سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
خلـــوتگـــه دل
 
 RSS |خانه |ارتباط با امیر امیری| درباره امیر امیری|پارسی بلاگ
»» جرات !!!

نمیدانم

نمیدانم چرا اینگونه می پنداری

نمیدانم

نمیدانم چرا اینگونه می نالی

نمیدانم

نمیدانم چرا هر لحظه ام ابریست

نمیدانم

 ****

شاید گاهی احتیاج است که تنها به یک کلمه بسنده کرد::

         معذرت



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( یکشنبه 87/4/30 :: ساعت 6:17 عصر )
»» پر از گنـــاهم !!!


شعری امروز برای خدایم می نویسم
از نور
نه از عشق های زمینی پر غرور
لبخندی از بی گناهی
از روز و شبی پر از پاکی
نه از اخم و عرق شرم گناه
از بستن چشم ها و خیال خدا در سر
نه نگاهی خیره و بیهوده یا خیال شیطان پر از شر
از نبض های آرام بودنم
از تکیه گاهی محکم
از رفتن حس های پر از سرودنم
از گرمی آه افسوس در سر تا سر تنم
یا گاهی هم از رویایی با خدا بودن پر از نوازش
اما
کم دارم از خوبی ها
شرم دارم از حضورم پیش خدا
اینهمه نور از او
و من پر از لکه های بی نور گناه
اما بازهم آرزویم این است
نشوم از خدا،جدا
حتی با گهگاهی گناه
دست بر روی شعرم می گذارم
با نگاه سردی
با آه گرمی
سر بروی زانو می گذارم...



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( سه شنبه 87/3/28 :: ساعت 10:5 صبح )
»» در این روزگــــار نا مراد !!!

دختر با ظاهری ساده و نه مذهبی در حال عبور کردن از خیابان بود پسری از پیاده رو داد زد سیـبیـلـــو چطوری؟ دختز کاملا خونسرد تبسمی کرد و جواب داد وقتی تو زیر ابرو بر می داری من سیبیل می زارم تا این جامعه یه مرد هم داشته باشه

 پسر سرخ شد و چیزی نگفت./

فهمیدن عشق را چه مشکل کردند

ما را ز درون خویش غافل کردند

 انگار کسی به فکر ماهی ها نیست

سهراب بیا که آب را گل کردند


مراقب افکارت باش که گفتارت میشود... مراقب گفتارت باش که رفتارت میشود...
مراقب رفتارت باش که عادتت میشود... مراقب عادتت باش که شخصیتت میشود...
مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت میشود

 



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( سه شنبه 87/3/7 :: ساعت 8:37 صبح )
»» خستگی من از !!

 و کلافه از دست اون احمقهایی که اینطوربرنامه ریزی کردن))..
 هوای سنگین و خواب آلودش .. و خسته از اینکه هر روز ساعت 20/6 صبح مجبور باشی قیافه کسی رو ببینی که اصلاً ازش خوشت نمیاد ** همونطور اون از تو **
(( جناب ببو گلابی اعظم)) ...
خسته شدم از اینکه حسین مرتب بگه بیا چایی بخور و من بخاطر حجم کارم نتونم برم و اونهم بدون من چایی نخوره و فقط غرولند کنه..خسته شدم از اینکه بعضی ها وقتی تلفن میزنند چند ثانیه طول میکشه تا صحبت کنند چراکه با آیفون شماره گیری میکنند و تا بخوان حرف بزنند،،،،

خسته شدم از گوش میکنی گفتن های حسین... خسته شدم از 7 ثانیه های حسین

حتی دیگه خسته شدم از نگهداری و غذا دادن به طاووسم,,هر چند که بی نهایت زیباست اما واقعاً برام خسته کننده شده چون مدام باید نگرانش باشم که نکنه...

ولی با این حال خوشحالم

خوشحالم از اینکه دو روز در هفته رو میتونم اونطور که دلم میخود زندگی کنم..هرچند که اون دو روز هم میرم سر کار(( پرورش ماهی)) ولی اون کار،کاریه که مال خودمه و اگر هم خستگی ای در اون باشه باز هم این کار برام جالبه...

اونقدر از خستگی حرف زدم که واقعاً خستگیم چند برابر شد



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( یکشنبه 87/3/5 :: ساعت 4:32 عصر )
»» دلتنگتــــانــــم

مــــــادرم

در تمام طول زندگی بی ارزشم،هیچ چیز به مانند عشق تو برایم اینگونه باارزش نبوده است؛عشقی که در تمام لحظات زندگی همراه من بوده و هست و دعای خیری که از عشق و احساس و قلب مادر بودنت سرچشمه می گیرد و همواره حافظ من است،،چراکه در درگاه احدیت هم آنقدر والا و بلند مرتبه ای، که خداوند هم دعایت را استجابت می نماید،

کاش میدانستی؛که چقدر برایم عزیز و گرانقدر و ارزشمندی مــــادر .

