سفارش تبلیغ
صبا ویژن
خلـــوتگـــه دل
 
 RSS |خانه |ارتباط با امیر امیری| درباره امیر امیری|پارسی بلاگ
»» « بـــردگـــی سکـس »

نمونه دردناک دیگری از «بردگی سکس»،

 آزمندی ها و فساد مجریان قانون و

ضعف های دیگر در قرن21 !

نیکلاس کریستف روزنامه نگار آمریکایی از دیدار ژانویه 2005 خود از کامبوج محصول دیگری به روزنامه نیویورک تایمز فرستاده که لازم است مورد توجه مصلحان جهان، پژوهشگران و سازمانهای بین المللی و انجمن های حامی حقوق بشر و عزت انسانی قرار گیرد و قدرتهای جهانی رسیدگی به آن مسئله را بر امور دیگر و حتی فراگیر کردن فرضیه های دمکراسی مقدم بدارند زیرا که بدون حل چنین مسائلی، بشر مقام انسانی خود را به دست نخواهد آورد تا گام به مرحله دمکراسی واقعی بگذارد. تحقیق کریستف از فساد پلیس در مالزیا هم حکایت می کند. وی در این نوشته بازهم از ادامه بردگی انسانها در قرن 21 ناله سرداده است.
گزارش سوم کریستف درباره «بردگی سکس» در شماره 26 ژانویه 2005 نیویورک تایمز چاپ شده است که ترجمه ژورنالیستی آن از این قرار است:
    
قاچاق زن میان کشورها به منظور فروش سکس (سکس ترافیکینگ) نوع قرن 21 بردگی انسان است. هنوز بسیاری هستند که این مسئله بزرگ بشر در عصر معروف به پیشرفت و مدنیت را نشنیده اند و با خواندن این گزارش دست اول چشم گلوله خواهند کرد و آن را گزافه گویی خواهند پنداشت. این گروه که از وجود چنین مسائلی در زمان حاضر تعجب می کنند، از واقعیت ها بی اطلاع مانده اند، از همه حقایق بی خبرند و تنها اطرافشان را می بینند.
    «
سری راث Srey Rath» دو سال پیش در 16 سالگی تصمیم گرفت مانند سایر دختر و پسران روستایی و فقیر کامبوج از مرز تایلند بگذرد و چند ماهی را در این کشور ظرف شویی و کارهایی از این قبیل کند و با مبلغی پول به روستای خود بازگردد و مادرش را شاد سازد. در اجرای این تصمیم با اطلاعاتی که قبلا به دست آورده بود با یک قاچاقچی عبور دادن افراد (بدون گذرنامه) از مرز تماس گرفت و این فرد (قاچاقچی انسان) او و چهار زن دیگر را با گرفتن این تعهد که باید تا مدتی درآمد خود بابت این انتقال (حق الزحمه رساندن به تایلند و یافتن کار) به او بدهند، از بیراهه از کامبوج خارج ساخت ولی به جای تایلند به مالزیا برد و در شهر کوالالامپور به مرد دیگری تحویل داد و گفت که این مرد مدیر یک باشگاه و کارفرمای آنان خواهد بود و پولش را از او گرفت و رفت. کارفرما که این زنان، چند ساعت بعد فهمیدند صاحب یک «خانه سکس» است آنان را در طبقه دوم یک بار باشگاه مانند (لونج) به فروش سکس به مشتریان وادار کرد. چون «سری راث» زیر بار نرفت ساعتها او را به زیر مشت و لگد قرار داد. این پنج زن در آن ساختمان که از بیرون قفل زده می شد و پنجره های کوچک و ثابت داشت هر روز تحت مراقبت چاقوکش و بدون دریافت مزد باید 15 ساعت بکار فحشاء می پرداختند و سپس تحت الحفظ برای استراحت به یک آپارتمان در طبقه دهم ساختمانی منتقل می شدند. غذای کافی هم به آنان داده نمی شدند که چاق نشوند و مشتریان از دست بروند. این زنان بالاخره یک شب که مراقبشان در خواب بود با استفاده از طناب ویژه پهن کردن رخت در آفتاب که به طرفین بالکن بسته شده بود و تخته ای را که به دست آورده بودند خود را به بالکن آپارتمان مجاور رسانیدند و از طریق آن فرار کردند و به یک مرکز پلیس مالزیا رفتند و با گفتن قضیه از پلیس استمداد کردند. نگهبان پلیس نخست اعتنا نکرد و خواست که از پاسگاه بیرون روند. این زنان اصرار کردند و گفتند که تامین جانی ندارند. نگهبان پاسگاه بدون توجه به شکایت ( زندانی کردن غیر قانونی در ساختمان و اجبار به فحشاء و ...) ، تنها آنان را به اتهام ورود غیر قانونی به مالزیا به دادگاه فرستاد و در مراحل بازجویی و دادرسی، کسی به موضوع ربوده شدن و اجبار آنان به عرضه سکس توجه نکرد و مجازات هریک به جرم عبور غیرقانونی از مرز، یک سال زندان تعیین شد(حال آن که دولت مالزیا در جهان به عنوان دولتی که شدیدا با چنین اعمالی مبارزه می کند شناخته شده است !!). «سری راث» انتظار داشت که پس از تحمل زندان، طبق روال معمول در سایر کشورها، او را به کامبوج بفرستند که چنین نشد و او را در انقضای زندان آزاد کردند و در خیابان رها ساختند!! . او که خود را سرگردان دید به یک مامور پلیس متوسل شد و این مامور پلیس وی را به نقطه ای از شهر برد و به یک راننده تاکسی فروخت!. این راننده به نوبه خود او را از مرز عبور داد و به تایلند منتقل کرد و در اینجا به یک «خانه سکس» فروخت. از لحظه آزادی از زندان تا استقرار در این خانه در تایلند، همه جا زیر تهدید بود که اگر صدای خود را بلند کند کشته خواهد شد. در تایلند همان رفتاری با « سری راث » می شد که در خانه سکس در مالزیا شده بود. وی دو ماه بعد موفق به فرار از این خانه شد و این بار به جای توسل به آنان که مسئولیت کمک به مردم و نجات آنان را دارند، با پای پیاده و با تحمل زجر فراوان از راه جنگل به کامبوج بازگشت. پس از ورود به وطن در اینجا شنید که انجمن های خیریه خارجی به زنانی چون او کمک می کنند. به یک گروه آمریکایی از این دست مراجعه کرد و این گروه برایش یک کیوسک کوچک فروش کمربند، جا کلیدی و اشیائی از این قبیل (دست فروشی) دایر کرد که کل سرمایه اش 400 دلار بود و اینک با فروش این اشیاء امرار معاش می کند ولی آن خاطرات دردناک دو ساله را نمی تواند فراموش کند و دائما و حتی در خواب از برابرش می گذرند و او را آزار می دهند. «سری راث» دیگر نمی تواند به کسی اعتماد کند و می گوید در جایی که پلیس آن باشد که او تجربه کرد ، دیگران چه خواهند بود.
    
