سفارش تبلیغ
صبا ویژن
خلـــوتگـــه دل
 
 RSS |خانه |ارتباط با امیر امیری| درباره امیر امیری|پارسی بلاگ
»» از چه زمان ؟؟

نه از آغاز چنین رسمی بود
و نه فرجام ، چنان خواهد شد
که کسی جز تو تو را دریابد
تو در این راه رسیدن به خودت تنهائی
ظلمتی هست اگر
چشم از کوچه یاری بردار
و فراموش کن این کهنه خیال
نور فانوس رفیقی،که تو را دریابد!
دست یاری که بکوبد در را
دست تنهائی خود را تو بگیر
و از آئینه بپرس
منزل روشن خورشید کجاست؟
شوق دریا اگرت هست،روان باید بود
ور ، نه در حسرت همراهی رودی، به زمین
خواهی شد
مقصد از شوق رسیدن خالی است
راه سر شاراز امید
و بدان کین امروز
منتظر فردائی است
که تو دیروز،


که تو دیروز، در امید وصالش بودی
بهترین لحظه راهی شدنت،اکنون است
لحظه را در یابیم
باور روز برای گذر از شب، کافیست
و از آغاز چنان رسمی بود
که سر انجام چنین خواه شد


 


کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( دوشنبه 85/3/1 :: ساعت 3:9 عصر )
»» نه نه نرو

 

 

نـــه نـــه نـــــرو

صبــــر کـــــن

کمی صبر کن.....

نـــه نـــه نیــــا

 صبر کن...

من دلم شکسته....هیچ کسی هم نمیتونه درستش کنه

هیچ کس

دلِ من شکسته....تو دست نزن

آخه این شکسته های دل من لبه تیزی دارن

نمیخوام دستت پاره بشــــه

دست نزن

این دلِ منه...نه دل تو.....

دست نزن

میترسم دستت پاره بشه...دردت بگیره ه ه ه ه ه ه ه

دست نزن

تنها میتونی یه کار کنی

اگه میخوای دل من رو جمع کنی دست نزن

اینکارو نکن

فقط کافیه با یه خاک انداز و جارو جمعشون کنی

نه با دست

بعد همشون رو بریز تو سطل زباله

چون به درد من که نمیخورن

به درد کسِ دیگه ایی هم نمیخورن

پس بریزشون برن.///

نه نه نرو

صبر کن

صبر کن

صبر کن

من دلم شکسته

دیدیشون

سطل زباله هم نزدیکه

دست نزن

دستت پاره میشه

آخه چند روز دیگه نامزدیته

بدِ که دستت پاره باشه

اصلاً ولش کن

این دلِ منه نه دل تو....

ولش کن

برو دنبال زندگیت



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( یکشنبه 85/2/31 :: ساعت 8:39 صبح )
»» سکوت و سکوت

آنگاه که غرور کسی را له می کنند، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنند، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنند، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگارند ، آنگاه که حتی گوشهایشان را می بندند تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوند، آنگاه که خدا را می بینند و بنده خدا را نادیده می گیرند ، می خواهم بدانم،دستانشان را بسوی کدام آسمان دراز می کنند تا برای خوشبختی خودشان دعا کنند؟. بسوی کدام قبله نماز می گزارند که دیگران نگزارده اند ؟؟   

