سفارش تبلیغ
صبا
خلـــوتگـــه دل
 
 RSS |خانه |ارتباط با امیر امیری| درباره امیر امیری|پارسی بلاگ
»» گشتـم نبود....نگـرد نیست !

 

در شگفتــم؛

در شگفتم که چرا در مکانی که پر است از مردان پر مدعا،

شعار می دهند و  بر روی پارچه ای می نویسند:

 کجایند مـردان بی ادعـا؟

هرچند که،

 خودشان نیز خوب می دانند بی ادعایی در میانشان نیست!

 

( امیر امیری)



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( چهارشنبه 88/9/18 :: ساعت 12:50 عصر )
»» زیبایی !!

 

هر کسی در وقت خود زیبائیش چند صد برابر می شود

وای از آن روزی که دیو هم فکر کند که سیرتش زیبا شده

 

(امیر امیری)



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( دوشنبه 88/9/16 :: ساعت 8:44 صبح )
»» کدامیک؟

 

در یک تضادم

در تضادی میان سکوت و فریاد

گاهی سکوت را ترجیح می دهم و گاهی عُقده ای دارم برای فریاد.

آری سکوت می کنم اما سکوتم از رضایت نیست، ولی نمی دانم چرا عده ای سکوتم را حمل بر ناتوانی ام در جواب می دانند در حالیکه سکوت می کنم تا مبادا حرفهایم باعث رنجشی گردد، و اینک که از سکوتم چنین تعبیری گشته است من نیز بر دوراهی سکوت و فریاد رسیده ام؛ چراکه دیگر خسته گشته ام  از این سکوت.

کاش می  دانستند که سکوتم از ناتوانی نیست

کاش می دانستند که سکوتم نوعی احترام است و تکریم دیگران

وکاش می دانستند که این سکوت گویای هزارن سخن ناگفته است

و کاش می دانستند که این سکوت هم پایانی دارد و شاید دلیلش همان آرامش قبل از طوفان است و بس.

سکوت بهتر است یا فریاد؟

و کدامیک بهتر است؟

سکوت یا فریاد؟

 

(امیر امیری)



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( دوشنبه 88/9/2 :: ساعت 1:12 عصر )
»» بازهم یک حــراج!

 

برایم  هزاران حکم صادر شد. حلال و حرام ، جایز و مباح و هزاران حکم دیگر که تنها در مواقع لزوم می توان نامی از آنها شنید.

هرچند که من نه آنان را قبول دارم و نه احکامشان را، اما می خواهم بدانم که به حکم کدام کتاب و مرجع و کدام قانون فروش وجدان جرم است و گناه؟ این قانون نانوشته کدام کتاب است که اینان با استناد به آن؛ این حراج را جرم می دانند و گناه صاحبش را فریاد می زنند و او را جانی می خوانند، در حالیکه خود وجدان ندارند.

من نیز گناهکارم؛ البته گناهکار از دیدگاه عده ای که خود را عاقل می دانند و مرجعی برای تصمیم گیری در مورد تمام بندگان خدا

آری من گناهکارم چراکه من نیز تصمیم به فروش وجدان خویش دارم

به حرف و حکم همه کس بی اعتنایم و بر وجدان خویش چوب حراج زده ام و این حکم من است، چراکه دیگر از این همه بی عدالتی خسته گشته ام؛ پس حراج می کنم تا دیگر وجدانم دلیلی نباشد برای آزردنم تا شاید من هم بتوانم مانند دیگران بی عدالت باشم و خود را عادل بنامم، احمق باشم و خود را عاقل بنامم و پست باشم و خود را جوانمرد نام نهم(که این است رسم ریاست).

آری وجدانم فروشی ست؛ مستی و شادیم فروشی ست؛ دردهایم نیز فروشی ست؛ هرچند که می دانم کسی خریدارش نیست اما دردهایم نیز فرو شی ست.

چوب حراج زده ام بر بهترین نعمت خدا؛ اما دلیلی موجه دارم،

حراج کرده ام تا دیگر با دیدن ناعدالتی ها بهم نریزم

حراج کرده ام تا عادت کنم به پَست بودن

حراج کرده ام تا عادت کنم به این سیستم کثیف اداری (که دستمال بدستان بالاتر از دیگرانند)

آری حراج کرده ام تا خاطری آسوده داشته باشم و دیگر شبها سری بی درد بر بالین گذارم، دیگر فکری برای التیام بخشیدن به هزاران زخم عفونی نداشته باشم.

