سفارش تبلیغ
صبا ویژن
خلـــوتگـــه دل
 
 RSS |خانه |ارتباط با امیر امیری| درباره امیر امیری|پارسی بلاگ
»» گـاه یـا همیشه ؟ کــدام ؟؟؟

 

گاه انسان عاشقانه به دنبال حقیقتی می دود،
ولی هنگامی که به آن رسید ؛؛؛ 
و آن را مخالف منافع شخصی خود دید
 بر اثر هواپرستی
 به آن پشت پا می زند و آن را وداع می گوید ؛
گاه به مخالفتش بر میخیزد


کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( چهارشنبه 85/11/4 :: ساعت 7:39 عصر )
»» یادمــــان باشــــد

 

یادمان باشد فردا به دل کوزه آب که بدان سنگ شکست؛
بستی از روی محبت بزنیم؛
تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند ؛ آبرویش نریزد
یادمان باشد فردا جور دیگر باشیم ؛ بد نگوییم به هوا آب زمین
؛ مهربان باشیم با مردم شهر و فراموش کنیم هر چه که گذشت


کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( چهارشنبه 85/11/4 :: ساعت 7:37 عصر )
»» یک فاجعه دردناک در ایران (2)

 

بخشی از خاطرات «واریس دیری» در مورد ختنه زنان :

آن شب، هیجان زده بیدار ماندم. ناگهان مادرم را دیدم که بالای سرم ایستاده است.

 او با اشاره به من فهماند که ساکت باشم و دستش را بگیرم.

 من پتوی کوچکم را پس زدم و خواب آلود، تلو خوران، به دنبال او راه افتادم.

 حالا می‌دانم چرا دختران را صبح زود باخود می‌برند. می‌خواستند قبل از آنکه کسی بیدار شود،

آنها را ببرند تا صدای فریادشان شنیده نشود. در آن لحظه،

هر چند گیج بودم و به سادگی آنچه می‌گفتند انجام میدادم.  

ما از محلی که زندگی می‌کردیم دور شدیم و به سمت دشت رفتیم. مادرم گفت: «اینجا منتظر می‌مانیم»،

 و ما بر روی زمین سرد به انتظار نشستیم. آسمان کم کم روشن می‌شد؛ به سختی اشیاء را می شد تشخیص داد. خیلی زود صدای لخ و لخ صندل‌های زن کولی را شنیدم.

مادرم نامش را صدا کرد و گفت:«خودت هستی؟» « بله اینجایم» هنوز هیچ چیز نمی دیدم،

 فقط صدایش را شنیدم. بدون اینکه نزدیک شدنش را بینم، ناگهان او را در کنار خود حس کردم.

 او به سنگ صاف و بزرگی اشاره کرد و گفت:«آنجا بنشین». نگفت چه اتفاقی می‌خواهد بیفتد.

نگفت بسیار دردناک است، فقط گفت: تو باید دختر شجاعی باشی. کارش را مثل یک جلاد شروع کرد. مادرم پشت سرم نشست و سرم را به سینه اش چسباند. پاهایش را دور بدن من احاطه کرد.

 ریشه درختی را که در دست داشت بین دندانهای من گذاشت. گفت:«گازبزن».

 از ترس خشک شده بودم.

دستهایش داخل کیف دستی اش که از جنس گلیم‌هائی بود که روی آن می‌خوابیدیم در جستجو بود.

 چشمانم روی کیف دستی میخکوب شده بود. می‌خواستم بدانم با چه چیزی می‌خواهد مرا ببُرد.

یک چاقوی بزرگ را تجسم می‌کردم، ولی او از داخل آن کیف، بیرون آورد.

با انگشتان بلندش داخل آن را گشت و بالاخره یک تیغ ریش تراشی شکسته بیرون کشید.

 به سرعت تیغ را از این رو به آن رو چرخاند و امتحان کرد. خورشید به سختی بالا آمده بود.

