10:23 صبح )
»» من شرمسارم از...


دیروز با تمام وجود خویش شرمنده شدم

آری من به جای تمامی آنانی که ادعای دلتمردی این مملکت را دارند شرمنده گشته و عرق شرم ریختم و در اوج شرمندگی بر آرمانها و آرزوهای تعدادی از مردم خندیدم!!

سالها از جنگ گذشته ولی هنوز هم این مسئولین پرادعای مملکت ایران، نه تنها هیچگاه سعی بر آبادانی نقاط جنگ زده نداشته اند بلکه گاه و بیگاه نیز با طرح های عجیب و غریب خویش تیشه بر ریشه این آبادانی ها زده و تنها شعار داده اند و عمل نکرده اند؛ و این بنده حقیر گواهی بر حرفهای خویش ندارم جز وضعیت شهرهایی مانند آبادان و خرمشهر که هنوز هم ویرانه ای بیش نیستند.

چه گویم که نگفتنم بهتر است چرا که به عقیده من دیروز را می توان یکی از شرمسارترین روزهای تاریخ ایران نامید، زیرا در طی سالهایی که از جنگ گذشته متاسفانه دیروز در عملی احمق گونه غـــــزه را نماد مقاومت معرفی نمودند و برای وضعیتش مرثیه سرایی کردند، در حالیکه آنان فراموش کرده اند که در مملکت ما پر است از مردمانی که بدون حتی بدون مرثیه هم می توان به حال آنان گریست و دیگر نیازی به گریستن به حال اجانب نیست.

وحال سئوال من از آن ابلهانی که با وقاحت هرچه تمامتر چنین عمل گستاخانه ای را انجام داده اند این است که مگر نه اینکه در طی سالهای جنگ بیشترین خرابی ازآن آبادان و خرمشهر شد؟ مگر نه اینکه بسیاری از مردم ساکن این دو شهر در روزهای اولیه آغاز جنگ کشته و مجروح شدند و مگر نه اینکه این شهرها مدتهای مدیدی در محاصره بودند و بسیاری از مردم با دستانی خالی با دشمن مقابله کردند! پس بر چه حسابی شما غزه را نماد مقاومت نامیدید؟آیا دایگی تا این حد؟آیا دادن آن همه پولهای مفت و بی حساب در قالب کمک به عراق و افغانستان و غزه کافی نیست که روزهایی از این مملکت را بنام آنان نامگذاری می کنند و عناوین مملکت را به نام آنان حک می کنند!

من که دیگر خسته شده ام از اینکه اینچنین اموال بیت المال به کسانی اختصاص پیدا میکند که هیچ نام و نشانی از ایرانی و ایرانیت ندارند.

من که دیگر خسته شده ام از اینکه هیچ گوش شنوایی برای شنیدن حرفها نیست و بازهم خهسته شده ام از اینکه ما برای دیگران دایه عزیزتر از مادر شده ایم و برای خودمان بدتر از شمر.

نمیدانم این چه حکمتی ست که این روزها همه حس انساندوستی دارند و برای کمک کردن به کشورهای دیگر بدنبال سبقت گرفتن از یکدیگرند!! هرچند که آنان این کمک را افتخار می دانند اما افتخار، کمک به ایران است و بس.

گویا این روزها دیگر ملاک انتخاب مدیران علاوه بر فعالیتهای بسیجی شان، کمک به لبنان و غزه هم هست و به همین دلیل است که مدیران کلان مملکت نه از بیت المال بلکه از جیب خودشان و از هزینه شخصی خودشان به آنان کمک می کنند و مفتخرند؛چراکه آنان و خانواده هایشان کم می خورند و بد می پوشند تا بلکه بتوانند به غزه و لبنان و دیگر متکدیان زبان باز کمک کنند و برای خود آخرتی نیک فراهم کنند و بازهم تاکید می کنم که آنان از هزینه شخصی خودشان کمک می کنند نه از پول مفت بیت المال.

کاش این مسئولین فهیم آبادان و خرمشهر را نماد مقاومت اعلام می کردند نه غـــزه؛چراکه که بعد از گذشت بیست سال از پایان جنگ هنوز هم مردم ساکن آبادن و خرمشهر مشغول مبارزه اند و مقاومت

آنان با بیکاری و فقر و خرابی شهرشان مقاومت می کنند و دم نمی زنند،آنان در مقابل عدم داشتن آب شرب سکوت کرده اند، چراکه دیگر سکوت برایشان امری شده است عادی؛هرچند که چاره ای جز این هم ندارند زیرا اگر فریاد هم بزنند هیچ گوشی برای شنیدنش نیست.

آنان در مقابل بی عدالتی مقاومت می کنند نه مبارزه.

و کلام آخر اینکه آنان ساکتند و خاموش تا شاید این سکوتشان که گویای هزاران حرف است و درد، مسئولین کلان مملکت را شرمسار کند و بجای رسیدگی به غزه،به آنان توجه بیشتری نشان دهند و بیش از این آزارشان ندهند

و من بازهم معتقدم که در ایران رسم بر این است که


چــراغـی که غـزه رواست به ایـران حـــرام است

(امیـر امیـری)




کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( چهارشنبه 88/10/30 :: ساعت 12:19 عصر )
»» سکـوت!