کریستف در پایان گزارش که در ستون خودش به صورت مقاله چاپ و عکس «سری راث» در کیوسک دست فروشی اش در پایین آن قرار گرفته افزوده است که «سری های» یکی از زنان شاهد ماجرای « سری راث» تمامی اظهارات او را تایید کرد و به این ترتیب همه این مطلب، حقیقت و حقیقتی تلخ است.

سری راث(Srey Rath) در کیوسک کوچک خود در کامبوج

سری راث(Srey Rath) در کیوسک کوچک خود در کامبوج


کریستف نوشته است: پنج سال است که ظاهرا با ترافیک زن در گوشه و کنار جهان مبارزه می شود و وزارت امورخارجه آمریکا هم به این مبارزه کمک می کند ولی هنوز نتیجه ای به دست نیامده است. باید به این مبارزه تقدم داده شود. قاچاق زن زخمی به چرک نشسته بر پیکر تمدن قرن 21 است. با هر سیاستمدار و دولتمردی که در این زمینه صحبت شود این مبارزه را تایید می کند ولی چون سودی برای خود در آن نمی بیند دنبالش را نمی گیرد و این مبارزه را در برنامه اش قرار نمی دهد. مبارزه با ترافیک بین المللی زن باید در برنامه سیاست خارجی هر کشور قرار گیرد و اگر چنین نشود به زودی شمار صدها هزار زنی که به بردگی سکس کشانده شده اند به میلیونها تن خواهد رسید. این زنان نه تنها باعث آلودگی اجتماعی جهان بلکه عامل انتشار ایدز هستند. به علاوه ربوده شدن هر زن، بذر نارضایی و خشم را میان بستگان او می کارد، نارضایی از همه چیز حتی سیر شدن از جان و ....