 نور به اندازه‌ای بود که رنگها را ببینم ولی نه با جزئیات. خون خشک شده‌ای را روی لبه دندانه دار تیغ دیدم.

روی تیغ تف کرد و با لباسش آن را پاک کرد. همچنان که آن را به لباسش می‌سابید، دنیای من ناگهان تاریک شد. مادرم دستمالی را روی چشمانم انداخت. چیزی که بعد از آن حس کردم بریده شدن گوشتم، آلت تناسلیم، بود.

صدای گنگ جلو و عقب رفتن اره وار را بر روی پوستم می‌شنیدم. وقتی به گذشته فکر می کنم،

 نمی توانم باور کنم که چنین اتفاقی برایم افتاده است. همیشه فکر می‌کنم درباره کس دیگری سخن می‌گویم.

نمی دانم چگونه احساسم را بیان کنم تا بتوانید آن را روی بدن خود حس کنید.

 مثل این بود که کسی گوشت ران شما را برش بدهد یا بازویتان را قطع کند.

 با این تفاوت که این قسمت حساس ترین بخش بدن است. من حتی کوچکتری حرکتی نکردم،زیرا «امان» [ خواهرم] را به یاد داشتم و می‌دانستم هیچ راه فراری وجود ندارد.

فکر می‌کردم اگرتکان بخورم درد بیشتر می‌شود. فقط پاهایم بدون اراده شروع به لرزیدن کرد. از حال رفتم... وقتی بیدار شدم گمان می‌کردم تمام شده است، ولی بدتر از زمان شروع بود.

چشم بندم کنار رفته بود و من زن جلاد را دیدم که یک مقداری خار درخت اقاقیا را کپه کرده بود.

او از آنها برای ایجاد سوراخهایی در پوستم استفاده کرد. سپس نخ سفید محکمی از سوراخها رد کرد تا مرا بدوزد.

پاهایم کاملا‌ بی‌حس شده بود، ولی درد بین آنها آنچنان شدید بود که آرزو می‌کردم بمیرم.

 مادرم مرا در بازوانش گرفته بود؛برای آنکه آرام بگیرم به او تماشا می‌کردم... چشمانم را باز کردم.

 آن زن رفته بود. مرا حرکت داده بودند و بر روی زمین نزدیک صخره خوابانده بودند.

پاهایم از مچ تا ران با نوارهایی از پارچه به هم بسته شده بود، به طوریکه نمی توانستم حرکت کنم.من اطراف را به دنبال مادرم نگاه کردم، ولی او رفته بود. سنگی را نگاه کردم که مرا روی آن خوابانده بودند.

 از خون من خیس بود. مثل اینکه مرغی را در آنجا سر بریده باشند.

تکه‌هایی از گوشت تنم، آلت تناسلیم، آنجا افتاده بود،

دست نخورده، زیر آفتاب در حال خشک شدن بود.

دراز کشیدم، به خورشید که حالا دیگر بالای سرم ایستاده بود نگاه کردم. هیچ سایه‌ای اطراف من نبود و موجی از گرما به صورتم سیلی میزد. تا اینکه مادرم همراه با خواهرم برگشت.

مرا به سایه یک بوته کشاندند. این یک سنت بود. یک سر پناه کوچک زیر یک درخت آماده کرده بودند، جایی که من تا زمان بهبودی استراحت کنم. چند هفته، تنهای تنها، تا کاملا خوب شوم.

فکر کردم عذاب تمام شده، اما هر بار که خواستم ادرار کنم درد شروع می‌شد.

حالا می‌فهمیدم چرا مادرم می‌گفت زیاد آب و شیر ننوش.

مادرم اخطار کرده بود که راه نروم. بنابراین نمی توانستم طنابهایم را باز کنم.

چون اگر زخم‌ها از هم باز می‌شد، کار دوخت و دوز باید دوباره انجام می‌گرفت.

