سفارش تبلیغ
صبا ویژن
خلـــوتگـــه دل
 
 RSS |خانه |ارتباط با امیر امیری| درباره امیر امیری|پارسی بلاگ
»» سـاقیــا....

ساقیا پیمانه را لبریز کن

 هر چه دا ری در دهان سرریز کن

 ساقیامی ده که مدهوشم کند

 بی خبر از حال و بیهوشم کند

 ساقیا درد من را درمان نما

جرعه ای می در دل ودر جان نما

 ساقیا محتاج درمان توام

در سرای دل نگهبان توام

ساقیا درمان دردم دست توست

 این دل بشکسته ام درشصت توست



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( یکشنبه 86/12/26 :: ساعت 9:49 صبح )
»» نسیان عقل

خدیا قدرتت رو شکر.

چقدر خوبه که انسان قدرت فراموشی داره

قدرت فراموش کردن

چون میتونه اتفاقهای بد و ناگوار زندگیش رو فراموش کنه

چون میتونه با فراموش کردن اونها یه زندگی جدید رو درست کنه

پس خدایا شکرت که میتونیم خاطرات بد رو از ذهنمون پاک کنیم

اونها رو از ذهنمون خاج کنیم

چون اگه این اتفاقهای ناگوار در ذهن ما باقی بمونه

اونوقته که دیگه زندگی مختل میشه

انسان بدبین میشه

مثل وقتی که کسی عاشق میشه و معشوقه اش اون رو از خودش میرونه

اونوقته که آدم نسبت  به جنس مخالف حساس میشه و فکر میکنه که همه بیوفان،

یا مثل کسی که عزیزی رو از دست میده

اونهم نسبت به زندگی دلسرد میشه ؛؛؛

و باز خدایا شکرت که این قدرت رو در انسان قرار داده

البته اینکه بگیم انسان فراموش میکنه صحیح نیست

ما ممکنه که بتونیم خوشی های زندگیمون رو فراموش کنیم

اما اتفاقات بد و ناگوار رو هیچوقت فراموش نمیکنیم

چون برای اون درد زیادی کشیدیم

چون غصه های زیادی خوردیم

ومهمتــــر از اون چون دلمون شکست

تموم عمر عشقی رو که از دست دادیم یادمون میمونه

تموم عمر عزیزی رو که از دست دادیم فراموش نمیکنیم

و حتی تموم عمر در جایی از بدنمون که زخم بدی داشته ولی حالا خوب شده احساس درد میکنیم

پس ما اونها رو در یک گوشه از ذهنمون بایگانی میکنیم

و فراموش میکنیم که در پستوی این مغز پیچ در پیچمون ؛؛ درجایی؛ چیزی رو برای پنهان کردن داریم

پس خدایا شکرت

شکرت که این هم یه قدرت دیگه ست که تو به ما اعطا کردی

بزرگیت رو شکر

                              (( امیـــر ))



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( سه شنبه 86/12/21 :: ساعت 8:34 صبح )
»» زیبایی درون

کــابوس شبـانــه

یعنی چیزی که گاهی برای هر انسانی لازمه

مثل من

 

 

صدایی وحشتناکی بود

همش صدا بود و صدا

اونهم صداهایی که مو به تن آدم سیخ میکرد

اولش بیخیال بودم

اما کم کم وهم برم داشت

کم کم  ترسیدم

تمام اتاق رو گشتم

اما هیچ منبعی برای این صدا وجود نداشت

میون این صدای غریب و وحشتناک فقط سکوت بود

سکوتی میون تاریکی شب

و این من بودم که در میون تاریکی شب و در این سکوت سنگین هدف این صدا بودم

انگار که همه کلمات اون مثل تیرهای آتشین بود که به قلبم میخورد

تموم تنم خیس عرق بود

باز هم گشتم

اما انگار که نه انگار

چون هیچ کسی اونجا نبود که بتونم بگم صاحب صداست

کمی نشستم و چشمامو بستم

اما ناگهان با ترس بیشتری اونها رو باز کردم

مثل برق زده ها از جا پریدم

چون این صدا از درون خودم بود

و این صدا من رو خطاب میکرد

اول کمی خوشحال شدم که کسی اونجا نیست و من تنهام

ولی تازه فهمیدم که کاش کسی اونجا بود تا میتونست کمکم کنه

تا میتونست کمی دلداریم بده

ولی متاسفانه کسی نبود

وقتی صدای وجدان آدمها در بیاد یعنی اینکه‏ آدم گناهکاره

پس یعنی منهم گناهکارم

اما گناه و جرمم چی بود؟

برای گناه من دلیلی وجود نداشت جز صدای درون من

جز صدای ........