 

 

 

 

 

 



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( چهارشنبه 86/11/10 :: ساعت 8:53 صبح )
»» پـــایــــان نــامـــه !!!!

یک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود به جدیت هرچه تمام در حال تایپ بود. در همین حین، یک روباه او را دید.

روباه: خرگوش داری چیکار می‌کنی؟ 

خرگوش: دارم پایان نامه می‌نویسم.

روباه: جالبه، حالا موضوع پایان نامت چی هست؟

خرگوش: من در مورد اینکه یک خرگوش چطور می تونه یک روباه رو بخوره، دارم مطلب می‌نویسم.

روباه: احمقانه است، هر کسی می‌دونه که خرگوش ها، روباه نمی‌خورند.

خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم این رو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا.

خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.

 در همین حال، گرگی از آنجا رد می‌شد..

گرگ: خرگوش این چیه داری می‌نویسی؟

خرگوش: من دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می کنم.

گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟

خرگوش: مساله ای نیست، می خواهی بهت ثابت کنم؟

بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.

خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد.

حـالا ببینیــم در لانه خــرگـــوش چــه خبــــره؟؟


در لانه خرگوش، در یک گوشه موها و استخوان های روباه و در گوشه ای دیگر موها و استخوان های گرگ ریخته بود.

در گوشه دیگر لانه، شیر قوی هیکلی در حال تمیز کردن دهان خود بود.

 نتیجـــه :::

هیچ مهم نیست که موضوع پایان نامه شما چه باشد

هیچ مهم نیست که شما اطلاعات بدرد بخوری در مورد پایان نامه‌تان داشته باشید

آن چیزی که مهم است این است که استاد راهنمای شما کیست؟


کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( یکشنبه 86/11/7 :: ساعت 11:16 صبح )
»» در انتظـــارم هنـــوز ....

 

رسم زندگی این است
روزی کسی را دوست داری و روز بعد تنهایی
به همین سادگی او رفته است و همه چیز تمام شده
مثل یک مهمانی که به آخر می رسد
و تو به حال خود رها می شوی
چرا غمگینی ؟
این رسم زندگیست پس تنها آواز بخوان

دوست داشتن همیشه گـــفتن نیست
گـــــــاه سکـــوت است و گــــاه نگــــــاه ...
غـــــریبه ! این درد مشترک من و توست
که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکدیگــر نگــــاه کنیم

 



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( یکشنبه 86/11/7 :: ساعت 9:35 صبح )
»» عشق


اگــــر عاشق شوم روزی

بدان دیوانهء عشقــــم

بمانم تا روزگاری

که عاقـــل کسی آید 

من را ازِ عشق بازدارد

               (امیر امیری)

البته این حرف در موردِ عشقهای خیابانی وزودگذره

نه عشق حقیقی

وعشق انسان به معبود



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( دوشنبه 86/11/1 :: ساعت 8:33 صبح )
»» خیــــلی جالبـــه کــه :::

                                  خیلی جالبه ازسوسک می ترسیم
از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمی ترسیم/
از عنکبوت می ترسیم
از اینکه تمام زندگمون تار عنکبوت ببنده نمی ترسیم/
از خوب سرخ نشدن قورمه سبزی می ترسیم
از سرخ شدن آدما از خجالت نمی ترسیم/
از سرما خوردگی می ترسیم
از سر خورده کردن دوستامون نمی ترسیم/
از تنهایی می ترسیم
از تنها گذاشتن دیگران نمیترسیم/
از شکستن لیوان میترسیم
از شکستن دل آدما نمیترسیم/


کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( یکشنبه 86/10/23 :: ساعت 8:55 صبح )
»» کـــاش !!!!!!

رجوع کن

رجوع کن به گذشته

هر انسانی محتاجه

محتاجِ نگاهی به گذشته

محتاجه که بفهمه چی بوده و چی شده؟؟

محتاجه که بفهمه چرا اینطور شده؟؟

من هـم محتاجــــم!!!

