سفارش تبلیغ
صبا ویژن
خلـــوتگـــه دل
 
 RSS |خانه |ارتباط با امیر امیری| درباره امیر امیری|پارسی بلاگ
»» تــو واقعـــاً چتــه ؟؟؟

گاهی اوقات
احتیاج به یه آدمی داری٬
یه دوستی٬
که واسته روبه‌روت
محکم توی چشمات رو نگات کنه
و بزنه تو گوشت
که تو٬ صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونه‌ت و دوباره نگاش کنی
ببینی که خشمگینه٬
ببینی که از دستت عصبانیه
توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره
ببینی که دوستته.
که نگاش کنی٬ همون‌جوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده٬
که بهت بگه « تو چته؟ بسه٬ به خودت بیا .. تو چته .. »
که سرت فریاد بکشه ..
که تو یه هو بلرزی٬
که بری بغلش٬
که بغلت کنه٬
همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت٬ توی موهات٬
که سرت رو فشار بده توی گودی‌ شونش٬
که تو چشمات رو ببندی٬
روی شونه‌ش گریه کنی٬
بـــلرزی٬
و با خودت فکر کنی که « تو واقعاً چته .. »



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( یکشنبه 85/6/26 :: ساعت 7:31 عصر )
»» روز مبـــــادا...

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها                   
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم
با بغض می خورم                
عمری است
لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم:
باشد برای روز مبادا                       
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما چه کسی می داند؟
شاید
امروز نیز مبادا
!باشد                  
  
 
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها                 
 
هر روز بی تو روز مباداست!


کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( جمعه 85/4/9 :: ساعت 1:42 عصر )
»» اگــــر


اگر عاشقانه مردن را بلد نیستیم
لااقل عاشقانه زندگی کنیم،

سوختن حرف کمی نیست




کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( دوشنبه 85/3/29 :: ساعت 10:38 صبح )
»» دعــایی از دل

 
خدایا
آبروی من را به توانگری نگه دار و شخصیت من را با تنگدستی از بین مبر
تا مبادا از روزی خواران تو روزی بخواهم و از آفریده های بد کردار طلب مهربانی کنم
و در حالتی قرار گیرم
که به تعریف و تمجید کسی که به من چیزی داده بپردازم
و از کسی که مرا از امکاناتی منع کرده است بدگویی کنم
 
 



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( چهارشنبه 85/3/24 :: ساعت 12:52 عصر )
»» رویــاهـــای کـــودکـــانـــه

                                  

 
از همان روز اول که به دنیا می آییم دلمان خوش است
دلمان خوش است که مادری داریم که شیرمان می دهد
دلمان خوش است که پدری داریم که می توانیم با موهای صورتش بازی کنیم
دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفریده شده اند
دلمان به این خوش می شود که زمین زیر پای ماست و آسمان هم ,
دلمان به قیافه خودمان توی آینه خوش می شود
دلمان خوش می شود به اینکه توی جیبمان یک دسته اسکناس داریم
دلمان به لباس نویی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنیم
یا وقتی که جشن تولدی برایمان می گیرند
یا زمانی که شاگرد اول می شویم
دلمان ساده خوش می شود به یک شاخه گل یا هدیه ای که می گیریم
یا به حرف های قشنگی که می شنویم
دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود
به تماشای تابلویی یا منظره ای یا غروبی یا فیلمی در سینما و شکستن تخمه ای
دلمان خوش می شود به اینکه روز تعطیلی را برویم کنار دریا و خوش بگذرانیم مثلا با خنده های بی دلیل ,
یا سرمان را تکان بدهیم که حیف فلانی مرد یا گریه کنیم برای کسی
دلمان خوش می شود به تعریفی از خودمان و تمسخری برای دیگران
یا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اینکه عاشق شده ایم مثلا
دلمان خوش می شود به غرق شدن در رویاهای بی سرانجام
به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدایت شوم
دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هایی داغ
دلمان خوش است که همه چیز رو براه است
که همه دوستمان دارند
که ما خوبیم.
چقدر حقیریم ما....
چقدر ضعیفیم ما...
 
دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران می خوانند و عده ای می گویند , آه چه زیبا
و بعضی اشک می ریزند و بعضی می خندند
دلمان خوش است به لذت های کوتاه
به دروغ هایی که از راست بودن قشنگ ترند
به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند یا کسی عاشقمان شود
با شاخه گلی دل می بندیم و با جمله ای دل می کنیم
دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس های نزدیک
دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی
و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود
چقدر راحت لگد می زنیم و چه ساده می شکنیم همه چیز را
 .......
 
روز و شب ها تمام می شود و زمان می گذرد
دلمان خوش می شود به اینکه دور و برمان پر می شود از بچه ها
دلمان به تعریف خاطره ها خوش می شود و دادن عیدی
دلمان به اینکه دکتر می گوید قلبت مشکلی ندارد ذوق می کند
و اینکه می توانیم فوتبال تماشا کنیم و قرص نیتروگلیسیرین بخوریم
دلمان به خواب های طولانی و بیداری های کوتاه خوش است
و زمان می گذرد 
  
 حالا دلمان خوش می شود به گریه ای و فاتحه ای
به اینکه کسی برایمان خیرات بدهد و کسی و به یادمان اشک بریزد
ذوق می کنیم که کسی اسممان را بگوید
و یا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند
و فصل ها می گذرد
 
دلمان تنها به این خوش می شود که موشی یا کرمی از گوشت تنمان تغذیه کند
یا ریشه گیاهی ما را بمکد به ساقه گیاهی
دلمان خوش است به صدای عبور آدم هایی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند روی قبر ما
و دلمان می شکند از لایه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند
و اینکه اسممان از یاد بچه ها رفته است
و زمان باز می گذرد
 
دلمان خوش است به استخوان بودن
به هیچ بودن
به خاک بودن دلمان خوش است
به مورچه ها و موش ها و مارها 
 

ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود
مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند
ما اشرف مخلوقات عالم هستیم و چقدر خوش به حالمان می شود
ما خیلی خوبیم  ... !
و من دلم خوش است به نوشتن همین چند جمله
و این است پایان سایه روشن ...
 




کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( سه شنبه 85/3/23 :: ساعت 7:35 عصر )
»» می تـــوان


می توان با یک گلیم کهنه هم روز را شب کرد و شب را روز کرد
می توان با هیچ ساخت
می توان صد بار هم مهربانی را ، خدا را ، عشق را با لبی خندانتر از یک شاخه گل تفسیر کرد
می توان بیرنگ بود
هم چو آب چشمه ای پاک و زلال
می توان در فکر باغ و دشت بود
عاشق گلگشت بود
میتوان این جمله را در دفتر فردا نوشت ::

خوبی از هر چیز دیگر بهتر است


کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( دوشنبه 85/3/22 :: ساعت 6:46 عصر )
»» هنوز هم ....


منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم

منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم،از عشق تو، از داشتن تو، اشک شوق بریزم

منتظر لحظه ی مقدس که تو را در اغوش بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم و با تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم

اری من تورا دوست دارم و عاشقانه تو را می ستایم

و دوستت دارم را تا بی نهایت فریاد خواهم کرد

و فریاد خواهم کرد که دوستت دارم مادر


* امیر امیری *





کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( چهارشنبه 85/3/17 :: ساعت 5:1 عصر )
»» رویای شیرینِ من