احساس خفگی کردم

انگار که کسی داره گلوم رو با تمام وجود و قدرتش فشار میده

دیگه نمیتونستم نفس بکشم

خدایا یعنی این کار همون صداست

یکهو با تمام قدرتم بلند شدم

در عین گیجی نفس نفس میزدم

چند لحظه گذشت

هنوز همه جا تاریک بود

سکوت بدی هم بود...اما سکوتش آرامش بخش بود نه آزار دهنده

اما دیگه خبری از اون صدا نبود

صدای درون من ساکت شده بود

اونقدر ساکت که من حتی صدای ضربان تند و بی وقفه قلب خودم رو می شنیدم

اونوقت بود که خوشحال شدم

خوشحال شدم که هنوز چیزی در درون من هست تا من رو صدا کنه

خوشحال شدم چونکه تونستم صدای درون خودم رو بشنوم

و این برام نویدبخش بود

نویدبخش اینکه خدا دوستم داره و به فکرمه

و این یعنی با خیال آسوده زندگی کردن

زندگی کن چون چیزی در درونت وجود داره که راهنمای توئه

و این یعنی ....

 



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( دوشنبه 86/12/20 :: ساعت 3:56 عصر )
»» شب سردیست امشب

دوست دارم برم بالا

اونقدر بالا تا از سردی این روزگار و سردکامی مردمش راحت بشم

تا از اون بالا ظلم آدمها رو بهتر ببینم

چون دیدم وسیعتر میشه

اونقدر وسیع که بتونم همه آدمها رو ببینم و خوبها رو از بدها تشخیص بدم

بتونم به مظلومها کمک کنم

اما نمیتونم

نمیتونم چون قدرتی ندارم

ولی دوست دارم

دوست دارم بپرم

پرواز کنم و برم نزدیک خورشید

اونقدر نزدیک شم تا تمام پرهام از گرمای اون بسوزه

تا شاید با سوختنم کمی احساس گرما کنم

گرمایی که واقعاً لذت بخشه

خلاصه میخوام برم بالا

بالای بالا

اونقدر برم بالا تا  به خدا نزدیکتر بشم

نزدیک بشم تا بتونم کمی باهاش دردودل کنم

بهش بگم چه خبره ؛؛؛ هر چند که اون بهتر از من میدونه

اما بازم بهش بگم

بگم که اینجا چه خبره

بگم که ظالم کیه و مظلوم کیه

حتی میخوام ازش بپرسم

بپرسم که حتی خود من جزو کدوم دسته ام

ظالمم یا مظلوم ؟؟؟

میخوام بگم که سردمه

سردِ سرد ///

شب سردیست امشب

شب برف است و بوران

شب تاریکی دلهای عاشق

گُشا آغوش عشق ؛ تا گرم شود دل

گُشا آغوش عشق ؛ تا گرم شود دل

چوکه اینک زمان عاشقی است

من امشب جز تو ماؤایی ندارم

من امشب جز تو هم یاری ندارم

من امشب عاشقم؛؛ معشوقم اینجاست

گُشا آغوش عشق؛؛ عاشق مَنم ،،من

من اِمشب سر بر این مُهرت گُذارم 

کُنم سُجده در این سرما و طوفان

روم من بَر رُکوع در باد و بوران

خــداونـــدا

شب سردیست امشب

گُشا آغوش عشق تا گرم شود دل

من امشب در میان باد و بوران

میان آن سحرگاهان و طوفان

روم بر سجده عشق ،، پیش پایَت

کنم من خاضعانه التماسَت

بگویم از ته قلبم خدایا

مرا هم تو پذیرا باش امشب

من امشب جز تو ماؤایی ندارم

خــداونــدا

شب سردیست امشب

شب سردیست امشب

شب سردیست امشب

                 (( امیـــر ))

             شعر و مطلب از :: امیر امیری



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( دوشنبه 86/12/20 :: ساعت 12:2 عصر )
»» عشق من ؛؛؛ عشق تـــو !!!!

 

عشق من شعر و شراب

عشق تو نقش بر آب

 عشق تو یک گل زرد

 دستایی که سرد سرد

 عشق من مثل جنون

آبــی رنگ آسمــونه

 مثل یک ماهی به دریاست

 عشق من ببین چه زیباست

 

 



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( یکشنبه 86/12/19 :: ساعت 10:28 صبح )
»» لطف خـــدا

در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است.