بسیار دیر است اما حراج کرده ام؛ چراکه آنانی که مسند امور قرار دارند مدتهاست که همه چیز خویش را حراج کرده اند؛ وجدان و انصاف، مردانگی و شرافت و حتی آبرویشان را نیز حراج کرده اند و عده ای ایمانشان را.

سخت است اما محال نیست که بی وجدان بود و بی وجدان زیست

 

(امیر امیری)



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( یکشنبه 88/8/24 :: ساعت 3:41 عصر )
»» انسانیت

انسانیت زیبـاست

امـا نـایـاب است

 

یادمان باشد به دل کوزه آب، که بدان سنگ شکست؛

 بَستی از روی محبّت بزنیم

تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند

آبرویش نرود!

یادمان باشد فردا حتما، ناز گل را بکشیم،

حق به شب بو بدهیم؛

 و نخندیم دیگر به ترکهای دل هر گلدان

 وبه انگشت نخی خواهیم بست، تا فراموش نگردد فردا

 زندگی شیرین است! زندگی باید کرد؛

 و بدانم که شبی، خواهم رفت؛

 و شبی هست که نباشد پس از آن، فردایی!




کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( شنبه 88/8/16 :: ساعت 4:5 عصر )
»» دلی دارم؛ خریدار است به مولا !!


چقدر زیباست این پست ریاست!

*

دلــی دارم خریـدار ریاست

دلی دارم خریدار ریاست
تنی پیوسته تبدار ریاست

اگرچه مدرکم جعلی است اما
بنازم مهره‌ی مار ریاست

ریاست می‌دهندم کیلو کیلو
به دوشم مانده صد بار ریاست

اگرچه در بلوچستان رییسم
زنم در شوش هم تار ریاست

جلو افتاده‌ام از هم کلاسم
خدا را شکر در کار ریاست

اگرچه دکترا دارد ولیکن
پرید از شاخه‌اش سار ریاست

عموی بنده قدری دم کلفت است
هُلم داده به دربار ریاست

به لطف بند «پ» وَ مهره‌ی مار
شدم ده پشت سرشار ریاست

رییساندند من را آن طفلکی‌ها
ندارم هیچ اصراری بر ریاست

فک و فامیلم از بالا به پایین
نمک‌ گیرند و پروار ریاست

دراین قحط‌ الرجال و هر کی - هر کی
شدم یکهو گرفتار ریاست

رود البته در چشم رقیبان
کمی تا قسمتی خار ریاست

ولی آهسته می‌گویم به محمود(عبود)
که باشد همچو من عشق ریاست

اگر روزی مرا از خود برانند
نمایم فاش اسرار ریاست

دهم تنبانشان را بنده بر باد
«که دشمن نشنود کافر نبیناد»




کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( سه شنبه 88/8/12 :: ساعت 1:0 صبح )
»» امان از آقازاده های ایران


در این روزها دیگر کسی به فکر یتیم ها و بیچاره ها نیست و آنانی هم که می نویسند نه فریادشان به جایی میرسد و نه نوشته هایشان دردی از دردها را دوا می کنند.
در این زمان باید همراه با جامعه پیشرفت کرد و تاخت؛ کاری که بسیاری به آن مشغولند.
در ایران ما؛ باید طبق اصول مد بود و مد شده لگد مال کردن محرومان و یتیمان؛مد شده، خوردن حق بیچارگان.

سالها پیش خان بود و خان زاده، ارباب بود و رعیت؛ اما از این جریان سالها گذشته؛ تمام اربابان و خان ها یا فراری شده اند و یا مرده اند.... البته اینطور می گویند! چراکه این تنها یک گمان است و شایعه؛ تنها یک سراب است...سراب.

 همه چیز تغییر کرده، البته ماهیتها کماکان برپاست و تنها اسامی آنان اسلامی شده.

اربابان و خان ها جای خود را به آقایان و آقازاده ها داده اند و رعیتان جای خود را به یتیمان و بیچاره ها.

آنان گله مند؛که چرا کسی به فکرشان نیست، چرا کسی دستشان را نمی گیرد؟
و جوابش بسیار ساده است؛ چراکه اگر قرار بود همه به فکر آنها باشند که دیگر ما محروم و یتیمی نداشتیم، پس در آنصورت چگونه فرق میان ثروتمند و فقیر مشخص می شد؟

آنها بخوبی می دانند که درایران همه چیز در پول خلاصه می شود؛ وسیله ای که براحتی می تواند هر چیزی را تغییر دهد و تفاوتها را مشخص نماید؛

قانونها با پول تغییر می کنند؛ حقایق با پول پوشیده می شوند و دروغها حقیقت می گردند؛ و انسانها برای پول وجدان خویش را می فروشند و برای پول به جان یکدیگر می افتند؛

دیگر با پول عشق را هم می خرند چه رسد به آدمها!