همه محتاجیــــــم

و هر نگاهی ،،، با حسرت همراهِ

با حسرت و اندوه

اندوه هزاران کار نکرده

اندوه هزاران گناه مرتکب شده

وقتی به جسم خسته ات کش و قوس میدی ؛؛کمی فکـــر کن که این جسم چقدر آلوده ست

نه آلوده از لذت های جسمی

آلوده از شکستن دل هزاران نفر

هر بار با قسمتی از جسمت ؛؛؛؛ دلی رو شکستی

یکبار با دست

باری با پا

وباری هم با قلب

و حتی گاهی هم با همین زبان ناچیز

منهم شکستم

و شکسته شدم

همونطور که من دلی رو میشکنم

سنگدلی هم دل من رو میشکنه

وقتی دل من که از سنگه میشکنه

چطور انتظار دارم دل و قلب واحساس یه نفر که از شیشه ست نشکنه

منهم شکستم و شکسته شدم

حالا وقتی نیم نگاهی به گذشته می کنیــــم

از کارهای کرده و نکرده مون پشیمون میشم

روزی هزار بار میگیـــم

کاش اینکار رو میکردم

کاش اینکار رو نمیکردم

روزی هزار بار میگیم :::

کاش

کاش

کاش

واین شده جزئی از زندگی 

و حالا هم میگم که کاش می شد  درست تصمیم گرفت؛؛؛
تا اینقدر پشیمون نباشیم

کــــاش

کـــــــاش

کـــــــــاش

    (( امیــــر ))

کاش



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( شنبه 86/10/22 :: ساعت 9:59 صبح )
»» داستان 24 سال پیش من

 

وقتی به خودم اومدم  متوجه شدم که بین یه جمعیت گم شدم

جمعیتی که همه سیاهپوش بودند

واین باعث شد که با تمام وجودم بترسم 

تازه معنی ترس رو فهمیده بودم 

پس واقعاً ترسیدم 

4 یا 5 سال بیشتر نداشتم 

خدایاااا اگه من گم بشم چی؟ 

نکنه من اینجا تنها بمونم 

بغض کرده بودم 

اشک توی چشمام بود 

اونجا برام خیلی وحشتناک بود 

همه با هم فریاد میزدند 

همه با هم یه چیزی رو تکرار میکردند 

هر کس من رو بطرف دیگه ای هُل میداد 

همه مشغول کار خودشون بودند 

وای خدا پس بابام کجاست 

دیگه داشتم از ترس سکته میکردم که یهو پیرمردی با ریش سفید و لباسی سراسر مشکی بغلم کرد 

قیافش برام آشنا بود ؛؛ اما نمیدونستم که کیه؟؟ 

اول فکر کردم که امام حسینه که اومده سراغم 

 اونشب شب هشتم محرم بود 

که منهم با بابا و عموهام و داییم اومده بودم مسجد 

ولی اونها رو گم کرده بودم 

 پیرمردصدای دلنشینی هم داشت 

کمی آروم شدم ولی بهر حال من گم شده بودم 

نه  از بابام خبری بود نه از عموهام و داییم 

برای اولین و اخرین بار بود که اونجا از همه شون بدم اومده بود 

نمیدونم چقدر از تنها بودنم گذشته بود که یهو دیدم صدای بلند صلوات اومد 

همه به یه سمت نگاه کردن 

صدای یاحسین یا حسین همه جا بود  

پیرمرد منو گذاشت رو گردنش تا خوب ببینم 

وای خدای من 

یه علم (( کُتَل  25 پَر )) بود که یه نفر بلندش کرده بود 

چه علمی بود 

بزرگ و سنگین 

وقتی اون رو میچرخوندن صداهای زیبایی میداد ،،صدای بهم خوردن آهنها 

وقتی نگاهم به کسی که اون رو بلند کرده بود افتاد خشکم زد 

خدای من اون بابام بود 

ذوق کرده بودم 

همه دور تا دور علم زنجیر میزدند اما من از ذوق زیاد دست میزدم 

به پیرمرد گفتم  که اون بابامه 
اونم فقط یه لبخند زد و گفت:::
                 بگــــو  یا حسین بگو پسر
 

وقتی اینو گفت فکر کردم که مگه اون خودش امام حسین نیست؟؟ 

پس چرا  گفت بگم یا حسین؟؟ 

اونشب فهمیدم که چرا  وقتی هر سال  همه سیاهپوش میشند
لباس بابام با بقیه فرق داره
 

اونشب فهمیدم که چرا همه به بابام احترام ویژ ای میذارند 

دوستش دارن 

اونشب فهمیدم که اون عَلَم بزرگترین عَلَمِ اهوازه(( البته 24سال پیش )) 