 اولین قطره ادراری که از من خارج شد، انگار اسید پوستم را می‌خورد. وقتی زن کولی مرا دوخت،

فقط سوراخی به اندازه سر چوب کبریت برای ادرار و خون_در زمان پریودی_ باز گذاشته بود.

این استراتژی خردمندانه، تضمینی بود برای اینکه تا قبل از ازدواج هیچ رابطه جنسی نداشته باشم

و شوهرم مطمئن باشد یک باکره تحویل گرفته است.

 هر هفته مادرم معاینه ام می‌کرد تا ببیند کاملا بهبود یافته ام.

 وقتی بندهایم را از پاهایم گشودم، توانستم برای اولین بار به خود نگاهی بیندازم.

 یک تکه پوست کاملا هموار کشف کردم که فقط یک جای زخم در وسط آن بود.

 مانند یک زیپ، که آن زیپ کاملا بسته شده بود. آلت تناسلیم مثل یک دیوار آجری مهر و موم شده بود

تا هیچ مردی توانایی دخول تا شب عروسیم را نداشته باشد...

زمانی که شوهرم با یک چاقو یا فشار، آن را از هم می‌درید.

 



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( سه شنبه 85/11/3 :: ساعت 11:43 صبح )
»» یک فاجعه دردناک در ایران (1)

 

ختنه شدن دختران در بعضی از مناطق جنوبی   ایران

 

 

کمی دورتر از بند آزاد کیش و نه چندان دورتر از اسکله‌های بندرعباس سابق«هرمزگان»،

آنجا که به خشکی و خشونت طبیعت بلوچستان نزدیک می‌شوید،  

در روستاها و شهرهای کوچک همین مناطق،زنان به حکم سنت و آئین، از لذت جنسی محروم ?اند.  

نه فقط در شهرهای کوچک، که گاه در شهرهای بندری و بزرگتر. آنها را در کودکی ختنه می‌کنند.  

به خانه شوهر می‌روند، مادر هم می‌شوند،‌بی‌آنکه احساس یک زن و مادر ختنه نشده را داشته باشند.

 

ترانه بنی یعقوب در گزارشی که سایت کانون زنان منتشر ساخته، با نگاهی در ستیز با خشونت

 علیه زنان ایران می‌نویسد: بندر کنگ از شهر‌های کوچک استان هرمزگان است

 و 5 کیلومتربا بندر لنگه فاصله دارد. دختران این شهر بندری 40 روز پس از تولد ختنه می‌شوند.

زنانی که معترض باشند سنت شکن و سرکش خوانده می‌شوند. یک زن بومی می‌گفت:

برخی دختران شهر دیرتر و دردناک تر، در سنین 4 یا 5 سالگی ختنه می‌شوند.

 آنها تمام مراحل ختنه خویش را با چشمان باز می‌بینند.

 لبه‌های «کلیتورس» دختران را با تیغی که مردان ریش خود را با آن می‌تراشند می‌بُرند. اهالی بندر کنگ سنیاند.

 

عمل ختنه در بندر کنگ«تیغ سنت و فرهنگ» خوانده می شود. برخی از مردم بندر کنگ ختنه شدن

 مادران و مادربزرگ هایشان را دلیلی موجه برای این کار عنوان می کنند. ممانعت از ادامه تحصیل دختران

توسط پسران خانواده، مرد سالاری شدید، جلوگیری از رفت و آمد آزاد زنان و دختران،

تعدد زوجات و اهمیت ندادن به تصمیم های زنان در مرود مسائل مهم

زندگی از دیگر مشکلات زنان بندر کنگ است. در بندر جاسک هم می‌گویند وضع دختران همین است.

 

 هر سال دو میلیون دختر در جهان ختنه می‌شوند. این عمل به دلیل انجام آن در خانه‌ها

 و با وسائل آلوده جان دختران خردسال را تهدید می‌کند. خاطرات «واریس دیری»

در کتاب«گل صحرا»، همان است که جنوب شرقی ایران تکرار می‌شود. او متولد افریقاست

اما سرگذشت او همان است که در ایران مرور می‌شود.