مادری دلسوز مهربان که در تمام طول زندگی،در میان دامان پر مهرت پرورده شده ام و آسایش و راحتی را تجربه کرده ام؛؛

کاش می توانستم که شب بیداری هایت را به دلیلی جز عشق تعبیر کنم تا اگر در احترامت قصوری کردم،بخاطر برداشت ابلهانه خودیش،، خود را سرزنش نکنم ،،، اما نتوانستم، چراکه نامت خود به تنهایی آنقدر باارزش و منزه است که تمام شکوه عالم در مقابلش سر تعظیم فرو می‏آورند و اگر تمام دنیا را پیشکشت کنم باز هم نمی توانند تنها ذره ای ارزشمند نامت باشند، حال چه رسد به عشق و مهربانی و وفا و فداکاریت.//

 

و تو ای پـــدر

کسی هستی که ذره ذره وجودم را شکل دادی و راه های خوب زندگی کردن را به من آموختی ،،تو کسی هستی که با تلاش شبانه روزیت مرا به ثمر نشاندی و پرورش دادی ؛ تو اولین کسی هستی که تمام ایدئولوژی های زندگی را برایم بازگو کردی؛

کاش میدانستی که چقدر برایم عزیزی و کاش میدانستی که این روزها چقدر دلتنگ با تو بودنم، و کاش میدانستی که ... ،

در کودکی زندگی را زیبا دیده ام،چرا که آن روزها همیشه زندگی را در چهره شاداب تو خلاصه می کردم،آن روزها دنیایی کوچک داشتم،دنیایی که تنها در محیطی امن و دلنشین و در کنار تو و مادر خلاصه می شد؛ اما این روزها زندگی برایم سخت و ناگوار گردیده ،

             چـــرا کـه دلتنگتـــان هستـــــــم،//

 

عـــزیـــزانــــم

کاش می دانستم که چگونه می توانم  حرمتتان دارم و عشقتان را پاسخگو باشم

می دانم که هیچگاه در حضورتان اینگونه ستایشتان نکرده ام ،،واین خبط بزرگ مرا تنها به حساب خجل بودنم گذارید نه سنگدلی و بی احساس بودنم.

اما اکنون که فرسنگها از شما فاصله گرفته ام ،،نیازمند لحضه ای ،،آری تنها لحضه ای با شما بودنم .....

و اکنون ستایشگرتـــانم

و بخاطر وجود پرمهر و محبتتان خداوند بزرگ را شاکــرم



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( دوشنبه 87/2/30 :: ساعت 2:37 عصر )
»» نامه ای برای ثبت در...

      

 

 کاش از بدو تولد چنین بودم.کاش هیچگاه و هیچوقت لذت بودن را نمی چشیدم...و کاش هیچگاه لذت داشتن پاییرا برای برداشتن گام های بلند احساس نمی کردم ؛کاش هیچگاه دویدن را تجربه نکرده بودم و کاش پــریـــدن برایم لذت بخش نبود و کاش اینگونه در حسرت راه رفتن و دویدن نبودم

اما اینگونه !!!!

مدتهاست که مجبورم اینگونه باشم...اینگونه زندگی کنم و اینگونه در میان ناتوانی ها و حسرتها محسور باشم ....ایکاش که اینگونه نمی شد...

بسیار سخت است از دادن عضوی و چه دشوار است که خود را اینگونه ناتوان احساس کنی..

اینکه چنین بی پروا می گویم ناتوان ؛منظور ؛؛ عدم تمایل خود است برای تلاش....چرا که در تمام طول زندگی در تمام جهات حرکت کرده ام  اما اکنون و با چنین وضعیتی،  بسیاری از کارها را بعید میدانم و دور از دسترس....و این یک حس است؛؛شاید حسی بنام ناامیدی.

گذشت روزگاری که همگان تشویقم می کردند برای پریدن از موانع زندگی...موانعی که بسیاری از آنها را نه زندگی بلکه کسانی برایم ایجاد کردند که تنها از آنها شعار شنیده بودم و حرف.