نیمه شب از خواب می پرم .
 تموم تنم عرق کرده .
 تختت سرد تر از همیشه و تنم داغ و تب داره .
 روی تخت دست می کشم ...
دنبال یه چیز شایدم یه نفر می گردم !
 هیچی نیست ... هیچ کسی هم نیست .
 سرفه می کنم ... بلند بلند
 می دونم کسی نیست که از خواب بپره .
 روی تخت می شینم .
 انگشتامو فرو می برم لابه لای موهام .
 فقط صدای نفس خس دار خودمو می شنوم .
 نفس نمی کشم شاید یه صدای دیگه
 مثه صدای نفسهای آروم یه نفر دیگه به گوشم بخوره و آرومم کنه
 ولی هیچ صدایی نیست
 سکوت توی گوشت سیلی می زنه
 دلــــــــــــم بـــــــــدجــــــــــوری مــــــــی گیـــــــــــره
 می خوام با یه نفر حرف بزنم
 لبامو از هم باز می کنم
 همه حرفام توی بغض گلوم گیر می کنه
 لبام رو می ذارم روی هم
 دوباره روی تخت دراز می کشم
 سعی می کنم بخوابم ... چشمامو روی هم فشار می دم
 
 احساس می کنم یهو یه دست گرم روی پیشونیمو لمس می کنه
 چشامو باز می کنم ...  باورم نمی شه اما
 خودشه  ...  اون خودشه
 با همون چشای نگران ... با همون چشای مرطوب
 می خوام لبامو باز کنم اما اون دستشو می ذاره روی لبام
 - تو باید استراحت کنی , خیلی تب داری
 می خوام با تموم وجودم داد بزنم که دلم واسش تنگ شده
 نمــــی تــــــــــونـــــــــــم .... نمــــی تــونـــــــــم
 یه حوله خیس می ذاره روی پیشونیم
 عرقای سرد تنمو خشک می کنه
 یه لحاف گرم میکشه روم
 آروم میشینه کنارم ... تنشو به تنم می چسبونه
 - چقدر تو داغی ...
 دستشو می ذاره روی سینه ام
 - سعی کن بخوابی
 و من چشامو می بندم
 از لای پلکای بسته ام قطره های گرم اشک می لغزه روی گونه هام
 می ترسم همه اینا یه خواب باشه
 با نوک انگشتای ظریفش قطره های اشکمو از روی گونه هام پاک می کنه
 - تو داری گریه می کنی ؟ ...
 می خوام لبامو باز کنم و داد بزنم :
 - آره.. گریه می کنم ... برای تو .. برای بی رحمیت ... برای رفتنت ...
برای تنهاییم ...
 ولی نمی تونم
 طعم شیرین و دوست داشتنی لبای اونو روی لبام حس می کنم

 با تموم وجودم حس می کنم
 می ترسم چشامو باز کنم
 ولی طاقت نمیارم
 چشامو باز می کنم ....
 هیچی نیست ...
 دورتا دورت دیوار ... فضای تاریک اتاق ... یه تخت خواب در هم و سرد ... و سکوت
 فقط یه عطر آشنا به مشامم می خوره
 شونه سمت چپم رو بو می کنم
 عطر خودشه ... آره اشتباه نکردم ... عطر خودشه
 اما هیچ اثری از اون نیست .
 و باز هم سکوت ... تنهایی ... رخوت و انتظار ...
 انتظار برای کسی که دیگه نیست
 


کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( شنبه 85/3/13 :: ساعت 4:0 عصر )
»» من....

من دلشکسته ام من

من عاشقَت هستم؛

از سال پیشین

پایت نشستم

آرام جانم

ای عشق دیرین !!

چرا تو رفتی ؟؟

قلبم شکستی

آخر چرا تو اینگونه رفتی؟؟

از من بریدی

به او پیوستی

آخر چرا تو

اینگونه رفتی ؟؟

آخر بگو تو

تا من بدانم

با تو چه کردم

دانم چرا تو

اینگونه رفتی ؟؟

در راه عشقت

بی پـــــــــــــــول بودم

همچون فقیری

در فصل سرما

در ریر باران

عــــــریانِ عـــــــــــریــــان

این بود تمام

 دلیــــــــل  و برهـــــــــان

بی پــــــــــول بودم

بی پــــــــــول بودم

 