 نماینده سازمان ملل برای مقابله با ختنه دختران: ختنه ام کردند

 و من هرگز فراموش نمی کنم هزار دختربچه هر روز ختنه می‌شوند.

 

«واریس دیری» شاید زیباترین و درعین حال غمگین ترین دیپلمات مستقر در سازمان ملل در نیویورک باشد.

 از صحراهای سومالی آمده است. کتابی خاطراتی دارد به نام «گل صحرا». دراین کتاب

 فاجعه‌ای را شرح می‌دهد که قربانیان آن دختران کم سن و سال ?اند. آنها که در این سن و سال ختنه می‌شوند،

 چند سال بعد به خانه بختی که برای آنها جز شوربختی نیست فرستاده می‌شوند.

 5 ساله بود که ختنه اش کردند و 13 ساله بود که مرد 60 ساله‌ای خواستگارش شد.

 تن به این ازدواج نداد و از خانه گریخت. نمی خواست هم سرنوشت خواهرش شود.

ختنه او را به چشم دیده بود وخود قربانی این توحش و سلاخی بود.

 

 «واریس دیری» بعدها خود را به لندن رساند و مدل شد. دراین حرفه موفق بود، اما شهرت امروزی

 او نه به دلیل مدل بودن، بلکه به دلیل سمتی است که در سازمان ملل متحد دارد.

 او سفیر سازمان ملل برای مبارزه با ختنه زنان در سراسر جهان است.

جنایتی که طبق آمار منتشره سازمان ملل، هر روزه روی 6000 دختر بچه عرب و افریقایی

 و برخی کشورهای آسیائی دیگر انجام می‌شود.

کتاب خاطرات او را با نام «گل صحرا» شهلا فیلسوفی و خورشید نجفی ترجمه کرده اند

و نشر چشمه در تهران، درپاییز 1383 آن را منتشر ساخته است.

 



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( سه شنبه 85/11/3 :: ساعت 11:38 صبح )
»» دل شکن....

 

شیشه ی دل را شکستن ،

                    احتیاجش سنگ نیست

این دل با نگاهی سرد ،

                           پــــرپــــر می شود.



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( یکشنبه 85/10/24 :: ساعت 9:41 صبح )
»» ای دل :::

 

ای دل مباش یکدم خالی زعشق ومستی
وانکه برو که رستی از نیستی و هستی
گر جان بتن بینی مشغول کار او شو
هر قبله ای که بینی بهتر ز خود پرستی
 
 


کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( چهارشنبه 85/10/20 :: ساعت 11:46 صبح )
»» ***** پیــونـــــد *****


بــــــاز کــردم پنجـــــره را

تا که بیرون رود غمهــایــم

شاد هستــــم و مســــرور

از چنیـن تغییـــــــــری

از چنیـن پیـــونـــــــدی

(امیر امیری )



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( سه شنبه 85/10/5 :: ساعت 3:54 عصر )
»» من دیدم ....


من دیدم که ملائک همه مشغول بودند

گِل عشق و وفا را بسرشتند و به عالم دادند

همه مشغول بودند که یهو بلوایی شد

یکی از عشقِ معشوق وفـــا خواست

یکی از دلِ معشوق صفا

همه مشغول بودند

که یهو عاشقی از ره آمد

تا که چشمش به چنین معجونی خورد

از ته دل بخندید به چنین پیوندی

چونکه معشوقان 

 نه وفا دارند

نه یک ذره صفا


( امیر امیری )



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( سه شنبه 85/10/5 :: ساعت 3:49 عصر )
»» لیست کل یادداشت امیر

فرار
قضاوت
غبار
پرستش
خیال
خدایا شکر
حکایت شب
یک کلام
آدمهای شجاع
[عناوین آرشیوشده]

ابزار وبمستر

ابزار وبمستر