و تنها 2 نفرند که میتونند اون رو بلند کنند 

یکی بابای منه ویکی هم آقا عزیز 

اونشب چقدر ذوق کردم که من هر دوشون رو میشناسم 

و تا مدتها توی محل قیافه میگرفتم 

اونشب در عالم بچگی فکــــر کردم که خدا بابام چقدر زور داره 

ولی فهمیدم که اون زور زیادی نداره 

بلکه عشق به حسین داره 

فهمیدم که چرا بابام همیشه موقع خوردن آب میگه یا حسین 

اونشب تصمیم گرفتم که منم مثل بابام بشم 

و این آرزویی بود که برای همیشه در دلم موند 

چون عشق من کجا ووووو عشق بابام کجا؟؟ 

از اون سال هر سال محرم در کنار عَلَمی که بابام بلند میکرد منم زنجیر میزدم 

و بعدهااااااااا 

ساعتها زنجیر میزنم،،،سینه میزنم،،، برای مداح ها شعر میگم 

ولی تنها 2 بار تونستم علم رو بلند کنم اونهم چند سال پیش  

و اونهم از این عَلَمهای چــــوبـــی نه عَلَمِ بزرگ آهنــی 

بعدها فهمیدم که اون پیرمرد مهربون خادم مسجد بوده و من رو هم میشناخته 

ولی 

بعدها بابام بهم گفت که اگه عشق به حسین نباشه نمیتونی کاری کنی 

گفت هر سال با عشق اون عَلَم رو بلند میکنه 
و شاید در روزهای عادی نتونه  تنها نصف اون وزن رو هم بلند کنه
 

          سالهاست که فهمیدم عشق به حسین یعنی چی 

                     ولی هنــــوز کاملاً عاشق نیستم 

                           هنوز هم راه زیادی مونده 

                             راهی بی انتهاااااااااااا 



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( سه شنبه 86/10/18 :: ساعت 11:1 صبح )
»» حرف دل من....

چقــدر مــا آدهـــا خــــودخـــواهــیم

خیلی وقتها ما آدمها احتیاج به تنهایی داریم

خیلی وقتها هم احتیاج به یه همدل

گاهی هم با داشتن یه همدل باید تنها باشیم

تنها باشیم تا ببینیم که چه کردیم

تا ببینیم که چرا اینطور شده؟

گاهی وقتا ،،،،روزها  رو میشماریم

اونم ساعت به ساعت؛؛دقیقه به دقیقه؛؛و حتی ثانیه به ثانیه

میشماریم تا به اون چیزی که میخوایم برسیم

میشماریم چون میدونیم وقتی که این شماره ها به آخر برسه

ما هم به هدفمون میرسیم

اما گاهی وقتا که میدونیم  آخر این شماره یه درد و مصیبته؛؛ دعا دعا میکنیم که تموم نشه

دعا دعا میکنیم که ساعت آرومتر بچرخه

دلمون میخواد ساعت رو داغون کنیم تا زمان متوقف بشه

در ضمن گاهی هم که اون روز برامون بهترین روزه

مخصوصاً وقتی که عشقت کنارت باشه

بازهم دعا میکنیم که دیرتر بگذره......

باز هم دعایی برای کند شدن زمان

دعای برای گذشتن از روز اونم در یک چشم بهم زدن

اینجاست که آدم احتیاج داره که تنها باشه

تنها باشه و فکـــــر کنه که چقدر خودخواهه

چرا؟

چرا ما باید اینقدر خودخواه باشیم؟؟

منم خودخواهم

منم بارها و بارها آرزو کردم

آرزو کردم که زمان ثابت بمونه،،،آرزو کردم که زود بگذره

آره ما خودخواهیم

چون فقط خودمون رو میبینیم

شاید وقتی آرزوی کندی زمان رو داریم کسی آرزوی زودگشتن داره

((( مخصوصاً وقتی که تو آرزو میکنی دیر بگذه ولی کسی که کنارتِ آرزوی زود گذشتن زمان رو میکنه )))