******************************

ای دل به عشقت فکر نکن

رفتنش را باور بکن

رفتنش را حاشا مکن

شکست را باور بکن

آخــــــــــر چــــــرا ؟؟

آخـــــــــــــر چـــــــــــرا ؟؟

به عاشقان بگویید

اسرار راه دوستی

تا آنان نمانند

در راه عشق و دوستی

اینک منم یه عاشق

اما بدون معشوق

اینک منم یه عاشق

عشقی بدون معشوق

معشوق من کجا است ؟؟

معشوق نبوده و نیست 

معشوق نبوده و نیست 

انها همش خیال بود

خیالی از ته دل

اینها همش خیال بود

خیالی خام ورویا

(امیر امیری)



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( پنج شنبه 85/3/11 :: ساعت 11:30 صبح )
»» من عجیبم..


  میدانی من عجیبم ...  
 من حیوان نامی حساس ناطقی هستم که تکراری نیستم
 تمام احساس من سرد است و تاریک ،  اما به نور ایمان دارم
 نور تنها ایمانی است در من که باورش دارم اما دوستش ندارم ... !
 شب را بیشتر از روز دوست دارم چون بر این باورم که :
 اندیشه های شب هنگام ژرف تر هستند
 و اینکه احساس میکنم
 در تاریکی و سیاهی و سکوت شب است که من  ـ خودم ـ  می شوم
 شب های سرد و خالی پاییز و زمستان عجیب مرا بارور میکنند !
 من تنها درختی هستم که در پاییز و زمستان  شکوفه می زنم!
مانند گل یخ !
چون از ابتدا تنها بوده ام
حالا هم با رفتنت تنها تر از همیشه ام ای گلکم
 چه عطر خوبی دارد حیاط کوچک خانه ی مان ...
 اکسیژنی از جنس گل های نرگس در ریه ام  جاریست ....
 و احساس میکنم این رایحه ی لطیف ، همان عشق است !
                                             *******
 راز افرینش این حیوان نامی حساس ناطق - خودم-  را نمیدانم در چیست !
 این موجود بسیار تلاش میکند ... 
 و اطرافیانم مرا دعا میکنند که عاقل شوم !
 من در حد خود عاقلم !
 من تلاش بسیارم ،،،شنا کردن در خلاف جهت مسیر رود زندگیست !
 چون باور دارم در مسیر رود زندگی شنا کردن کاری دشوار نیست !
 و من میخواهم دشوار باشم  !!!
 نمیدانم ... شاید اشتباه میکنم !
                                                  *******
 ذهن من چند صباحی است که درگیر اندیشه های مالیخولیایی است
 دلم به حالش می سوزد ...  او را هم به زحمت انداخته ام !
 گاهی احساس میکنم از بس که به چیزهای جزیی فکر میکنم
 چیزی در سرم با شدت خود را به اطراف میکوبد و میخواهد راهی
 به بیرون یابد !!!
 بخاطر همین هم گاهی فکر میکنم در سر من دیوانه خانه ای وجود دارد
 و دیوانه ای که به زنجیر کشیده شده است ... دلم بحالش می سوزد
 و هر دوی ما بدون هیچ شناختی از هم ، دارای یک هدف هستیم !
 هدف ما ...... رهایی است !
من از عذاب
و او در فکر رهایی از من و پیوند با دیگری
 من از روزی که تو رفته ای در تلاشیم که از اینجا برویم
 اما همچنان ساکن این کره ی خاکی هستم ولی امیدواریم که خواهم رفت !
 اما با توشه ای پر از مهربانی و نیاز و سپاس که با خود
 برای پدر  - خداوند -  سوغات می بریم ،
 خواهم  رفت  و  خواهیم  رفت  ... 
خواهم  رفت  و  خواهیم  رفت  ... 
هدف ما ...... رهایی است !
 
 


کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( سه شنبه 85/3/9 :: ساعت 10:21 صبح )
»» لیست کل یادداشت امیر

فرار
قضاوت
غبار
پرستش
خیال
خدایا شکر
حکایت شب
یک کلام
آدمهای شجاع
[عناوین آرشیوشده]

ابزار وبمستر

ابزار وبمستر