تنها شعار بود و شعار و هزاران کلام بیهوده و یاوه...و من و امثال من چه زود باور بودیم که ساده لوحانه تمام کلام آنان را پذیرفتیم

اما اکنون که اینگونه در قابی و در چهارچوبی  گرفتار گشته ام خبری از آنان نیست

چرا که تمام آنانی که روزی مشوقم بودند اینک که ناتوان گشته ام، تنهایم گذارده اند و از من گریزانند

خبری از آن ****  انسان نما نیست

اکنون در تمام زوایای ذهن بیدار خود بدنبال این می گردم که بتوانم رفتار این گراز های انسان نما را درک نمایم

امـــا نمیتـــوانـــــم....

هزاران هزار جوان مثل من که اینگونه در گردابی گرفتار گشته ایم و خلاصی از آن کاریست بس دشوار و تا حدی غیر ممکن

آنچه را که دیگران خواسته اند ما محکوم به تحمل کردنش هستیم ؛آنچه را که ما نمی خواستیم و تحملش را هم نداریم و نخواهیم داشت.

در این روزگار این نااهلان بی صفت هر کسی را مورد تاراج و غارت قرار داده اند

ده ها دل شکسته و صدها  قلب پرپرشده،،، و هزاران که نه بلکه میلیونها جوانی که آمال و  آرزوی خویش را بر باد رفته می بینند

و اکنون هیچکس جوابگوی این نامردی ها نیست...

واکنون من و امثال من محکوم به صبر کردنیم وتحمل.

این روزها دیگر نمی توانم گامهای بلند بردارم؛مجبورم که در ذهن خویش پرواز کردن را بیازمایم تا شاید اینبار موفق شوم (( در رویا و خیال خویش ))

البته اگر اراده ای در کار باشد چراکه این روزها قربانیان این گونه رفتارها و بایدها و نبایدها در  جامعه رو به فزونی ست و بالطبع برای منی که شاید قربانی اینگونه رفتارها هستم دیگر حسی نمانده باشد.

 این روزها ایکاش ها را در هر لحظه احساس میکنم که ایکاش اینگونه نمی شد

که ایکاش میتوانستم به آرامی از کنار موانع رد شوم تا اینکه اینگونه نیاز به پریدن داشته باشم./

این روزها فقدانش را بیش از هر روز دیگری احساس میکنم

و بارها و بارها در خیال خود دویدن را تمرین کرده ام

بارها بارها افسوس خورده ام که ایکاش آن روزها بیشتر لذت داشتن را چشیده بودم

کاش....

خدا میداند که روزانه چندین نفر بدین درد گرفتار می گردد

دردی بنام جامعه ای فاسد که ما گرفتارش هستیم

وهیچ کس و هیچ چیز نمیتواند دوای این درد باشد جز.....

 هر چند که میدانم این حس نا امیدی در من اشتباه است

اما اینک ناامیدم و دلشکسته

 



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( دوشنبه 87/2/16 :: ساعت 9:27 صبح )
»» کلام !!!

امروزحس بدی دارم،،،یه حس عجیب؛؛ کسلــم و بی حوصله....عصبی و تنـدخـــو....سردرگمم و پریشان.... وحسی تؤام با نگــرانـی و دلشـوره./

خودمم نمیدونم چرا؟


این حس گاهگاهی به سراغم میاد و بعد از کمی قلقلک دادنم برای مدتی بهم آزادی میده و بعد دوباره روز از نو و روزی از نو.../

گاهی فکر میکنم که ما آدمها بهتره یه گورستان برای خودمون داشته باشیم

گورستانی در قلب برای دفن کردن تعدادی از کلمات

تا کلامی که قراره از دل بیرون بیاد و باعث آزار کسی بشه؛؛در همون گورستان مدفون بشه...

کاش قبل از گفتن هر کلامی کمی به اون فکر کنیم

و کاش هیچوقت با کلاممون باعث آزار کسی نشیم؛؛


                                                کلامی بیهوده گفتم 

دلی را شکستم

کلامم ز دل بود

ولی بی هنر بود

هنر در کلام است

ز صرف و بیان است

منم ؛بی هنر مرد

منم ؛بی هنر یار

کلامم ز دل بود

ولیکن دلی را شکستم

نمیدانم امروز

چه حسی ست که دارم؟

چه حس غریبی ست

چه حس عجیبی ست

غریب است و گویا

عجیب است و پویا

زدلتنگی یار

دلی را شکستم

کلامم ز دل بود

ولی بی هنر بود

                                                                      

                                                                                                                  (( امیر امیری ))




کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( شنبه 87/2/14 :: ساعت 9:0 صبح )
»» روزنــــه

