سفارش تبلیغ
صبا
خلـــوتگـــه دل
 
 RSS |خانه |ارتباط با امیر امیری| درباره امیر امیری|پارسی بلاگ
»» هــیچ کَس...

 

  هیچ کس ویرانیم را حس نکرد ...

 

وسعت تنهائیم را حس نکرد ...

  

درمیان خنده های تلخ من ...

 

گریه پنهانیم را حس نکرد ...

 

در هجوم لحظه های بی کسی ...

 

درد بی کس ماندنم را حس نکرد ...

 

آن که با آغاز من مانوس بود ...

 

لحظه پایانیم را حس نکرد ...

 

 



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( یکشنبه 86/8/6 :: ساعت 4:56 عصر )
»» وقت خداحافظی.....


این آخرین باریه که

 تو رو میبینم دایی جون

برای آخرین دفعه

میبوسمت ...فقط همین

حسِ عجیبی با منه

از گفتنش که عاجزم

حس غریبی با منه

مثل یه جور خدافظی

وقتِ به خاک سپردنت

گریه اَمونمو برید

داد میزدم

وجودمه

این داییمه که می برید

خاک نریزید رو کفنش

یواش سرشو میشکنید

کاش میدونستید که دارید

آتیش به جونم میزنید

وقتی بیدار شه ببینه

تنهاست..میترسه،،، میدونم

شما برید ...من نمیام

همین جا پیشش میمونم

وقتی رو خاکت میخوام

حس میکنم تو با منی

انگار بازم یکی میشیم

من توأمو...تو هم منی

وقتِ به خاک سپردنت

گریه امونمو برید

داد میزدم

وجودمه

این داییمه که می برید

خاک نریزید رو کفنش

یواش سرشو میشکنید

کاش میدونستید که دارید

آتیش به جونم میزنید.///

 کجایی دایی جون

کجایی؟؟



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( شنبه 86/8/5 :: ساعت 5:12 عصر )
»» کجایی ای عزیزِ رفته از دست....کجایی؟



چرا وقتِ رفتنه  

ای خداااااااااای من

چه سخته

نگام همش

به قاب عکسه!!!

چه زود ازم گرفتی

همه وجودم

ازت میخوام من

عشقمو و وجودم

خدا به همرات ...برو عزیز من..

به من نگو که عشقم

چشماشو بسته

کاش بدونی؛؛؛

 نبودنش چه سخته

آخه دلم گرفته

از این همه غم

آخه دلم شکسته

از دوری و ماتم

خدا به همرات

برو عزیز من...

به من نگو که عشقم

چشماشو بسته

به من نگو که اون

واسه همیشه رفته

باورش خیلی سخته

خــــــدااااااای من 

خیلی تلخه

خدااااااااااااااااااااااااای من

خـــــداااااا

دلــــم شکسته ...

خداااااا دلـــم،،

دلم کلی درد داره

غـــــم داره

بیمـــاره

بـی تــابــه...

اشکهـــا هر دم

هر لحظه می باره....

خــــدااااااااااااااااااااااا

پشیمــونـــم

 که چرا ندونستم قدرشو

پریشـونــــم

که چرا مــونــدم ،،، بــدون اون

دیگه نمیتونم ببینمش

آخه بذارید یه یار دیگه

ببوسمش

خدایاااااااااا

دایــیـــم پر زدو رفت

رفتش و رفت

فقط حرفشو یادش موند واسه من

صداش تو گوشم فریاد میزنه

آخه نمیشه آدم

یارشو از یاد ببره

میخوام بزنم فریاد و ببرم بر باد و

رسم دنیا....

دایــی من نموند

بخـــدا خــودم خــاکش کردم

نــدای قلبمــو خودم ساکت کردم////

چرا رفتی ؟؟

آخه دلم شکست

غم غربت...

رو تنم نشست

از درد تو

کمــــرم شکست

آخه خیلی زوده نبینمت

گــــل پــرپـــر شده

چطــور بچینمـت؟؟

بیــا و بــرگــرد

که بـــی تــو من هیچـــم....

خـــدااااااااااااااااااا

منم بـِبــَر

ببین دلــــم گرفته...