 او گفت:غصه هایت را درونجعبه سیاهبگذار و شادی هایت را درونجعبه طلایی.

به حرف خدا گوش کردم.شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.
از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من!همه آنها نزد من? اینجا هستند.
پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟

گفت:ای بنده من!جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی./

سخن نویسنده::

و متاسفانه این کاریست که ما انسانها به ندرت انجام میدیم و اندکند کسانی که هر روز به نعمت های خدا فکر میکنند و شاکر نعمتهای اویند و ما آدمیان که در مقابل خدا بسیار حقیر ناچیزیم فکر میکنیم که تنها با خواندن 17 رکعت نماز روزانه توانسته ایم که شکرگزار نعمتهایش باشیم ولی نمیدانیم که این نماز را هم از روی عادت روزانه میخوانیم نه از برای شکرگزاری

 



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( یکشنبه 86/12/19 :: ساعت 9:24 صبح )
»» عشــق و تنهـــایـی

عشق یعنی خاطرات بی غبار دفتری از شعر و از عطر بهار عشق یعنی یک تمنا یک نیاز زمزمه از عاشقی با سوز و ساز عشق یعنی چشم خیس مست او زیرباران دست تو در دست او عشق یعنی ملتهب از یک نگاه غرق درگلبوسه تا وقت پگاه 

                  

زندگی زیباست زشتی‌های آن تقصیر ماست،

 در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست!

 زندگی آب روانی است روان می‌گذرد...

آنچه تقدیرمن و توست همان می‌گذرد

 



 



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( شنبه 86/12/11 :: ساعت 3:45 عصر )
»» خانه دوست !!!!

من دلم میخواهد

خانه ای داشته باشم ؛؛؛؛ پر دوست

بر درش ؛؛؛ برگ گلی میکوبم

روی گل با قلم سبز بهار

مینوسم ،، ای یار

خانه دوستی ما اینجاست

تا دیگر نپرسد سهراب

خانه دوست کجاست

 



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( چهارشنبه 86/12/8 :: ساعت 11:24 صبح )
»» شهرت یا ...

 

دیشب برای شام در جایی بودم که نمیدونم بگم

که یه تراژدی بود یا یه طنز

فردی رو دیدم که تا حالا فقط اسمش رو شنیده بودم

ولی واقعاً مسخره بود و  بیشتر از دختری آرایش کرده بود

زیر ابرو و رو ابرویی برداشته بود که مطمئنم پیش یه آرایشگر زنانه رفته بود

 با یه تیشرت کوتاه و یه سندل ریشی که واقعاً مضحک بود

وقیافه ای که بیشتر به یه دلقک شبیه بود تا یه فوتبالیست

والبته خدا رو هم بنده نبود

خیلی دوست داشتم ازش عکسی می گرفتم که بتونم امروز وارد وبلاگم کنم اما نشد

نخواستم پررو بشه

تعدادی از جونها دوروورش بودند

وواقعاً نگاه فخرآمیزی به همه داشت

واقعاً برام خنده آور بود

ولی نکته جالبتر این بود که متوجه شدم طرف مدرکش اول دبیرستانه

وخیلی سعی میکرد باکلاس صحبت کنه

در تمام مدتی که اونجا بودم داشتم قهقهه میزدم

واقعاً نمیدونم بگم یه تراژدی بود یا یک کمدی

ولی واقعا برای بعضی از آدمها تاسف خوردم

بعضی از ما آدمها فقط کافیه که کمی اسممون بپیچه

کافیه که مردم کمی با اسم ما آشنا بشند

اونوقته که دیگه ما حتی خدا رو هم بنده نیستیم

اونوقته که خودمون رو هم گم میکنیم

و در این گم کردن حتی خانواده خودمون رو هم فنا میکنیم

مثل همین اقایی که دیشب دیدم

چون فهمیدم که با سوء استفاده از اسمش  دنبال ......

شهرت یعنی چی؟

اگه شهرت ؛؛‏ خود رو گم کردنه ؛؛؛؛ که وای به ....