کاش می شد در باور این بیچارگان و یتیمان نشاند که دیگر کسی به فکرشان نیست و دیگر وقت تنهایی شان فرا رسیده و اندک کسانی هم که به فکرشان هستند دیگر طبق اصول اسلامی و فتوای علما غزه را بر ایران ارجح دانسته و مشغول طبابت زخمهای تاول زده کشورهایی نظیر عراق و افغانستان و فلسطینند(ایران مملکت گل و بلبل است).

           ** چشمهــا را بـایـد شست        جــور دگـــر بـایــد دیـد **

هرچند که مردمان نیازمند ما خوب می بینند و خوب می فهمند اما چشمهای خود را بسته اند تا حقایق را نبینند؛ نبینند تا به خود بقبولانند که در این دنیا هنوز هم جایی برایشان هست.

بازهم تأکیدم براین است که اصل همان است و تنها نام ها اسلامی گشته اند

مثال ها بارزند و فراوان در کوچه و خیابان.

و چه بگویم بهتر از اینکه:
امان از دست این آقازاده ها که هیچکس را یارای رویارویی با آنان نیست

آنانا حامی د.....ت اند و د...ت حامی آنان


امــان از دست این آقـازاده هــا


* امیر امیری *




کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( شنبه 88/8/9 :: ساعت 9:47 صبح )
»» وقت فریاد

 

من در سکوت خِبــره ام

ولی چه سود!

که در زمان عشق نمی توان سکوت کرد

 

* امیر امیری *



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( دوشنبه 88/8/4 :: ساعت 5:5 عصر )
»» چشم دل بایدش...

 

خداوند انسان را آفرید، آنهم بی هیچ منتی؛ هرچند که آفرینش در همه یکسان نیست و اگر کم و کاستی هست، لطف خدا بوده و مشیتش و من هم اگر چه نابینایم؛ اما برای دیدن چشم دل باید داشت که از هر چشمی بیناتر است. همگان نابیناییمان را یک نقص می دانند در حالیکه ما خود عقیده ای دیگر داریم؛ ما خود آنرا یک نعمت می دانیم، چرا که همین نقص موجب گشته تا ذکر خدا را دائما بر لبان خویش؛ و ایمان به خدا را در قلب خویش داشته باشیم.آری ما نابیناییم اما آنچه که ما را می آزارد ندیدنمان نیست بلکه آن کوردلانی هستند که ما را می آزارند و نادیده مان می گیرند؛ آنگاه که غرورمان را له می کنند، آنگاه که کاخ آرزوهایمان را ویران می کنند، آنگاه که شمع امیدمان را خاموش می کنند، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگارند و آنگاه که حتی گوشهایشان را می بندند تا صدای خرد شدن غرورمان را نشنوند و آنگاه که خدا را می بینند و بنده خدا را نادیده می گیرند، می خواهم بدانم دستانشان را بسوی کدام آسمان دراز می کنند تا برای خوشبختی خودشان دعا کنند؟ بسوی کدام قبله نماز می گزارند که ما و دیگران نگزارده ایم؟؟   

مدتهاست که گریه امانم را بریده است؛ می خواهم حرف بزنم؛ دلم آنقدرگرفته است، که می خواهم به اندازه هزار قرن گریه کنم، می خواهم نباشم. حس می کنم جایی ازقلبم سوراخ شده است. خسته از تـــو نیستم، خسته ازهیچ کسی نیستم، خسته از دوستی ها و دشمنی ها نیستم، خسته ازاین همه دوری هستم.

فاصله آدمها نسبت بهم آنقدر زیاد شده است، که گویی کسی، کسی را درک نمی کند. کسی صدای " دوستت دارم " های کسی را هم نمی شود، همه روابط به قدر پوسته تخم مرغی، ظریف و ضعیف و شکننده شده است.

صداقت کمتر خریدار دارد، معامله، به زیور و زینت و ظاهر است. صداقت را جوابی جز ناسزاگویی های بی رحمانه هیچ نیست، جای دوست و دشمن عوض شده است، خاطر کسی را که بخواهی، خاطرت را پریشان وخط خطی می کند.