پس چرا فقط به خودمون فــــکـر میکنیم؟؟

به این میگن خودخواهــــی

ما خودخواهانه آرزو میکنیم
ولی خدا واقعبینانه و بزرگوارانه جواب میده



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( دوشنبه 86/10/17 :: ساعت 11:48 صبح )
»» کـــوچـه تنهــایی

  

می نشینم
در کور سوی کوچه ی تنهایی
روزها به صبر
شب ها به انتظار
گذر زمان
گذر عمر
گفتند چون می گذرد غمی نیست
گذشت
اما با غم
گفتند این نیز بگذرد
گذشت
اما سخت
حال چه کنم
به چه شوقی
به چه امیدی
گذرعمر را تماشا کنم
در انتهای کوچه ی تنهایی




کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( سه شنبه 86/10/4 :: ساعت 8:28 صبح )
»» تراژدی ختنه زنان

 تـــراژدی ختنـه زنـــان    

 

 

کودکی خردسال بر اثر خنته در گذشت،
- پدری در نیویورک اندام تناسلی دخترش را با چاقو قطع کرد
- از سال 1995 60 زن بر اثر ختنه جان سپردند و 6000 دختر در بیمارستان‌ها بستری شده‌اند

این اخبار بخش کوچکی از از یک خشونت مرسوم است خشونت وحشیانه‌ای که بیش از 4000 سال نسل به نسل انجام می‌گیرد و دل هر انسان سالمی را به راستی به درد می‌آورد.
ختنه‌‌‌ی زنان یا چنان‌که شایسته‌تر است امروز گفته شود، مثله‌ی اندام‌های تناسلی زنان (اف،جی، ام)* ،چیزی جز بریدن اندام تناسلی زنان نیست و عمدتا در 28 کشور آفریقایی و برخی ازمناطق آسیا انجام می‌شود. با وجود اینکه 14 کشور به طور قانونی آن را نفی کردند و چند کشور بور کینا فاسو، مصر، غنا، سنگال و سرا لیون کسانی را که به ختنه زنان دست می زنند توقیف و محکوم می کنند تاکنون اثری در کاهش گستردگی این عمل دیده نمی‌شود.
یونسیف در سال 2005 گستردگی انجام این عمل را در قاره آفریقا بررسی کرده که نتایج آن در جدول 1 آمده است. طبق بر آورد سازمان بهداشت جهانی تعداد زنان و دختران که تا کنون ختنه شدند بین 100 تا 140 میلیون است همچنین سازمان ملل این رقم را 130 میلیون گزارش داده است. این در حالی است که بر اساس گفته‌ی هر دو سازمان هر ساله دو میلیون دختر در معرض خطر قربانی شدن قرار دارند. یعنی روزی 6000 هزار دختر.
تنوع این عمل از نظر خشونت، بر حسب موقعیت جغرافیایی و روال فرهنگی نوسان پیدا می کند. سازمان بهداشت جهانی این عمل را به 4 نوع عمده تقسیم می کند:
1. حالت اول: شامل بریدن لبه‌ی کلیتورس¹ و در برخی موارد بریدن تمامی آن
2.حالت دوم: در این گونه کلیه‌ی کلیتورس و بخشی و یا تمامی لابیای مینور² بریده می شود
3.حالت سوم: انتهای طیف دو حالت قبلی است و ختنه‌ی عمیق نام دارد که شامل برداشتن کلیتورس و لابیا مینور و ماژور³ است .که در این حالت دو طرف لابیا توسط بخیه، چسب، گاهی خار به هم وصل می‌شود. در این حالت بیشتر دهانه واژن بسته می شود و تنها مجرای کوچکی باقی می ماند که ادرار و خون خارج شود لازم به ذکر است که نوع ختنه متداول ترین شکل موجود است که بر روی 80 درصد دختران در سومالی انجام می گیرد.
4.حالت چهارم: در کشورهای چون مالزی و سنگاپور بیشتر این نوع ختنه رایج است که در این مدل پوست روی کلیتورس بر داشته می شود.
گفتنی است که غیر از 4 حالت در برخی مناطق نوع دیگری از ختنه دیده شده است که در این حالت با دوختن بخشی از دهانه‌ی واژن سعی بر تنگ کردن آن شده است
.
به لحاظ سنتی هنگامی که زنان آماده‌ ازدواج می‌شوند
این سوراخ بسته شده می‌تواند باز شود که به طور

معمول
همسر با هر بار هم آغوشی

سعی بر باز شدن آن می‌کند.