 

من تمام زندگی خویش را در فـریــاد بـسر کردم

اما اینک مجبورم به سکوت کردن و خاموش ماندن

سکوت، برایم تلخ است و مرارت بار

چراکه این سکوت، مرا به انتها می کشاند

 



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( دوشنبه 88/10/28 :: ساعت 12:44 عصر )
»» شاید وقتی دیگر،جای دیگر!


شب است و ساحلش آرام و خلوت بود

ولی در بطن این دریا

چه طوفانهای سهمگینی

بسوی ساحلش نیز چنگ میزد،

زدم بر سیم آخر من

پریدم در میان این دریا

بی یار و بی یاور،تک و تنها

زدم من در میان این دریا

که شاید اندکی آرام گیرم من،

ولی افسوس و صد افسوس

چقدر من خوش خیال بودم

که فکر کردم

ز یورش سوی این دریا

گناهم پاک می گردد

تنم آسوده می گردد،

چه ساعتها هدر دادم

میان آب این دریا

ولی افسوس

که بازهم خوش خیال بودم من؛

هنوز هم این تنم

 بوی گناهش را می کند فریاد،

با تنی تبدار و پُر غصه

بسوی ساحل آرام،گام برداشتم من

که شاید جای دیگر، وقت دیگر

گناهم پاک گردد

دلم آرام گیرد



(امیر امیری)



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( دوشنبه 88/10/21 :: ساعت 11:4 صبح )
»» ماتـــم!

 

خداحافظ

همین حالا که شاید برنگردم من

همین حالا که وقت رفتن غم هاست

خداحافظ

همین حالا که دلها گشته اند پر غم

که سینه گشته است پر درد و پر ماتم

خداحافظ

همین حالا که وقت مرگ رویاهاست

همین حالا که روح مرگ

میان مردمان جاریست

خداحافظ

همین حالا

 ( امیر امیری )



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( دوشنبه 88/10/7 :: ساعت 8:35 صبح )
»» اینجا دانشگاه است !

 

اینجا دانشگاه است؛لکن حکایتش چیز دیگریست، جدا از تمام حکایتها؛ قوانین متفاوت است، آنهم تنها به سود عده ای خاص. دانشگاه را از بیرون که نگاه می کنی بسیار زیباست ولی در باطن جور دیگر است و این همان حکایت آواز دهل است و شنیدنش از دور.

در دانشگاه انسانها طبقه بندی شده اند، همه نامی دارند مستعار؛ یکی نامش دانشجوست و دیگری استاد، اما  وقتی  که خوب نگاه می کنی خود را در هیج طبقه ای نمی بینی، نه نامی و نه نشانی و حتی دریغ از طبقه ای و تو را کارمند می خوانند که آنهم نامی است انتصابی و نه انتخابی، که البته این نام هم در این مهد علم و دانش بی اعتبار است و بی نشان

آری اینجا دانشگاه است؛ مکانی برای علم و بالطبع آن عدالت، اما این تنها یک رویاست و واقعیت جور دیگر است و ما چه خوش خیال بودیم که فکر می کردیم عدالت رهرو علم است و دانش و نه جاهلیت.

دانشگاه را تنها به دو دسته استاد و دانشجو تقسیم کرده اند و دیگر هیچ سخنی از کارمند نیست چراکهمسئولین این محیط علمی معتقدند که اگر نامی هست و اعتباری، تنها به کوشش آنهاست و دیگران هیچ سهمی در این نام و آوازه ندارند، آنها همه چیز را برای خود می خواهند و همه قوانین را به نفع خود تغییر می دهند، اینجا خبری از عدالت نیست و آنچه که در اینجا بیداد می کند حق خوریست، موجی از افترا و تهمت در همه جا فراگیر شده است، همه تو را مقصر می دانند و تو را مسبب تمام بدبختی های این اجتماع دلخوشکنک و پر آشوب می دانند، در حالیکه آنان خود پاکند و منزه و شاید در زمره معصومین! من که نمی دانم اما هرچه هست مقصر ما کارمندانیم و بس.

اینجا تو جایگاهی در موفقیت ها نداری و تنها در زمان شکست و مشکلات است که همه یادی از تو می کنند، اما یادشان بخاطر محبتشان نیست بلکه بدنبال کسی هستند که انگشت اتهامشان را بسوی او بگیرند و او را مقصر بخوانند و این میان هم چه کسی بهتر از کارمند این دانشگاه پرلغزش! و هرچقدر هم که فریاد کنی و بیگناهی خویش را داد زنی، صدایت به هچ جایی نمی رسد زیرا اینجا تریبونی برای فریاد عدالت خواهی و احقاق حق نیست، اینجا کسی از قشر کارمند در هیچ جایگاهی جای ندارد جز آنان که دستمالی در دست دارند و دستمال دیگری به گردن.