کجـــایی دایــــی؟؟

دلــم گـــرفتـــه

سکـوتــو بشکـن

بیـــا به خــوابـــم امشب دوبـــاره

تا که ببینمت

شاید دوباره

بیا و برگرد کنار من امشب

بیا و برگرد کنار من امشب

بیا و برگرد کنار من امشب

بیا و برگرد کنار من امشب

 بیا و برگرد کنار من امشب

 بیا و برگرد کنار من امشب

 &&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

چقدر زود 3سال گذشت

گذشت

اما بدون یک لحظه فراموش کردنش

 سه سال از مرگ عزیزی که برام یه دنیا بود

سه سال عزیزی که برام حکم یه برادر بزرگتر رو داشت

از مرگ عزیزی که با رفتنش

کمر منهم شکست

سخته

در تمام این چند سال همیشه به یادش بودم

همیشه و هر لحظه جاش رو خالی کردم

این روزها دلم گرفته

خیلی هم گرفته

مدتهاست هر شب به خوابم میاد

هر شب

امان از این دل که آروم نمیشه

نه دلم آروم میشه و نه ....

دارم دیونه میشم

نبودنش برام خیلی سخت بود

هر چند که تا حدودی عادت کردم

ولی هنوز هم .....

اون در تمام مدت زندگیم پیشم بود

چون با ما زندگی میکرد

خیلی چیزها یادم داد

ولی حالا دیگه نیست....

دلم گرفته دایی

کجایی؟؟

تو رو خدا بگو چته؟ بگو من چه اشتباهی کردم

دلم برات تنگه دایی جون

 کنار تو تنها جای مطمئن برای اشکهای منه

اما چرا نمیگه چته؟

چرا اینقدر بی انصافی

چرا ازم ناراحتی

بخدا این انصاف نیست که اینطور زجرم میدی

آروم و قرارو ازم گرفتی

کمکــم کن و بگــو چته؟؟

بگـــــــو؟؟

منتظرم تا بیای به خــوابـــم

تا دوبـــاره ببینمت

( امیر امیری )

 



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( شنبه 86/8/5 :: ساعت 4:52 عصر )
»» دلـــــم......

 

 

دلم امروز برای خنده هایت سخت تَنگ است

که این هم عالمی دارد؛

قشنگ است

( امیر امیری )

 

 



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( شنبه 86/8/5 :: ساعت 3:43 عصر )
»» تجــربــه

 کاش زودتر آن را بی وفا می کردی ، کاش زودتر من را غمناک می کردی ، 

کاش زودتر به من نشان می دادی که ته بن بست همه رنگها سرابند ...
تو غار تنهایی ام چیزهایی را
  دارم یاد می گیرم که توی لحظه های خوشی ام اگر هزاران بار تلاش می کردم آنها را بدست نمی آوردم .
من الان درد را یک جور دیگه ای حس می کنم ،
این روزها
  خود درد درمان درد دلم شده ، خود غم درمان شبهای بی غمم شده .
کاش زودتر می فهمیدم هر چی بیشتر رنج بکشم ،
عذاب بکشم ، صبور باشم ،
تو را بیشتر در کنار
  خود دارم
و من در تاریک ترین لحظه
  زندگیم طلوع نور سفیدی را دیدم که همچنان مرا خیره به دنبال خود می کشاند .
پس رنج می خواهم ،
درد می خواهم برای بیشتر با تو بودن ...
شیرینی درد را حس کردم ،

تلخی غم را چشیدم
و چه گوارا بود لحظه های سرد زندگیم
....



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( دوشنبه 86/7/23 :: ساعت 11:6 صبح )
»» شاید آنروز که سهراب نوشت


شاید آنروز که سهراب نوشت:

(( تا شقایق هست زندگی باید کرد ))

خبری از دلِ مردمِ محروم نداشت

او ندانست ،که غم اجبار است

او ندانست ،که درد فریاد است

شاید آن روز که سهراب نوشت

شکمِ سیری داشت

سَرِ بی دردی داشت

عشقی داشت بی همتا..

آری !!!

سهراب ندانست که اینگونه نوشت

او ندانست

که شادی شده چون دُرِِ گـــران

او ندانست

که عشق بیمار است

او ندانست که نگاه غمگین است....

آری ای سهرابم

شاعر نام آورم

تو ندانستی که چگونه ؛؛

‍ دل مردم شکست..