گریه ها امانم را بریده اند. می خواهم حرف بزنم. دلم آنقدرگرفته است، که می خواهم به اندازه هزارقرن گریه کنم. می خواهم نباشم. حس می کنم جایی ازقلبم سوراخ شده است. خسته ازتو نیستم . خسته ازهیچ کسی نیستم. خسته از دوستی ها و دشمنی ها نیستم. خسته ازاین همه دوری هستم.
فاصله آدمها نسبت بهم آنقدر زیاد شده است، که گویی کسی، کسی را درک نمی کند. کسی صدای " دوستت دارم " های کسی را هم نمی شود. همه روابط به قدر پوسته تخم مرغی ،ظریف و ضعیف و شکننده شده است.
صداقت ،کمترخریداری دارد.معامله ،به زیور و زینت و ظاهراست. صداقت را جوابی جز ناسزاگویی های بی رحمانه هیچ نیست. جای دوست و دشمن عوض شده است. خاطر کسی را که بخواهی خاطرت را پریشان وخط خطی می کند.
یا باید مثل همه باشی ، یا اگر مثل کسی نباشی ، لابد مشکلی داری. یا دیوانه ات می پندارند، یا عقب افتاده. بی تمدن.
دلم گرفته است. از خودم. از خودم، که می ترسم مثل دیگران باشم.
تنهایی آدمها با تعدادی ازاشیا ازجنس من یا تو پرنمی شود. جای خالی تنهایی آدمها را کسانی پر می کنند که بفهمندشان.
ازعشق بالاتر، دوستی است. و از دوستی بالاتر ، فهمیدن است. به عشق کسی نیاز ندارم. به دوستی کسی نیاز ندارم. نیازمند کسی هستم که مرا بفهمد. مرا با همه بدی هایم. مرا با همه دارم ها و ندارم هایم. مرا آنگونه که هستم بفهمد.
گریه ،حتی امان نمی دهد تا .....
بگذریم. حرف بسیار دارم. سکوت ، مرا بیشتر می فهمد تا حرف. سکوت می کنم. اینها که می نگارم ،شرح دلتنگی های من است . نه شرح دلسنگی های دوستان. من هرگز گنجشکی را برای خوردن شکار نکرده ام. هرگز خشم نکرده ام. می خواهم مثل خودم باشم. نمی خواهم کسی باشم ،که کسی یا از من خوشش بیاید، یا تعریف و تمجید مرا بکند. من به تحسین کسی نیاز ندارم. دلم می خواهد کسی ، بودنم را، آنگونه که هستم تحقیر نکند.
بغضی سنگین سینه ام را می فشارد.نای گفتن را از من می گیرد.
دیروزها که نه سنم قد می داد ، نه عقلم ، نه زورم، ناسزا بسیار شنیدم. تا زور و زبان دست کسی می افتد سعی می کند قدرتش را نشان بدهد. من از همان روزها تا حالا لبخند تحویل این و آن داده ام. هرگز دست بروی کسی دراز نکرده ام. زبان نیز.
وحالامی خواهم مثل همان دیروزها باشم. ساکت و سربراه. نمی خواهم نه دستم، نه زبانم بد کسی را بخواهد. یا روی کسی بلند شود.کسی را بخاطر آنگونه که هست، تحقیر نمی کنم. حتی اگر مطابق میل و سلیقه و نظر و عقیده ام نیز نباشد.
آنچه نمی پذیرم، زور است. حرف بی منطق است. آزادی تابلویی زیبا نیست که ازدیدن آن لذت ببرم. زهری هم اگر باشد، که دردی را درمان کند ، می نوشمش.آزادی را نه برای خود . نه برای آویزان کردن تابلویش به دیوار زندگی . که برای زیستن مردانه می خواهم.
 
هوای درونم دلتنگ است . دلتنگ. آنچنان دلتنگم که می خوام فقط سکوت کنم. سکوت. سکوت. سکوت
گاهی وقتها سکوت همه چیز است. گفته ها سیاهی دفترند . باید از بیرون دادن آنها پرهیز کرد. سکوت، سپیدی درون وحاشیه دفتراست. که نه چشم را می آزارد .نه خاطر کسی را مکدر می کند. دوست خوب کسی است که سپید های دفتردوستی ات را بخواند ، نه آنکه دائم سیاهی هایش را برایت ورق بزند.
هرچیزی اگردرجای خودش نباشد بد است. چه سکوت باشد، چه حرف. گاه ، حرف بد است. گاه سکوت. باید جایش را فهمید. و کسی که می فهمد ، هم برای روزهای همصحبتی ، همدم خوبی است. هم برای روزهای دلتنگی .که فرونپاشی . که زیردست و پای این و آن لگد مال سوء تفاهم ها نشوی.
جایش را نمی دانم که درست انتخاب کرده ام یا نه. اما همین جا سکوت می کنم. ازهمین نقطه، در پایان همین سطر.

  

* امیر امیری *



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( پنج شنبه 85/2/28 :: ساعت 11:28 صبح )
»» از تو میخواهم