یا باید مثل همه باشی، یا اگر مثل کسی نباشی، لابد مشکلی داری، یا دیوانه ات می پندارند، یا عقب افتاده و بی تمدن.

دلم گرفته است، از خودم؛ از خودم، که می ترسم مثل دیگران باشم.

تنهایی آدمها با تعدادی از اشیا از جنس من یا تو پُـــر نمی شود. جای خالی تنهایی آدمها را کسانی پر می کنند که بفهمندشان.

از دوستی بالاتر، عشق است، و از عشق بالاتر، فهمیدن است. به دوستی کسی نیاز ندارم؛ به عشق کسی نیاز ندارم. نیازمند کسی هستم که مرا بفهمد؛ مرا با همه بدی هایم، مرا با همه دارم ها و ندارم هایم و مرا با همه نقص هایم، مرا آنگونه که هستم بفهمد.

گریه، حتی امان نمی دهد تا .....

بگذریم. حرف بسیار دارم اما من بیشتر با سکوت خو گرفته ام تا حرف،پس سکوت می کنم، اینها که می نگارم ،شرح دلتنگی های من است. نه شرح دلسنگی های دوستان، من هرگز گنجشکی را برای خوردن شکار نکرده ام، می خواهم مثل خودم باشم، نمی خواهم کسی باشم که کسی از من خوشش بیاید و تعریف و تمجید مرا بکند، من به تحسین کسی نیاز ندارم، دلم می خواهد کسی، بودنم را، آنگونه که هستم تحقیر نکند، دوست دارم کسی مرای برای صدای تق تق عصایی که حکم راهنمای مرا دارد سرزنش نکند، دوست دارم مرا حقیر نشمارند و احترامم گذارند، همانگونه که من آنان را ارج می نهم و دوستشان دارم.

بغضی سنگین سینه ام را می فشارد، نای گفتن را از من می گیرد.

آنروزها که نه سنم قد می داد، نه عقلم و نه زورم، ناسزای بسیار شنیدم چراکه تا زور و زبان دست کسی می افتد سعی می کند قدرتش را نشان بدهد. من از همان روزها تا حالا لبخند تحویل این و آن داده ام، هرگز دست به روی کسی دراز نکرده ام.

و حالا می خواهم مثل همان روزها باشم، ساکت و سربراه، نمی خواهم نه زبانم بد کسی را بخواهد، ونه دستم روی کسی بلند شود. کسی را بخاطر آنگونه که هست، تحقیر نمی کنم. حتی اگر مطابق میل و سلیقه و نظر و عقیده ام نیز نباشد؛ چراکه خود زخم خورده تحقیر و ترحمم.

آنچه نمی پذیرم زور است و حرف بی منطق. آزادی تابلویی زیبا نیست که از دیدن آن لذت ببرم؛ آزادی را نه برای خود، نه برای آویزان کردن تابلویش به دیوار زندگی، که برای زیستن مردانه می خواهم.

در تمام این سالها محکومم کردند؛ آنهم به جرم نابینا بودنم؛ و به همین جرم تمام آزادی ها را از من گرفتند و این روزها هوای درونم دلتنگ است، آنچنان دلتنگم که می خوام فقط سکوت کنم... سکوت.... سکوت و بازهم سکوت.

گاهی وقتها سکوت همه چیز است، حرف ها و گفته ها سیاهی یک دفترند، باید از بیرون دادن آنها پرهیز کرد، سکوت، سپیدی درون و حاشیه دفتر است، که نه چشم را می آزارد، نه خاطر کسی را مکدر می کند، دوست خوب کسی است که سپیدیهای دفتر دوستی ات را بخواند، نه آنکه دائم سیاهی هایش را برایت ورق بزند.

هرچیزی اگر در جای خودش نباشد بد است؛ چه سکوت باشد، چه حرف!! گاه ،حرف بد است و گاه سکوت، باید جایش را فهمید و کسی که می فهمد، هم برای روزهای همصحبتی، همدم خوبی است و هم برای روزهای دلتنگی، که فــرو نـپــاشی، که زیرِ دست و پای این و آن لگد مال سوء تفاهم ها نشوی.

جایش را نمی دانم که درست انتخاب کرده ام یا نه! اما همین جا سکوت می کنم، ازهمین نقطه و در پایان همین سطر.