کاش بودی و میدیدی

که دگر

اثری از آن گٌل مقصود تو نیست

همه جا عکسش هست

همه جا پر شده از کینه و جنگ

همه قلبها زخمی

مادران میگریند

بر سر قبر عزیزانِ زِ دست رفته خود....

همه جا تاریکیست

تاریکی نابودیست

تاریکی هم مرگ است

شاید آن روز که نوشتی

تا شقایق هست زندگی باید کرد

خبر از حال یتیمان تو نداشتی شاعر

شاید....

شاید..../

شاید هم داشتی  و دادی امید

به همان مردم محرومِ عزیز

                   (( امیــــر امیـــری ))

*************************

توضیح::نمیدونم اسم این جملات رو میشه گذاشت شعر یا نه

اما بهر حال این شعر رو خودم گفتم....واصلاً قصد توهین به سهراب رو نداشتم

و اون رو یکی از بزرگترین شاعران ایرن زمین میدونم...و اونهم در شعرهاش از درد مردم گفته...

و منظور از کلمه ندانست...زمان حال است بعبارت بهتر منظورم این بود که اون نمیدونست اوضاع کنونی اینچنین آشفته بازار می شود..
پس شما به بزرگی خودتون ببخشید



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( یکشنبه 86/7/22 :: ساعت 12:21 عصر )
»» تفاوت عشق و دوستی

عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی ، بی انتها ومطلق
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن
عشق بینائی را میگیرد و دوست داشتن میدهد
 عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم و.در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان
عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر
 از عشق هرچه بیشتر میشنویم سیرابتر میشویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر ، تشنه تر
 عشق هرچه دیرتر میپاید کهنه تر میشود و دوست داشتن نو تر
 عشق نیروئیست در عاشق ، که او را به معشوق میکشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ایست در دوست ، که دوست را به دوست میبرد .
 عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محوشدن در دوست
 عشق معشوق را مجهول و گمنام میخواهد تا در انحصار او بماند ، زیرا عشق جلوه ای از خود خواهی یا روح تاجرانه یا جانورانه آدمیست ، و چون خود به بدی خود آگاه است ، آنرا در دیگری که میبیند ؛ از او بیزار میشود و کینه برمیگیرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزیز میخواهد و میخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . که دوست داشتن جلوه ای از روح خد
ائی و فطرت اهورائی آدمیست و چون خود به قداست ماورائی خود بیناست ، آنرا در دیگری که میبیند ، دیگری را نیز دوست میدارد و با خود آشنا و خویشاوند میابد
 در عشق رقیب منفور است و در دوست داشتن است که (( هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند )) که حصد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خویش میبیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش برباید و اگر ربود ، با هردو دشمنی میورزد و معشوق نیز منفور میگردد و دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است ، یک ابدیت بی مرز است ، از جنس این عالم نیست
 عشق ریسمان طبیعی است و سرکشان را به بند خویش در میاورد تا آنچه آنان ، بخود از طبیعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ میستاند ، به حیله عشق ، بر جای نهند ، که عشق تاوان ده مرگ است و دوست داشتن عشقی است که انسان ، دور از چ
شم طبیعت ، خود میافریند ، خود بدان میرسد ، خود آنرا ((انتخاب)) میکند .
عشق اسارت در دام غریزه است و دوست داشتن آزادی از جبر مزاج . عشق مامور تن است و دوست داشتن پیغمبر روح .
عشق یک (( اغفال )) بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگی مشغول گردد و به روزمرگی – که طبیعت سخت آنرا دوست میدارد – سر
گرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهی ترس آور آدمی در این بیگانه بازار زشت و بیهوده .
عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن .
عشق غذاخوردن یک حریص گرسنه است و دوست داشتن (( همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن )) است



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( دوشنبه 86/7/16 :: ساعت 4:45 عصر )
»» نیامدی ...اما چرا ؟؟


نمی دانم چقدر از بی تو بودنم گذشته است

و چقدر ندیدنی ها را بهانه روزگار دانستم ....

امـــــــــــا

کـــاش می آمدی 

تا برایت از راز غربت نشینی ام می گفتم

و آنچه را که در درون خاموشم می گذرد، می دیدی!