       در کنار دیوارهای یخ زده و بیروح همه چیز سرد و خاموشه

       و این سردی به نوعی مسری شده و به تو هم سرایت کرده

       چون تو هم سردی و بی  حوصله ؛

       حتی اون دربی هم که وجود داره؛؛ به نوعی افزون بخشه سرمای اتاقه

       هر چند که اون درب، محلی ست برای ورود

       اما این درب ؛ درگاه و یا به تعبیری این دروازه هم حکایتها داره

       حتی ورود دیگران هم نمیتونه این خاموشی رو از بین ببره

       چون اونها همه رهگذرند

       رهگذرانی که تنها برای چند دقیقه در کنارت هستند

       تنها برای چند لحظه

       اما بعد، از همون در خاج میشند

       وخروجی که شاید ورود دوباره ای نداشته باشه

        ورود یا خروج اونها هم دست تو نیست؛ انتخابی نیست بلکه به نوعی تصادفیه

         اما این درگاه هم برای تو حکایت دیگه ای داره

         عصرها وقتی که قفلش میکنی ،،میدونی که کار تمام شده و مطمئنی که میتونی

  چند   چند ساعتی از این دیوارهای یخ زده فاصله بگیری ،،،، اما فردا صبح وقتی کلیدت به قفل

قندیل   قندیل بسته اون در کذایی بوسه میزنه میدونی که باز هم قراره مدت زمانی رو با دلتنگی سرکنی

         نه همدمی و نه یاوری ؛؛؛تنهای تنها؛؛؛همراه با دلتنگی برای روزهای خوش گذشته.

         همه چیز گذراست،،، مثل این دنیا ،،، مثل خوبی ها و بدی های این دنیا

         و بازهم تکراری از مکررات،،همه چیز گذراست و قابل تغییر

         اما گاهی اوقات هم  چیزهایی هستند که در وجود خودمون تمایلی برای تغییرشون

         احساس نمی کنیم ؛مثل تنهایی.... و دوست داریم این حس همراهمون باشه...

         مثل تو؛چون تنهایی و دلزده از زندگی

         چون:

         حتی با بودن کسی در کنارت اما باز هم تنهایی،،چراکه تو در باطن  تنهایی

         و باز هم قصه هزار و یک شب و مفرد بودن تو*** 

       همه چیز حکایت از دلتنگی داره ::::در و دیوارها؛میز صندلی ها ،////

         و حتی اون ساعتی که با صدای تیک تیک خودش باعث میشه  تا

         لحظه لحظه دلتنگی خودت رو بیش از پیش احساس کنی و یا اون 

         کامپیوتری که روبروته(( و همیشه میخوای به نوعی خودت رو باهاش سرگرم کنی تا شاید کمی فراموش کنی که کی هستی و چه کردی )) ولی خودش عاملیه برای دلتنگی؛ چون در اون هیچ خبر خوشحال کننده ای برای تو نیست /// و یا حتی اون تلفنی که  روبروته  ولی صدای زنگش  بدجوری اعصاب رو بهم می ریزه، و یا حتی وجودِ .... !!!

            شاید تنها عاملی که باعث میشه برای چند لحظه غم و غصه های خودت رو فراموش کنی اون پنجره ست      پنجره ای که در وسط اون دیوارهای سرد و بیروح تعبیه شده وشاید به تعبیر دیگه این پنجره؛ روزنه ای از امید باشه در بین  تمام دلتنگی ها  پنجره ای که رو به دنیاست

                 رو به زیبایی و رو به ....

                 دنیایی که میتونه هم زشت باشه هم زیبا

                 و این بستگی به خودمون داره که کدوم رو انتخاب کنیم./

                 هر چند که زشتی یا زیبایی دنیا به خنده یا گریه ما نیست، ممکنه در اوج زیبایی گریه کنیم ویا در وج ز شتی بخندیم، پس تا میتونی از اون پنجره نگاه کن....نگاه کن؛ فقط با این تفاوت که این بار میتونی مسیر نگاهت رو انتخاب کنی،،میتونی چشمهات و روی خیلی چیزها ببندی  مثل بدیها و میتونی برای دیدن خوبی ها با دقت بیشتری نگاه کنی.... اصلاً میتونی صحنه ها رو گلچین کنی... گلچینی از بهترین ها تا شاید بتونی یخ زدگی وبیروح بودن این اتاق رو برای چند ساعتی تحمل  کنی ،تا شاید بتونی کمی از دلتنگی هات فاصله بگیری