 

 


ختنه زنان معمولا قبل از سن بلوغ در محدوده‌ی سنی 4 تا 12 سالگی صورت می‌ گیرد .با وجود این گاهی در نوزادی و یا قبل از ازدواج نیز انجام شده است. این عمل هر بار باید بر روی یک دختر انجام گیرد ولی معمولا دختران که در یک گروه سنی هستند با هم ختنه می کنند تمامی خنته ها در شرایط کاملا ابتدایی به وسیله‌ قابله یا زنی دهاتی انجام می گیرد. از هیچ داروی بیهوشی استفاده نمی شود. دختران را با هر ابزاری که دردسترس باشد می‌برند: تیغ ریش تراشی، چاقو، قیچی، شیشه‌ی شکسته، سنگ تیز و در بعضی مناطق دندان.
سازمان بهداشت جهانی و سایر تشکیلات پزشکی ادعا کردند که این عمل غیر ضروری و دردناک است و نباید در کتب پزشکی مجاز دانسته شود. به هر حال عوارض آنی ختنه‌ی عمیق شوک، عفونت، آسیب مجرای ادرار، زخم، بیماری کزاز، عفونتهای مثانه‌ای، عفونت‌های خونی، ایدز و یرقان است. عوارض دراز مدت عبارت‌اند از عفونتهای مزمن یا متناوب مجرای ادرار و لگن که می‌تواند به نازایی، تشکیل کیست و دمل در ناحیه‌ی مجرای زنانه منجر شود، برآمدگی دردناک در مسیر اعصاب، دشواری فزاینده ادرار، قطع قاعدگی، جمع شدن خون قاعدگی در شکم، سرد مزاجی، افسردگی و مرگ و آنچه که شاید از سایر موارد مهم‌تر باشد این است که زن در تمامی عمرش از لذت عمل جنسی محروم خواهد بود.
متاسفانه تعداد دختران مهاجر که به دست تیغ قابله سپرده می‌شوند کم نیست. آفریقایی ها به هر کجا که مهاجرت کردند این سنت را با خود برده‌اند. به گفته‌ی واریس دیری سفیر مخصوص سازمان ملل 27 هزار زن در نیویورک تحت این عمل قرار گرفته‌اند یا خواهند گرفت. قانون گذاران بر این باورند که لازم است قوانین جداگانه‌ای برای حمایت کودکان در معرض خطر قرار دارند وضع شود چرا که بسیاری از خانواده‌ها ادعا می‌کنند که این از حقوق مذهبی‌شان است و هیج دولتی اجازه مداخله در این باره ندارد.
بسیاری مدعی هسنتد این عمل یکی از آیین‌های مذهب اسلام است اما واقعیت این است که این خشونت به طور یکسان در میان مذاهب مختلف دیده می شود. عمده‌ترین عامل انجام این سنت، باکره نگه داشتن دختران تا قبل از ازدواج است و اساسا این رسم را مردان مطالبه می کنند. مردان خودخواهی که می‌خواهند مالکیت خود را بر مطالبات جنسی زنان‌شان اعمال کنند و از آنجایی که در این فرهنگ‌ها جایی برای زن ازدواج نکرده وجود ندارد مادران خود مایلند که این خشونتی که بر خودشان اعمال شده است بر روی دخترانشان نیز اعمال شود زیرا کسی نیست که فرزندشان را به زنی قبول کند و دخترشان تا آخر عمر کثیف و حشری خوانده می‌شود . مادران آفریقایی درست مانند مادران غربی که تمام فکرشان این است که دخترانشان تحصیل کنند وظیفه‌شان را در ایجاد بهترین موقعیت برای ازدواج دختران‌‌‌شان می‌بینند. شاید بهتر باشد جهل و خرافات را مهم ترین عامل این خشونت بدانیم و بهترین دلیل توقف آن را درد و رنج و مرگی که از آن به جا می‌ماند



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( دوشنبه 86/10/3 :: ساعت 8:57 صبح )
»» لیست کل یادداشت امیر

فرار
قضاوت
غبار
پرستش
خیال
خدایا شکر
حکایت شب
یک کلام
آدمهای شجاع
[عناوین آرشیوشده]

ابزار وبمستر

ابزار وبمستر