 

 

                       به مناسبت 23 مهرماه؛ روز عصای سفید

                         تقدیم به همه کم بینایان و نابینایان

                                     ( امیر امیری )

 



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( دوشنبه 88/7/27 :: ساعت 1:55 عصر )
»» یک پایان

 

 از همان روز اول که به دنیا می آییم دلمان خوش است

دلمان خوش است که مادری داریم که شیرمان می دهد
دلمان خوش است که پدری داریم که می توانیم با ریش هایش بازی کنیم
دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفریده شده اند
دلمان به این خوش می شود که زمین زیر پای ماست و آسمان هم؛
دلمان به قیافه خودمان توی آینه خوش می شود،
دلمان خوش می شود به اینکه توی جیبمان یک دسته اسکناس داریم
دلمان به لباس نویی خوش می شود و به اصلاح حسابی ذوق می کنیم
یا وقتی که جشن تولدی برایمان می گیرند
یا زمانی که شاگرد اول می شویم

دلمان ساده خوش می شود به یک شاخه گل یا هدیه ای که می گیریم
یا به حرف های قشنگی که می شنویم،
دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود
به تماشای تابلویی یا منظره ای یا غروبی یا فیلمی در سینما و شکستن تخمه ای،

دلمان خوش می شود به اینکه روز تعطیلی را برویم کنار دریا و خوش بگذرانیم، مثلا با خنده های بی دلیل،
یا سرمان را تکان بدهیم که حیف فلانی مرد یا گریه کنیم برای کسی
دلمان خوش می شود به تعریفی از خودمان و تمسخری برای دیگران
یا به رفتن به مهمانی و نگاه های معنی دار و اینکه عاشق شده ایم مثلا؛
دلمان خوش می شود به غرق شدن در رویاهای بی سرانجام
به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدایت شوم
دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هایی داغ
دلمان خوش است که همه چیز رو براه است
که همه دوستمان دارند
که ما خوبیم.
چقدر حقیریم ما
و چقدر ضعیف!؛

                                                                                                       
دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران می خوانند و عده ای می گویند: آهچه زیبا
و بعضی اشک می ریزند و بعضی می خندند
دلمان خوش است به لذت هایکوتاه
به دروغ هایی که از راست بودن قشنگترند
به اینکه کسی برایمان دلبسوزاند یا کسی عاشقمان شود

به شاخه گلی دل می بندیم و با جمله ای دل می کَنیم،

دلمان خوش است به لحظات دو نفره و نفس های نزدیک
دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی
و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود
چقدر راحت لگد می زنیم

 و چه ساده می شکنیم همه چیز را؛

 

 

روز و شب ها تمام می شود و زمان می گذرد
دلمان خوش می شود به اینکه اطرافمان پر می شود از بچه ها
دلمان به تعریف خاطره ها خوش می شود و دادن عیدی
دلمان به اینکه دکتر می گوید قلبت مشکلی ندارد و ما ذوق می کنیم
و اینکه می توانیم فوتبال تماشا کنیم و قرص نیتروگلیسیرین بخوریم
دلمان به خواب های طولانی و بیداری های کوتاه خوش است
و زمان می گذرد 
 


 

 حالا دلمان خوش می شود به گریه ای و فاتحه ای
به اینکه کسی برایمان خیرات بدهد و کسی و به یادمان اشک بریزد
ذوق می کنیم که کسی اسممان را بگوید
و یا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند
و فصل ها می گذرد
 

دلمان تنها به این خوش می شود که موشی یا کرمی از گوشت تنمان تغذیه کند
یا ریشه گیاهی ما را بمکد به ساقه گیاهی
دلمان خوش است به صدای عبور آدم هایی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند روی قبر ما؛
و دلمان می شکند از لایه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند
و اینکه اسممان از یاد بچه ها رفته است و باز فراموش گشته ایم
و زمان بازهم می گذرد؛
 

دلمان خوش است به استخوان بودن
به هیچ بودن،
به خاک بودن دلمان خوش است
به مورچه ها و موش ها و مارها 
 

 


ما آدم ها چه راحت دلمانخوش می شود
مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند

ما اشرف مخلوقات عالم هستیم و چقدر خوش به حالمان می شود

ما خیلی خوبیم  ... !

و من دلم خوش است به نوشتن همین چند جمله و ....؛
و این است پایان سایه روشن زندگی

و این است پایان یک زندگی

 



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( چهارشنبه 88/7/15 :: ساعت 8:23 صبح )
»» لیست کل یادداشت امیر

ملیجک
سوگلی ها
سکوت
به نفهم ها احترام نگذاریم
نقاب
با من باش
بهانه
[عناوین آرشیوشده]

ابزار وبمستر

ابزار وبمستر