یک سال دیگر نیز گذشت امــا 

نیامدی

ندیدی

شب ، لحظه ای به سایه خود بنگر،

تا روح بی قرار مرا بینی ....

 



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( دوشنبه 86/7/16 :: ساعت 3:9 عصر )
»» گنـه کـــردم!!!

 

گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش

در آن خلوتگه تاریک و خاموش
نگه کردم بچشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش

در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لب هایم هوس ریخت
زاندوه دل دیوانه رستم

فرو خواندم بگوشش قصه عشق:
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه من

هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
بروی سینه اش مستانه لرزید

گنه کردم گناهی پر ز لذت
در آغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود

                             (( فــروغ فرخــزاد ))

 



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( شنبه 86/7/14 :: ساعت 7:33 صبح )
»» دیگــــر نیـستــم

 
همیشه  حرفی برای نگفتن هست . همیشه دلی برای شکستن هست . همیشه چشمی برای ندیدن پیدا میشود . همیشه قلبی برای بودن هست .
 امـــــا کدام بودن ؟
کدام ندیدن؟
کدام نگفتن؟
 کدام شکستن ؟
چیزی نگو ! من از پنهانی تمام سکوتها برگشته ام . چیزی نگو ! دانستنم را جار نمیزنم
 امــــــا میدانی که میدانم .
کاش سکوتت فقط برای من نبود.
کاش ... خودت خوب میدانی ...!
روحت عریان است و دلت حرفهایش را می زند و سکوتت در چشمهایم پنهان نمی شود.
 تو تولد دوباره ی شعور ساده ام شدی!
 کاش چشمهای آسمانی ات دوباره باز می شدند .
نمی دانم چرا با آنکه می گویی فرقی ندارد اما دلم با دستهای تو ورق می خورد. با آنکه می گویم نمی مانم امــــــا ... .
 فرقی ندارد عزیزم ساعت روی دیوار سالهاست خوابیده .
می دانم . خودت هم خوب می دانی .
باز دلم هوای باران دارد. امــــا از چشمهای ماه می ترسم ، خیره نگاهم می کند .
خسته ای ، میفهمم ، این را خوب میفهمم.
خیلی طول نمیکشد،، نمی مانم ،
 اصلا نیامدم که بمانم ! روح من با رفتن آشناست سفر تمام زندگیم شده . پلکهایت که گرم شوند دیگر نیستم .

 

 
 کاش خستگی ات را به من دادی !
 کاش می توانستم تمام دیوارهای سیاه را بردارم و حریر نازکی از آسمان سایبان چشمهایت کنم.
رویایت نیز خسته است عزیزم. رویایت هم غریب مانده و کم کم محو می شود. این را خوب می دانم.
تاب غزلهایت را نمی آورد . سر به آسمان می گذارد و پلکهایت را که بگشایی دیگر نشانی نخواهی دید.
تمام می شود و به دستهایت که نگاه کنی غباری از چشمهایش جا مانده.
 
فریاد بی فروغم به جایی نمی رسد .گوشهایت تازگی ها سنگین شده. نه ! نه ! قلبت! آنقدر هق هق ات را جمع کرده ای که سنگینی اش در نگاهت نشسته و به قلبم التماس می کند و دستهایم هر روز بی رنگتر می شوند .
 
مهربانم روزی می آید، آری روزی خواهد آمد که بی رنگتر از همیشه کنارت خواهم بود و مرا نخواهی دید و فقط قلبت فریاد خواهد کرد که او اینجاست .تنها قلبت صادق مانده . نمی دانم چه بر سر خودت آورده ای که حتی ... . فرقی نمی کند عزیزم . همیشه چیزی برای پنهان بودن هست !!!
اما چرا ؟
برای کدام چشم؟
 به قیمت کدام لحظه ؟
 چیزی نمی گویم عزیزم فقط ! خودت را دور نزن!
 
 اردیبهشت هم دارد تمام می شود!
 نمی خواهی تولدی برای کبوترها بگیری؟
 


کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( دوشنبه 86/7/2 :: ساعت 2:47 عصر )
»» لیست کل یادداشت امیر

ملیجک
سوگلی ها
سکوت
به نفهم ها احترام نگذاریم
نقاب
با من باش
بهانه
[عناوین آرشیوشده]

ابزار وبمستر

ابزار وبمستر