آری اینجا دانشگاه است، مهد علم و دانش، اما همه مسئولین با ادعای به علم و دانش خویش، چشمها و گوشهای خویش را بسته اند تا مبادا حقایق را ببینند و یا صدای عدالت خواهی کارمندان را بشنوند، آنها خود را مقصر این بی عدالتی ها نمی دانند ومعتقدندکه در تصمیمات خود بی اشتباه هستند زیراعنوانی از بسیج و بسیجی را یدک می کشند.

آری براستی که در این روزها مسئولین نه به لحاظ شایستگی بلکه به سبب فعالیتهای بسیجی خود در رأس امور قرار می گیرند و با توجه به اینکه اینان فاقد هرگونه اطلاعات مدیریتی هستند باعث ایجاد مشکلات بیشماری برای دانشکده و دانشگاه خویش می گردند و در این میان هم کسی ضرر نمی کند جز کارمند زحمت کشی که بخاطر ترس از اخراج مجبور به سکوت است و خاموشی، چون خوب می داند که هیچ مرجعی برای رسیدگی به شکوایه های این قشر زحمتکش  وجود ندارد زیرا در مراجع بالاتر هم حکایت همین است و قصه ادامه دارد.

در اینجا دیگر همه چیز عادت شده؛ زور و ارعاب برایمان عادی شده، حق خوری عادی ست و متهم شدن نیز همچنین. دیگر بدنبال دلیل نیستیمچراکهمی دانیم ما محکومیم، محکوم به کارمند بودن و کارمند ماندن.در این دانشگاه دیگر همه چیز برایمان عادی گشته است، حق خوری امری است روزانه، تهدید و زور و ارعاب نیز عادیست؛ چه برای ما و چه برای آنانی که حق ما را پایمال می کنند و از هیچ کس واهمه ای ندارند، زیرامعتقدند معصومند و بی اشتباه و مبری از هرگونه گناه و لغزش.

این روزها استمداد عدالت خواهی کاریست بیهوده؛ چراکهاین قصه ادامه دارد و تو تا ابد محکومی؛ محکومی بنام کارمند و محکومی بنام فردی همیشه مقصر و باز هم محکومی آنهم تنها به جرم اینکه نامت را کارمند نهادند.

 

 

منم آن کارمند بی نام و نشان

که دنیا ندارد زمن یک نشان

همه حق خوری ها زحق من است

همه داد و بیداد برای من است

همه داد و فریاد زنند بر سرم

چه گویم که بر باد برفت باورم

اوایل ز کارم شدم مفتخر

که دنیا ندارد بجز من دگر

ولی اندکی بعد چونکه گذشت

حباب غرورم ز مستی شکست

مدرکم هم ندارد دگر ارزشی

در مهد آشوب و این سرکشی

 چه گویم، ندارم چو راه فرار

از این جای بی قید و  بی بند و بار

در اینجا همه دم زنند از شعار

که شاید بمانند به پُستی زکار

در این دانشگاه پر شور و حال

مدیران شدند ماری خوش خط وخال

ز پستهای بالا شدند مفتخر

که حتماً ندارند بجز او دگر

ز مستی بخوانند همه یک شعار

که پُست برتر از دانش است و زِکار

چه گویم که اکنون در این وقت و حال

شدند روسیاه، مثل رنگ زغال

به پایان رسد عمر این یک مدیر

ولی پست همان باشد و صدها امیر

چه گویم که این میز نکرده ست به هیچ کس وفا

ولی بر سرش کرده اند جنگ و دعوا به پا

چه گویم غرض وصف حال بود و بس

که آنهم ز نامم هویداست پس:

منم آن کارمند بی نام و نشان

که دنیا ندارد زمن یک نشان

همه حق خوری ها زحق من است

همه داد و بیداد برای من است

همه داد و فریاد زنند بر سرم

چه گویم که بر باد برفت باورم

چه گویم که بر باد برفت باورم

   ( امیر امیری )



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( شنبه 88/9/28 :: ساعت 1:0 صبح )
»» دوستی


ماندم که ببینم چه وقت میرسد از دوست خبر

همه عمرم بگذشت نشد هیچ خبر

هرچه گویم باز سکوتم بهتر است

این سکوت هم ناشی از درد من است

هرکه بامن یار شد کاشانه ام ویران بکرد

دوستیم باور بکرد و حرمتم بر باد کرد

معرفت امروز شده بازیچه ای

چون یه شیشه، تکه سنگ یا تیشه ای

بی سبب از عاشق معما ساختند

نرمی دل را زسنگی ساختند

  ( امیر امیری )



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( یکشنبه 88/9/22 :: ساعت 11:3 صبح )
»» لیست کل یادداشت امیر

فرار
قضاوت
غبار
پرستش
خیال
خدایا شکر
حکایت شب
یک کلام
آدمهای شجاع
[عناوین آرشیوشده]

ابزار وبمستر

ابزار وبمستر