محبوبیت یعنی چی؟؟

مگر نه اینکه محبوبیت یعنی در قلب مردم بودن؟؟

نمیدونم چرا هر کس که کمی مشهور میشه فکر میکنه که محبوب هم شده

اما این غلطه

به نظر من آدم بهتر محبوب باشه تا مشهور

ما از آدمهای مشهور فقط یه اسم میدونیم

فقط میدونیم که یه همچین کسی با این نام و نشانی وجود داره

ولی خیلی از ما حتی یک بار هم اونها رو ندیدیم

مثل نویسنده ها که ما فقط اسمشون رو شنیدیم ولی ندیدیمشون

شهرت یهنی اینکه من کسی رو کاملاً بشناسم

به اخلاق اون آشنا باشم و اون محبوب باشه

واینقدربا اون و اخلاقش آشنا باشیم که حتی بدونم که به چه چیزی علاقه داره و چه چیزی باعث ناراحتیش میشه

شهرت یعنی این

یعنی درک متقابل با مردم

اما متاسفانه در خیلی موارد اینطور نیست

شهرت یعنی محبوبیت

مثل پهلوان تختی

شهرت یعنی مردم عاشق تو بودن و تو هم با مردم یکی بشی

شهرت یعنی بی ادعا بودن

شهرت یعنی افتاده بودن

مثل اون خلبانی که جون صد نفر در دستشه ولی وقتی سالم میرسونشون انتظار تشکر تشویق از کسی رو نداره

شهرت یعنی محبوبیت

نه فیس و افاده داشتن و مثل دختری بزک کردن

                                      

( امیر امیری )



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( چهارشنبه 86/12/8 :: ساعت 11:13 صبح )
»» تقدیم به یاران


 ........بعضی وقتا عجولانه جلو میریم


اونقدر عجولانه که حتی به عاقبت کار هم فکر نمیکنیم

نمیدونم چرا؟؟ اما فکر میکنیم که اینکار یعنی شجاعت و شهامت

اما این همه ماجرا نیست

گاهی وقتها همون اول جا میزنیم؛؛گاهی وقتها هم تو طول راه میمونیم

اما اگه واقعاً بخوایم بریم؛؛تا آخرش میریم

ولی بعدها پشیمونی میاد سراغمون

اونوقته که باید بشینیم و فکر کنیم که چی میشد اگه اگه اینطور نمیشد

اونوقته که از خدا میخوایم که برمون گردون به عقب

به همون ابتدای راه

و گاهی هم پامون رو از گلیممون درازتر میکنیم این میون تنها خدا رو مقصر میدونیم

ولی فکر نمیکنیم که تا همین جا هم که موندیم بگیم خدا رو شکر..

و شاید هم هیچوقت از کاری که کردیم پشیمون نشیم

هیچوقت

....



شب بدی بود. ترسیده بودیم. نمیدونستیم دقیقاً کجاییم

از ثانیه های بعد خودمون بی خبر بودیم . هر لحظه در انتظار بودیم...انتظار مرگ

اگه تیری شلیک میشد یعنی پایان همه چیز ؛؛ یعنی پایان ماهها تلاش کسایی که عاشق بودند

آروم خمیده خمیده رفتیم جلو

5نفر بودیم....5نفری که نمیدونستیم چی شده بود که در کنار هم قرار گرفته بودیم

تو اون لحظات حتی جرات نمفس کشیدن هم نداشتیم

مهندس جلوتر از بقیه بود....3متر جلوتر

حاج علی سمت راست و محسن سمت چپ

از سیدجواد خبری نبود..مونده بود عقبتر تا راه برگشت باز بمونه

منم آروم بودم

آروم آروم

اونقدر آروم که فقط شنیدم یکی گفت:: چیه بچه پررو صدات در نمیاد

آروم گفتم:: برا شنیدن حرفام گوش بصیرت میخواد که تو نداری

محسن دوباره گفت:: نکنه خودتو خیس کردی؟؟

گفتم :: نترس،، مامانم پوشکم کرده...

اونم گفت خوش بحالت......

خندیدم و گفتم::: چیه خودت و خیس کردی؟؟پوشک بدم خدمتتون

یهو سید جواد رسید و گفت: کل کل شروع شده؟؟ 

گفتم :: نه!! آبیاری آقا محسن شروع شده

داره همه جا رو به گند میکشه

حاج علی گفت:: بابا بیخیال شین ...این دم آخری ول کن نیستین 

 گفتم:: حلوا بدم خدمتتون

مهندس که تا حالا ساکت مونده بود گفت:: الحق که خیلی پر روییدو نیشخندی تحویل حاج علی داد

دوباره همه ساکت شدند

مجبور بودیم نیم ساعتی صبر کنیم تا .....