                   هــــر چند که تو خودت خواستی که دلتنگ باشی؛؛ خواستی،، و اینگونه  زیستن رو برای خودت رقم زدی

            پس کسی رو مقصر ندون؛چون خودت از همه مقصرتری

 

 

 



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( دوشنبه 87/2/9 :: ساعت 5:33 عصر )
»» جــوابــی دیگـــر برای یـاغــی

 یاغی جان :زیبا نوشته بودی اما باز هم بایدها رو بکار برده بودی.بایدهایی که شاید از نظر من و میلیونها انسان دیگه لزومی به انجامشون نباشه. قبول دارم که عقیده باید براساس ایدئولوژی باشه اما آیا در مورد عقیده تمام افراد؛ این صاقه؟
ما مسلمانیم اما تمام اصول مسلمانی رو بلد نیستم در صورتیکه بقول شما ((باید)) بلد باشیم،،که نیستیم./بنابراین اصول وجود دارند اما همیشه اجرا نمیشند درصورتیکه اگر اجرا میشند دنیا دیگه اینگونه نبود./
درسته که رفاقت یک موضوع عمومیه اما نامردی رفیق من عمومی نیست،،منهم از نارفیقی گفتم نه از رفاقت یک رفیق.
راستی نگران من نباش ...چون حالا دیگه تصمیم به فشردن دستهات ندارم چون متوجه دوز و کلکهایی که در اونه شدم...دستی که گرمه ولی گرمایی مصنویی نه گرمای وجود یک رفیق؛؛ میدونم این گرمای مصنوعی نمیتونه التیام بخش آلامی باشه که تو با نامردی های چند باره خودت در ذهن من حک کردی،،،،،وچشمی که مطمئناً روشنگر آرزوهای من نیست بلکه سیاه چاله ایه برای نابودی آرزوهام،،،،و لبخندی که بدتر از لبخند هزاران بدکاره است.((لبخندی که در انتهای آن چیزی جز تباهی نیست))
تو به دلایل محکمه پسند خودت که که برای محکوم کردن نوشته،شخصیت و عقاید دیگران داری ؛ایمان داری و این اصلاً خوب نیست//به همین دلیل هم فکر میکنی که از شوینیسم و فاشیسم و اگوسانتریسم های رنگارنگ مصون بوده ای در صورتیکه شاید هم اینگونه نبوده مگر نشنیده ای که میگویند:: پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد؟؟؟
بهر حال خوشحالم که از نهضت اومانیسم و لیبرالیسم و

 اینتر ناسیونالیسم درسی گرفتی برای ....
راستی از صمیم قلب خوشحالم که در کنار خودت کسی رو داری که پرچمدار رفاقته/
جالبه که هر کس نوشته های من و تو رو بخونه فکر میکنه که ما در قبال همدیگه نارفیقی کردیم....
اما نمیدونه که ما دو دوست هستیم،،، فقط تا حدودی ؛؛با افکاری متفاوت
و این نوشته ها تنها عقاید ما هستند.
ممنونم از نوشته زیبات
 به امید موفقیت برای تو دوست عزیزم

*********

از زمانیکه بچه بودم دو شعر رو همیشه در ذهن داشتم و همیشه اونها رو در خیلی از کارهای خودم مد نظر داشتم....

هـــر کجـا محــرم شـدی چشـــم از خیــانت باز دار
چــه بســـا محـــرم کـه بـا نقطـــه مجــــرم میشود..

و دیگه اینکــه::

به درویشـــی قـناعت کن
کــه سلطـــانـــی خطـــر دارد



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( دوشنبه 87/2/2 :: ساعت 12:42 عصر )
»» جواب یک یاغی

بعد از اینکه مطلب نامه ای به یک رفیق رو نوشتم دوست عزیزی با نام مستعار یاغی مطلبی رو در جواب برام نوشته اند که اون رو در زیر میذارم ..

البته ناگفته نماند که ابن جناب یاغی هم از دوستان عزیز بنده هستند  و بجای اون نارفیق جواب داده اند و البته ایشان  قلم بسیار تند و تیزی دارند که بالاخره مرا هم از این تند و تیزی خود بی نصیب نگذاشتند و چنین فرموده اند که:: 

                                        ادامـــه مطلــب...

کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( شنبه 87/1/31 :: ساعت 10:57 صبح )


»» لیست کل یادداشت امیر

ملیجک
سوگلی ها
سکوت
به نفهم ها احترام نگذاریم
نقاب
با من باش
بهانه
[عناوین آرشیوشده]

ابزار وبمستر

ابزار وبمستر