ببین که چگونه لبهای ساکتم در شهوت بوسیدن لبهای معصوم تو سکوت کرده اند، شاخه گل سرخی به روی چشمانت میگذارم و با چشمانی بسته برای اولین بارتو را میبوسم ، آن هنگام که هر دو در شهوت تن غرق بودیم دیدی که خداوند می خندید ، خداوند خوشحال شده بود، خداوند خوشحال شده بود. پس بیا نترسیم و تا ابد لبهایمان را به هم گره بزنیم تا ابد. ای تنها منجی من، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوی برایت زمین خواهم شد تا به رویم بباری، برای چشمان معصومت نگاه خواهم شد و برای گوشهایت صدا ، برای نفسهایت
گلو خواهم شد و در رگهایت از خون خود خواهم دمید، و پس از مرگت نیز برای
جسدت کفن خواهم شد، مرا تنها مگذار، مرا تنها مگذار.  روزی که خداوند تو را می آفرید از او زمان مرگت را پرسیدم! می دانی چرا ؟برای اینکه پیش از تو بمیرم و هیچ گاه مرگت را نبینم. میخواهم تا همیشه برایم زنده باشی تا همیشه. تو دیگر تنها نیستی، خانه ای خواهم ساخت برایت ،از استخوانهایم برایش ستون و از پوستم برایش سقفی ، قلبم را با برق شکاف میان سینه هایت می شکافم واز گرمی خون رگهایم برای شبهای تاریک تنهاییت
آتشی می افروزم و تا همیشه در کنارت میسوزم تا همیشه  . . .

 و در عوض فقط
از تو می خواهم گونه های خیسم را پاک



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( پنج شنبه 85/2/28 :: ساعت 11:9 صبح )
»» چه زیبا خواهد بود....


چه زیبا خواهد بود اگر ترا دلتنگی هایی باشد ، از نوع من 

دلم می خواهد احتیاجم ، نیازمو درد خفه شده ی سینه ام راهمان قدر احساس کنیکه گویی احتیاج توست، نیاز توست، درد ریشه دوانده در وجود توست

کوتاه سخنمی گویم،
دلم می خواست" تویی " نبودی،
تو ، من
و
من ، تو بودیم //

 شاید آن وقت این روح سرکش آرام می گرفتو جای تمام دلتنگی ها را یک چیز پر می کرد
" بی نیازی"
بی نیازی از همه چیز و از همه کس
حتی از اندیشیدن
اندیشیدن به خوبی ها و عشق ها
آری حتی به عشق ها،چرا که وصل من و توحادثه ای خواهد آفریددر فراسوی واژه ی عشق


کاش...





کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( سه شنبه 85/2/26 :: ساعت 1:36 عصر )
»» گدایی عشق.

وقتی واقعیت ها , آدم را فریب بدهند چه کار می شود کرد ؟
روزگاریست که حقیقت هم  لباسی از دروغ بر تن کرده است
 و راست راست توی خیابان راه می رود
عشق نشسته است کنار خیابان , کلاهی کشیده بر سر و دارد گدایی می کند
و مرگ , در  قالب دخترکی زیبا , گلهای رز زرد می فروشد
زندگی , در لباس افسر پلیس , برای ماشین های تمدن سوت می زند
و شادی , در هیئت گنجشکی کوچک , توی سوراخی در  زیرشیروانی , از ترس گربه خشونت , قایم شده است
و آدم ها , همان غورباقه های سرگردان مرداب تنهایی هستند
که شاد از شکار مگس های عمرشان شب تا صبح  غورغور می کنند


کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( یکشنبه 85/2/24 :: ساعت 1:5 عصر )
»» خدایا

 

   

تعبیر عشق

زندگی را می توان در غنچه ها تفسیر کرد

با نگاه سبز باران عشق را تعبیر کرد

زندگی را پر ز احساس کبو تر ها نمود

کینه را با نگاه ساده ای زنجیر کرد

همچو شبنم چشم را درچشم شقایهاگشود

طرح یک لبخند را بر برگ گل تصویر کرد
با وضوئی با دعایی با
  خدا  تقدیر کرد

 

 



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( یکشنبه 85/2/24 :: ساعت 12:58 عصر )
»» دهاتی زاده

 
نه  از رومم، نه از اقوام چینم
دهاتی زاده ای چادر نشینم
 
ترک های عمیق زخم داس است
شیار دست های خوشه چینم
 
نهیب نعره های  دلخراشم
لهیب شعله های آتشینم
 
نمی آید بجز کابووس وحشت
به خواب چشمهای نکته بینم
 
ولی با اینکه در این شهر غربت
میان مردمان تنها ترینم
 
اگر دستی  مرا یاری رساند
چه دنیای خوشی می آفرینم
 
 


کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( چهارشنبه 85/2/20 :: ساعت 10:27 صبح )
»» احساس من ::

 

دیشب که به دیدارم آمدی  دسته ای از گلهای سپید بر سینه خود آویخته بودی بارها خواستم تمنا کنم آنرا به من هدیه دهی، لیکن جرات نکردم. 