سکوت وحشتناکی بود

آروم رفتم پیشش و در گوشش گفتم:: حاجی یه خبر بد

گفت چی شده؟؟؟

گفتم محسن  خرابکاری کرده

گفت چرا؟ چی کار کرده؟؟

گفتم نمیدونم فقط میدونم که کم کم داره بوش در میاد

خندید و گفت::

اون بوی عطر

منم خندیدمو گفتم::

بابا شما ....خرابکاریتونم چقدر خوشبو ست...پس دستشوییتون چه بویی میده و زود از کنارش فرار کردم

اونهم که دیگه نمیتونست جلو خنده خودشو بگیره در اوج خنده گفت:

پدر سوخته گفتن نیارمتها ولی ....

سید جواد خندید و گفت:: امیر جان بابا دست بردار

گفتم از چی؟؟؟ از خرابکاری محسن

محسن که تمام صورتش سرخ شده بود گفت خجالت بکش بی حیا

داشتم برا محسن ادا در میوردم که یکهو همه جا مثل روز روشن شد

همه جا

نزدیکمون پر از سایه بود.....صدای خش خش میومد

صدای بدی بود اون اولین صدای تیری که شنیده شد

و این یعنی شروع بدبختی.....

شروع کردیم به برگشتن

اما دیر شده بود

چون سید جواد گفت عقب بسته ست

برید به چپ

با صدای اولین تیر؛؛ صدای محسن هم رفت به هوا

خدایا سوختم

خدایا سوختم

خدایا سوختم

همه نگاهها به محسن قفل شد

بی اختیار به سمتش دویدم

حاجی هم اومد

ولی محسن دیگه محسن سروحال من نبود

اون محسنی نبود که من چند ماه سربه سرش گذاشتم

محسن داشت زیر لب چیزی میگفت

درگیری شدید شد

خیلی شدید

وقتی منور دوم روشن شد تازه فهمیدیم که چه خبره

5 به 5 بودیم

اما حالا شده بودیم 4 به 5

مهندس شلیک کرد

حاجی هم همینطور

اما من بهت زده بودم...نمیتونستم تکون بخورم....اونهم از جفت محسن

محسنی که حالا دیگه زنده نبود

انگار که غم تموم دنیا رو سرم بود

صدای وحشتناکی اومد

فهمیدم که کار کار مهندس بوده

سید جواد نبودش

بلند شدم

اما خیلی بلند...فقط صدای زوزه ای از کنار گوشم منو به خودم آورد

در جا خوابیدم...حالا دیگه ترسم ریخته بود...چون خون دوستم رو دستهام بود

دلم نیومد اما زدم ...تا زدم خورد به هدف

یکی کمتر شد

حاجی گفت:: حالا شدی تک تیرانداز

برو سمت چپ سید

موندم اما سید ندیدم

با این حال حرکن کردم که یکهو صدای انفجاری یه قسمت و ساکت کرد

مهندس هم رفت...رفت تا با محسن برن و خوش باشند

یکهو خاکی به صورتم پاشید..یه تیر بود که دقیقاً جلوی صورتم خورده بود به زمین

دیدمش

اون سید جواد بود که دقیقاً پشت سر اونها بود

برا اینکه حواسشون رو پر کنم کمی نیم خیز شدم و شلیک کردم

یکهو دلم گرفت

تمام بدنم سوخت

انگار که ....

منم داد زدم سوختم

ولی من با تمام وجودم داد  زدم...برخلاف محسن که خیلی آروم گفت و مهندس که بیصدا رفت

من با تمام وجودم داد زدم

دیگه چیزی نفهمیدم

فقط یه جایی توی اون برهوت که به هوش اومدم

حاجی گفت:: چیه ؟؟ دیدی آخر خودت و خیس کردی آقا امیر

متوجه نشدم

گفت: نترس بابا خشکه... شوخی کردم

فقط کمی با خونریزی که داری لباست خیس شده

بعدها فهمیدم که اون دو نفر کیلومترها یه جسد نیمه جون رو با خودشون آوردند

کشون کشون


ولی حالا خیلی بی ادعا نشسته اند یه  گوشه

ولی دیگران که هیچ کاری نکردندبجای اونها ادعا دارند


                                       ( امیـــر  امیری )



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( سه شنبه 86/12/7 :: ساعت 5:53 عصر )
»» لیست کل یادداشت امیر

فرار
قضاوت
غبار
پرستش
خیال
خدایا شکر
حکایت شب
یک کلام
آدمهای شجاع
[عناوین آرشیوشده]

ابزار وبمستر

ابزار وبمستر