وقتی از من جدا شدی و در خوابگاه خویش خفتم دیدگانم خواب را از من گریزان نمودند و هنگامیکه شفق سر زد چون نیازمندی برگهایی از دسته گلت را یافتم وآنها را بوییدم.

این برگهای خشکیده خود ارزشی ندارند ولی چون یادبودی از محبت و عشق تو هستند بجای گل و شیشه عطر از آنها نگهداری میکنم تا روزیکه دگر باره بدیدارم بیایی و دلم از نگریستن رخساره همچون برگ گلت آرام گیرد.

 پرتو سحرگاهی از پنجره من میتابد و از جانب تو پیام می آورد:

 آنچه به دست گرفته ای چیست؟

 پاسخ میدهم: این یک شاخه گل یا ریحان و گلاب نیست ولی چون از محبوب به یادگار مانده برای من عزیز است.

 آنگاه بر جای خویشتن نشسته می اندیشم:

 این یادبود وصال را من در کجا نگاهداری نمایم؟

 همه آرایش و زینت ها را به کناری نهاده و با یاد تو که دل از من ربوده ای گوشه ای را بر گزیدم چه زینتی بالاتر از انکه بازمانده دسته گل یاسمنی را که بر سینه داشتی اینک بر روی قلب من قرار گرفته است  و مرا به شکیبایی میخواند.

تو ای گل زیبای من که دلی آکنده از درد داری و خواب بر وجودت سایه انداخته است

 مگر به تو نگفته اند زیبایی و شکوه گل بیشتر به خاطر آن است که در دامان خاری جای دارد؟

بیدار شو و وقت را گرامی بشمار...برخیز و به یار آور که در کنار سنگ ها مردی تنها و بیکس بانتظار تو نشسته که هرگز نباید او را فراموش کنی، چه میشود اگر به سوی او روان شوی و هنگامیکه تنها چهره دلارای تو را در نظر خویش مجسم کرده است حقیقت را در برابرش آشکار سازی بنوای گام های خود از رویایی که او را در بر گرفته است برهانی تا وی

 محبوبش را لختی در آغوش گیرد.

دست در دست هم نهاده دیدگانمان را به هم دوخته ایم زیرا سرنوشت اینطور میخواست که ما هم لحظه ای از شراب ابدیت سر مست شویم .

طلیعه خورشید و بوی سکر افرین گلها به ما نوید جوانی و کامرانی میدهند و این عشق که میان ما استوار گردیده است به اندازه ترانه های روستایی که از بیکران دور بگوش میرسد ساده و بی آلایش است.

یاسمن هایی که به خاطر من چیده و از آنها دسته گلی آراسته ای به من میگویند بیدار باش که این ارمغان با دادن و باز پس گرفتن نگاه شرمساری توام است.

او لختی بر تو لبخند خواهد زد و دمی شرمگین لب بر لبت خواهد فشرد و زمانی نیز بی سبب از خود بی خود خواهد شد.اما من میگویم عشق من و تو از ترانه هایی که برایت خواندم و آنها را بخاطر تو سرودم بی زنگارتر است.

ساعتی خوشتر از این دم که ما موجودیت یکدیگر را احساس مینماییم وجود ندارد و آنچه را که امکان ناپذیر و محال میدانند در میان من وتو نیست حتی در ماورای این طلسم سایه ای ما را تهدید نمی کند.

 

 

 



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( پنج شنبه 85/2/7 :: ساعت 11:18 صبح )
»» هدیه

 

 

من از پایان روز حرف میزنم 

از نهایت شب حرف میزنم 

از نهایت تاریکی

از لحظه دوست داشتن

واز نهایت عشق

*********

اگـــــر به سراغ من

وبه در خانه ام آمدی

برایم ای عشق من

ای آزاده عشق و وفا

کادویی از جنس عشق بیار

از جنس زیبای دوست داشتن

کادویی از جنس وفا

از جنس آب زلال

از جنس خودت

کادویی از جنس عشق بیار

با روزنه ای بر روی آن

تا بتوانم به درونش نفوذ کنم

و به خوشبختی دست یابم

و بــــا تـــــــــو

به ابدیت برسم

به نهایت عشق

به نهایت خوشبختی


* امیر امیری *

 

 



کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( دوشنبه 85/1/28 :: ساعت 2:49 عصر )
»» لیست کل یادداشت امیر

فرار
قضاوت
غبار
پرستش
خیال
خدایا شکر
حکایت شب
یک کلام
آدمهای شجاع
[عناوین آرشیوشده]

ابزار وبمستر

ابزار وبمستر